English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
attaint مقصر دانستن محروم کردن
Other Matches
blame مقصر دانستن
fault مقصر دانستن
blaming مقصر دانستن
blames مقصر دانستن
blamed مقصر دانستن
faults مقصر دانستن
faulted مقصر دانستن
inculpate تهمت زدن به مقصر دانستن
incriminating مقصر قلمداد کردن
to blame one another همدیگر را مقصر کردن
incriminate مقصر قلمداد کردن
incriminated مقصر قلمداد کردن
incriminates مقصر قلمداد کردن
perpetrates مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrate مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrated مرتکب کردن مقصر بودن
perpetrating مرتکب کردن مقصر بودن
abdicates محروم کردن
bereave محروم کردن
exclude محروم کردن
cut off محروم کردن
deprive محروم کردن
devest محروم کردن
to cut off محروم کردن
abdicate محروم کردن
abdicated محروم کردن
deprives محروم کردن
strip محروم کردن از
depriving محروم کردن
dis- محروم کردن
excludes محروم کردن
abdicating محروم کردن
lock out تحریم کردن مستخدمین رااز مزایای استخدامی محروم کردن
rattening محروم کردن کارگر فنی ازابزار کارش به منظورمجبور کردن او به پیوستن به اتحادیه کارگری
disbarment محروم کردن از حق وکالت دادگستری ممنوع الوکاله کردن
To tantalize someone . To keep someoneguessing . دل کسی را آب کردن (سردواندن ،امیدوار وسپس محروم کردن )
dispossesses از تصرف محروم کردن
unvoice محروم از صدا کردن
dispossessing از تصرف محروم کردن
dispossesses محروم کردن دورکردن
dispossessing محروم کردن دورکردن
disinherit از ارث محروم کردن
dispossessed از تصرف محروم کردن
dispossess محروم کردن دورکردن
dispossess از تصرف محروم کردن
cut off with a shilling از ارث محروم کردن
unsight از دیدن محروم کردن
disinherits از ارث محروم کردن
dispossessed محروم کردن دورکردن
disinheriting از ارث محروم کردن
to rule out رد کردن بی ربط دانستن
disbar از شغل وکالت محروم کردن
disfranchise از حق رای یا انتخاب محروم کردن
ostracised از حقوق اجتماعی محروم کردن
disendow از عطیه محروم کردن نبخشیدن
ostracises از حقوق اجتماعی محروم کردن
mayhen ازوسیله دفاع محروم کردن
To cut somebody out of a wI'll. کسی را از ارث محروم کردن
ostracized از حقوق اجتماعی محروم کردن
ostracism محروم کردن از حقوق اجتماعی
deprive the heirs of inheritance وراث را از ارث محروم کردن
ostracizes از حقوق اجتماعی محروم کردن
unseated محروم کردن نماینده از کرسی
disestablishing کلیسا را از ازادی محروم کردن
unsex از خواص جنسی محروم کردن
disestablishes کلیسا را از ازادی محروم کردن
disestablish کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracize از حقوق اجتماعی محروم کردن
disestablished کلیسا را از ازادی محروم کردن
ostracizing از حقوق اجتماعی محروم کردن
unseating محروم کردن نماینده از کرسی
ostracising از حقوق اجتماعی محروم کردن
unseats محروم کردن نماینده از کرسی
unseat محروم کردن نماینده از کرسی
justify تصدیق کردن ذیحق دانستن
justifies تصدیق کردن ذیحق دانستن
justifying تصدیق کردن ذیحق دانستن
ostracises ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
declass کسی راازطبقه اجتماعی محروم کردن
ostracised ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracized ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizes ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracizing ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracising ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
ostracize ازحقوق اجتماعی و سیاسی محروم کردن
dispossess ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessed ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossessing ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
dispossesses ازتصرف محروم کردن بی بهره کردن
disincorporate ازامتیازات اصنافی یاشخصیت حقوقی محروم کردن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
depriving محروم کردن معزول کردن
curtailing محروم کردن قطع کردن
divesting محروم کردن عاری کردن
disappoints ناکام کردن محروم کردن
cut off قطع کردن محروم کردن
evacuated ترک کردن محروم کردن
curtail محروم کردن قطع کردن
deprives محروم کردن معزول کردن
curtails محروم کردن قطع کردن
interdict قدغن کردن محروم کردن
deprive محروم کردن معزول کردن
evacuate ترک کردن محروم کردن
curtailed محروم کردن قطع کردن
divested محروم کردن عاری کردن
divest محروم کردن عاری کردن
evacuates ترک کردن محروم کردن
divests محروم کردن عاری کردن
foreclosing محروم کردن سلب کردن
foreclose محروم کردن سلب کردن
disappoint ناکام کردن محروم کردن
foreclosed محروم کردن سلب کردن
evacuating ترک کردن محروم کردن
geld بی تخمدان کردن محروم کردن
forecloses محروم کردن سلب کردن
thefts بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
theft بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
denationalizing از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalizes از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalised از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalized از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalises از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalize از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
denationalising از حقوق ملی محروم کردن صنایع را از صورت ملی خارج کردن
non feasor مقصر
blameful مقصر
shorrcomer مقصر
faulty مقصر
deliquent مقصر
blameworthy مقصر
shortcomer مقصر
in fault مقصر
blamable مقصر
sinners مقصر
culprits مقصر
culprit مقصر
guilty مقصر
delinquents مقصر
delinquent مقصر
nocent مقصر
culpable مقصر
faultful مقصر
sinner مقصر
tort feasor مقصر
hangdog مقصر
at fault <idiom> مقصر
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
defaulters سرباز مقصر
faulty مقصر نکوهیده
defaulter سرباز مقصر
to get the blame مقصر شدن
convicted شخص مقصر و محکوم
convict مقصر دانسته شدن
convicts شخص مقصر و محکوم
faultily بطور معیوب یا مقصر
convict شخص مقصر و محکوم
convicted مقصر دانسته شدن
convicting مقصر دانسته شدن
convicting شخص مقصر و محکوم
to be to blame for something مقصر درکاری بودن
convicts مقصر دانسته شدن
self incrimination مقصر شماری خود
They held me culpable for the accident. آنها من را مقصر آن پیشامد دانستند.
She is more culpable than the others. او [زن] بیشتر از دیگران گناه کار [مقصر] است.
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
self condemned محکوم شده توسط نفس خود مقصر نزد وجدان خویش
sans محروم از
cold turkey محروم
deprived محروم
bereaved محروم
blighted محروم
disadvantaged محروم
know دانستن
receive as دانستن
cognize دانستن
damm بد دانستن
to d. of بد دانستن
put down as دانستن
conning دانستن
cons دانستن
conned دانستن
learn دانستن
aims : دانستن
adjudge دانستن
deprecate بد دانستن
deprecated بد دانستن
learns دانستن
con دانستن
learnt دانستن
knows دانستن
deprecates بد دانستن
aim : دانستن
aimed : دانستن
disinherited محروم ازارث
subclass طبقه محروم
lower class طبقه محروم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com