English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
to stain every nervers منتهای کوشش خود را کردن
Other Matches
the utmost limits دورترین منتهای کوشش
utmost منتهای کوشش حداکثر
to exhaust one's efforts منتهای کوشش را بعمل اوردن
to strain every nerve منتهای کوشش را بعمل اوردن
i did my best منتهای کوشش خود را کردم
i did my very best منتهای کوشش خود را بعمل اوردم
to work out منتهای استفاده را کردن از
with all speed منتهای سرعت
the utmost love منتهای دوستی
the uttermost poverty منتهای بینوایی
at best منتهای مراتب
head over heels <idiom> منتهای درجه
tries کوشش کردن
to exert oneself کوشش کردن
attempting کوشش کردن
strived کوشش کردن
labored کوشش کردن
striven کوشش کردن
assays کوشش کردن
strives کوشش کردن
striving کوشش کردن
attempts کوشش کردن
bend کوشش کردن
attempt کوشش کردن
labors کوشش کردن
try کوشش کردن
labour کوشش کردن
to make an effort کوشش کردن
assay کوشش کردن
labor کوشش کردن
attempted کوشش کردن
to bend effort کوشش کردن
strive کوشش کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
low water mark منتهای بدی اوضاع
to run one's head aginst a w کوشش بیفایده کردن
peg کوشش کردن درجه
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
strains کوشش زیاد کردن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
strain کوشش زیاد کردن
to f. a dead horse کوشش بی فایده کردن
pegs کوشش کردن درجه
it is of the last importance منتهای اهمیت را دارا است
it was at its height به منتهای درجه رسیده بود
to guess at a riddle کوشش درحل معمایی کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
epicurus بود خوش گذرانی منتهای سعادت
to affect something [cultivate for effect] کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to slog one's guts out <idiom> با کوشش سخت کار کردن [اصطلاح]
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to strain کوشش سخت کردن [برای رسیدن به هدف]
struggling تقلا کردن کوشش کردن
struggled تقلا کردن کوشش کردن
struggle تقلا کردن کوشش کردن
make a push کوشش کردن عجله کردن
struggles تقلا کردن کوشش کردن
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
fists کوشش
conatus کوشش
effortless بی کوشش
effortlessly بی کوشش
fist کوشش
stretch کوشش
stretched کوشش
worked کوشش
efforts کوشش
effort کوشش
strugglingly با کوشش
stretches کوشش
work کوشش
agonism کوشش
attempted کوشش
endevour کوشش
trial کوشش
stru gglingly با کوشش
scrambled کوشش
muss کوشش
attempt کوشش
scrambles کوشش
assay کوشش
scrambling کوشش
assays کوشش
scramble کوشش
endeavor کوشش
attempts کوشش
trials کوشش
attempting کوشش
dead lift کوشش بیهوده
slogging کوشش سخت
tugs کشش کوشش
tugging کشش کوشش
steadily باسعی و کوشش
slogs کوشش سخت
tries ازمون کوشش
ineffectual struggle کوشش بیهوده
trial and error کوشش و خطا
an abortive attempt کوشش بیهوده
slogged کوشش سخت
tug کشش کوشش
labored زحمت کوشش
bustle تقلا کوشش
bustled تقلا کوشش
bustles تقلا کوشش
diligency کوشش پیوسته
diligence کوشش پیوسته
strenuosity کوشش بلیغ
catch trial کوشش مچ گیری
inapplocation دریغ از کوشش
spasmodic efforts کوشش متناوب
lostlabour کوشش بیهوده
dead pull کوشش بیهوده
try ازمون کوشش
flash in the pan کوشش بیهوده
slog کوشش سخت
labour زحمت کوشش
labors زحمت کوشش
tugged کشش کوشش
industriousness سعی و کوشش
labor زحمت کوشش
all out بامنتهای کوشش
fizzle کوشش مذبوحانه شکست
strain کوشش درد سخت
tugger کسیکه کوشش وتقلامیکند
henpeck کوشش درمداخلات جزئی
strains کوشش درد سخت
hands down بدون کوشش بسهولت
unsought کوشش نشده ناخواسته
try and came کوشش کنید که بیائید
to pull at a pipe با کوشش اب از لولهای کشیدن
painstacking زحمت سعی و کوشش
when it came to a push چون هنگام کوشش
agonistic پهلوانی کوشش امیز
vicarious trial and error کوشش و خطای نمادی
let us make a p for home کوشش کنیم زودبخانه برسیم
conation کوشش بدون هدف معین
he did his utmost نهایت کوشش را بعمل اوردن
trial and error learning یادگیری از راه کوشش و خطا
crawling کوشش بازیگر در بردن توپ
work in با فعالیت و کوشش راه بازکردن
to relax one's grasp در کوشش خود سست شدن شل دادن
to have a run for one's money از هزینه یا کوشش خود بهرهای بردن
to graps at anything برای گرفتن چیزی کوشش نمودن
spurts کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
fence off کوشش برای کسب مقام نخست شمشیربازی
spurt کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
spurted کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
spurting کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
one's light s نهایت کوشش را در حدودتوانایی یا استعداد خود بعمل اوردن
to do ones endeavour کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
puncher مشتزنی که بیشتر کوشش درزدن ضربه دارد تا سرعت ومهارت
unearned increment افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
unearned icremrnt افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
quick kick کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
means ends analysis نوعی روش استدلال که در یک کوشش برای کاهش تفاوتهااز نقطه شروع تا هدف به عقب و جلو نظر می اندازد
futilitarian کسی که معتقد است کوشش بشر بی فایده وبی نتیجه است
i attmpted to sing کوشش کردم که بخوانم خواستم بخوانم
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com