Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English
Persian
to feel a pang of jealousy
ناگهانی احساس حسادت کردن
Other Matches
to be touched
[hit]
by a pang of regret
ناگهانی احساس پشیمانی
[افسوس]
کردن
a pang of hunger
احساس ناگهانی گرسنگی
to feel a pang of guilt
ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
extrasensory
ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst
احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
ambivalence
توجه ناگهانی و دلسردی ناگهانی نسبت بشخص یاچیزی
nose dive
شیرجه ناگهانی در هواپیما تنزل ناگهانی قیمت
envies
حسادت
envying
حسادت
jealousies
حسادت
envy
حسادت
heartburning
حسادت
jealousy
حسادت
enviousness
حسادت
flurry
اشفتن طوفان ناگهانی باریدن ناگهانی
flurries
اشفتن طوفان ناگهانی باریدن ناگهانی
delusion of jealousy
هذیان حسادت
envious
حسادت امیز
enviable
حسادت انگیز
green with envy
از حسادت ترکیدن
feels
احساس کردن
appreciating
احساس کردن
sense
احساس کردن
appreciates
احساس کردن
appreciated
احساس کردن
appreciate
احساس کردن
sensed
احساس کردن
feel
احساس کردن
senses
احساس کردن
jealously
از روی حسادت غیورانه
to feel cold
احساس سردی کردن
to freeze
احساس سردی کردن
to be humbled
احساس فروتنی کردن
to feel humbled
احساس فروتنی کردن
scunner
احساس نفرت کردن
forefeel
ازپیش احساس کردن
wamble
احساس تهوع کردن
too big for one's breeches/boots
<idiom>
احساس بزرگی کردن
To feel lonely (lonesme).
احساس تنهائی کردن
feel a bit under the weather
<idiom>
[یک کم احساس مریضی کردن]
warm one's blood/heart
<idiom>
احساس راحتی کردن
synesthesia
احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
to feel humbled
احساس شکسته نفسی کردن
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
sensate
اماده پذیرش حس احساس کردن
to be humbled
احساس شکسته نفسی کردن
surged
یک تغییر ولتاژ یا جریان کوتاه ناگهانی و معمولا"نامطلوب در یک مدار در حال کار افزایش ناگهانی ولتاژ ضربه
surges
یک تغییر ولتاژ یا جریان کوتاه ناگهانی و معمولا"نامطلوب در یک مدار در حال کار افزایش ناگهانی ولتاژ ضربه
surge
یک تغییر ولتاژ یا جریان کوتاه ناگهانی و معمولا"نامطلوب در یک مدار در حال کار افزایش ناگهانی ولتاژ ضربه
spurting
جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
spurted
جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
spurt
جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
spurts
جهش ناگهانی پرتاب ناگهانی
His jealousy is completely uncalled-for.
حسادت او
[مرد]
کاملا بی ربط است.
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
consternate
احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
There's pure jealousy in his every word.
هر کلمه ای که از زبان او
[مرد]
در می آید حسادت را بیان می کند.
misses
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
to feel like something
احساس که شبیه به چیزی باشد کردن
[مثال پارچه]
miss
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
braids
ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braided
ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braid
ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
nosediving
افت ناگهانی کردن
nosedived
افت ناگهانی کردن
nosedives
افت ناگهانی کردن
to bolt
ناگهانی حرکت کردن
nosedive
افت ناگهانی کردن
to feel any one's pulse
حس کردن احساس کردن دریافتن
to flounce
حرکت تند و ناگهانی کردن
shock action
غافلگیری حمله ناگهانی غافلگیر کردن دشمن
lunge
حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
lunged
حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
lunges
حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
lunging
حمله ناگهانی شمشیرباز بجلو و باز کردن بازو
zaps
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapping
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zapped
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
zap
حذف یک فایل یاپاک کردن ناگهانی یک صفحه فرمان پاک کردن تمام اطلاعات روی صفحه گسترده
auto
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
plucked
عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
plucking
عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
plucks
عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
pluck
عقب بردن ناگهانی دست هنگام رها کردن تیر که باعث میشود تیر به هدف نخورد
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
feeling
احساس
sensations
احساس
impressions
احساس
sense line
خط احساس
percipience
احساس
feelings
احساس
gusto
احساس
esthesis
احساس
senses
حس احساس
sensed
احساس
senses
احساس
sensed
حس احساس
appriciation
احساس
apperception
احساس
sense
احساس
apathetic
بی احساس
sensation
احساس
sensing
احساس
thick skinned
بی احساس
sense
حس احساس
aesthesiogenic
احساس زا
sentiment
احساس
aesthsis
احساس
impression
احساس
sensibilities
احساس ودرک هش
sensibility
احساس ودرک هش
supersensory
مافوق احساس
handles
احساس بادست
handle
احساس بادست
pang
احساس بد وناگهانی
subjective sensation
احساس غیرعینی
itchiness
احساس خارش
chilled to the bones
<idiom>
احساس یخ زدگی
nostalgia
احساس غربت
malaise
احساس مرض
heavy heart
<idiom>
احساس ناراحتی
carebaria
احساس فشار در سر
stolid
فاقد احساس
malease
احساس مرض
stolidly
فاقد احساس
dual sensation
احساس دوگانه
sense switch
گزینهء احساس
perished
[British]
[colloquial]
[feeling extremely cold]
<adj.>
احساس یخ زدگی
esthesiometer
احساس سنج
sense wire
سیم احساس
perception
دریافت احساس
tail between one's legs
<idiom>
احساس شرمندگی
feeling of inadequacy
احساس نابسندگی
sense organ
عامل احساس
guilt feeling
احساس گناه
impassible
فاقد احساس
aggro
احساس پرخاشگری
amenability
احساس مسئولیت
antipathy
احساس مخالف
humiliation
احساس حقارت
aesthesia
قوه احساس
sensorium
مرکز احساس
perceptions
دریافت احساس
feelers
احساس کننده
euthymia
احساس سرحالی
dreaded
<adj.>
پر از احساس هراس
feeler
احساس کننده
really
احساس میکنم
limen
استانه احساس
sensation of hunger
احساس گرسنگی
feeling of inadequacy
احساس بی کفایتی
ill at ease
<idiom>
احساس عصبانیت وناراحتی
ahedonia
فقدان احساس لذت
hate one's guts
<idiom>
احساس انزجار از کسی
anhedonia
فقدان احساس لذت
apperceptive
وابسته به درک و احساس
impercipient
بی احساس ادم بی بصیرت
traction sensation
احساس کشیدگی پوست
palpability
قابل احساس و لمس
referred sensation
احساس جابه جا شده
give voice to
<idiom>
احساس ونظرت رابیان کن
unreality feeling
احساس ناواقعی بودن
inapprehensible
نامفهوم غیرقابل احساس
sense winding
سیم پیچ احساس
feel like a million dollars
<idiom>
احساس خوبی داشتن
hunched
فن احساس وقوع امری در اینده
hunch
فن احساس وقوع امری در اینده
esthesia
فرفیت احساس و ادراک حساسیت
a pang of love
احساس رنج آور عشق
Do you feel hungry?
شما احساس گرسنگی می کنید؟
sensory
وابسته به مرکز احساس حساس
impassibly
بی نشان دادن احساس درد
prenotion
احساس قبلی نسبت بچیزی
I've got the munchies.
یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
amoral
بدون احساس مسئولیت اخلاقی
dysphoria
بیقراری احساس ملالت وکسالت
hunches
فن احساس وقوع امری در اینده
I feel faint with hunger.
از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
hunching
فن احساس وقوع امری در اینده
abklingen
محو شدن تدریجی احساس
intangibly
چنانکه نتوان احساس کرد
to t. on any one's corn
احساس کسی راجریحه دارکردن
(the) creeps
<idiom>
احساس تنفر ویا ترس شدید
nurse a grudge
<idiom>
احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
siege mentality
احساس مورد حمله و خصومت بودن
I'm not a bit hungry.
یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
prickling
احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
pins and needles
احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
valetudinarianism
احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
conscience-stricken
دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
membrane keyboard
احساس کننده فشار را فعال میکند
impassively
بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
see one's way clear to do something
<idiom>
احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
he felt a t. on his shoulder
احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
the bird is p of that event
مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
sensitive
آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
subliminally
غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com