English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 221 (23 milliseconds)
English Persian
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
Search result with all words
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
mode روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
modes روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
Other Matches
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
action انجام کاری
actions انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
mode of execution روش انجام کاری
sleep پیش از انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
capable توانایی انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
backlog کاری که باید انجام شود
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
undertakes توافق برای انجام کاری
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
undertake توافق برای انجام کاری
undertaken توافق برای انجام کاری
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
capability قادر به انجام کاری بودن
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
load کاری که باید انجام شود
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
cinch کاری که با سهولت انجام شود
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
loads کاری که باید انجام شود
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
backlogs کاری که باید انجام شود
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
having باعث انجام کاری شدن
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
have باعث انجام کاری شدن
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
plods بازحمت کاری را انجام دادن
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
helps روش آسانتر برای انجام کاری
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
helped روش آسانتر برای انجام کاری
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
technique روش با مهارت برای انجام کاری
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
help روش آسانتر برای انجام کاری
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
bar توقف کسی برای انجام کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
no op دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
to be about to do something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
To do something waveringly. کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
to set one's mind on anything ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
to have to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
no operation instruction دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
to be about to do something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
facility وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
overslaugh بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
slapdash کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
application کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
blank دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
perfunctoriness چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
applications کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
blankest دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
get one's own way <idiom> اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری سیخک زدن [اصطلاح مجازی]
second-guess someone <idiom> حدس اینکه یکی دیگه چه کاری انجام میداد
supersedeas دستور موقت دادگاه در موردخودداری از انجام یا ادامه کاری
make it up to someone <idiom> انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
freedom آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
freedoms آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
server کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری سیخک زدن [اصطلاح مجازی]
to opt in [something] تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
multifunction ایستگاه کاری که چندین کار می توانند انجام شوند
to opt out [of something] تصمیم گرفتن که کاری را انجام ندهند یا همکاری نکنند
get away with murder <idiom> انجام کاری خیلی بد بدون انتظار تنبیه را داشتن
don't give up the day job <idiom> [در مورد کاری خبره نبودن و ناتوانی انجام آن با مهارت]
have a go at <idiom> سعی درانجام کاری که بقیه قبلا انجام دادهاند
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
beside one's self <idiom> خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
to sign up for something نام خود را درفهرست نوشتن [برای انجام کاری اشتراکی]
synchronizer وسیلهای که با دریافت سیگنال از وسیله دیگر کاری را انجام دهد
to roll one's eyes <idiom> نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
high time <idiom> زمان قبل از اینکه کاری بیش ازآن انجام شده
for peanuts [and for chicken feed] <idiom> چندرغاز [رایگان] [مفت] [مزد خیلی کم برای انجام کاری]
rushing برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
chord keying عمل انتخاب دو یا چند کلید همزمان برای انجام کاری
rushed برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
rush برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to ring the changes کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com