Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 272 (25 milliseconds)
English
Persian
to take breath
نفس تازه کردن
To catch ones breath .
نفس تازه کردن
Search result with all words
wind
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
winds
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
fresh
تازه کردن
fresh-
تازه کردن
freshest
تازه کردن
piracy
کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
convert
معکوس کردن تازه کردن
converted
معکوس کردن تازه کردن
converting
معکوس کردن تازه کردن
converts
معکوس کردن تازه کردن
redecorate
تزئینات تازه کردن
redecorated
تزئینات تازه کردن
redecorates
تزئینات تازه کردن
redecorating
تزئینات تازه کردن
initiate
تازه وارد کردن
initiated
تازه وارد کردن
initiates
تازه وارد کردن
initiating
تازه وارد کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
interpolate
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolated
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolates
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolating
باعبارت تازه تحریف کردن
refurbish
روشن و تازه کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
refurbishing
روشن و تازه کردن
freshen
تازه کردن
freshened
تازه کردن
freshening
تازه کردن
freshens
تازه کردن
respire
امید تازه پیدا کردن
respired
امید تازه پیدا کردن
respires
امید تازه پیدا کردن
respiring
امید تازه پیدا کردن
revive
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revived
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revives
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
refresh
تازه کردن
refresh
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refresh
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed
تازه کردن
refreshed
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshed
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshes
تازه کردن
refreshes
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshes
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
plenum method
طریقه تهویه مکانی بوسیله بزورداخل کردن هوای تازه دران هوای رابیرون کند
proselyte
عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
reenforceŠetc
نیروی تازه فرستادن برای با نیروی امدادی تقویت کردن
reengine
دارای موتور تازه کردن
refinish
روکاری تازه کردن
refresh buffer
یک مکان حافظه موقت که درهنگام تازه کردن یک صفحه تصویر اصلاعات نمایش صفحه را نگاهداری میکند
reincarnate
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
reman
دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
repave
تازه سنگفرش کردن
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
resurface
روکش تازه کردن
resurfaced
روکش تازه کردن
resurfaces
روکش تازه کردن
To opev someones wound.
داغ کسی را تازه کردن
hit the spot
<idiom>
نیروی تازه وارد کردن
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
to refresh
[jog]
your memory
خاطره خود را تازه کردن
[ که دوباره یادشان بیاید]
Other Matches
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
newlywed
تازه داماد تازه عروس
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
renewed
تازه
newfangled
مد تازه
modern
تازه
scions
تازه
new born
تازه
green
تازه
greenest
تازه
scion
تازه
new fallen
تازه
recent
تازه
new laid
تازه
new-laid
تازه
post glacial
تازه
up-to-date
تازه
up to date
تازه
dewy
تازه
dewiest
تازه
dewier
تازه
new fashioned
تازه
inchoative
تازه
newfashioned
تازه
fresh-
تازه
freshest
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
newest
تازه
new-
تازه
younger
تازه
red hot
تازه
brand new
تر و تازه
the new world
تازه
new
تازه
newer
تازه
fresh
تازه
young
تازه
new blown
تازه شگفته
bride
تازه عروس
convert
تازه کیش
What is new? What is cooking ?
تازه چه خبر ؟
brides
تازه عروس
recruiting
کارمند تازه
converted
تازه کیش
settler
مهاجر تازه
far out
تازه و غیرسنتی
rebirth
تولد تازه
settlers
مهاجر تازه
new fledged
تازه پر در اورده
recruits
تازه سرباز
ordinee
شماش تازه
novitiate
تازه کار
reprinted
چاپ تازه
novices
تازه کار
birdegroom
تازه داماد
new fallen snow
برف تازه
revised edition
چاپ تازه
new built
تازه ساخت
new buit
تازه ساخت
new built
تازه ساز
reprint
چاپ تازه
breezy
خنک تازه
recruits
کارمند تازه
new clown
تازه شکفته
converting
تازه کیش
recruit
کارمند تازه
new come
تازه امده
recruit
تازه سرباز
new come
تازه رسیده
immigrant
تازه وارد
refresher
تازه کننده
new comer
تازه وارد
immigrants
تازه وارد
rookie
تازه کار
freshwater
تازه کار
regeneracy
تولد تازه
rookies
تازه کار
sucking
تازه کار
newcomers
تازه وارد
new-laid
تازه گذاشته
span new
خیلی تازه
recruiting
تازه سرباز
new employees
کارمندان تازه
to innovate in
تازه اوردن
recruited
کارمند تازه
span new
کاملا تازه
turn over a new leaf
<idiom>
شروعی تازه
new laid
تازه گذاشته
recruited
تازه سرباز
newcomer
تازه وارد
brand-new
بکلی نو یا تازه
regeneration
تولد تازه
greener
تازه کار
recuperation
نیروی تازه
new buit
تازه ساز
tenderfoot
تازه کار
recent development
بسط تازه
green old wound
زخم تازه
junior
زودتر تازه تر
juniors
زودتر تازه تر
carechumen
تازه وارد
juvenescent
تازه جوان
ultramodern
بسیار تازه
recension
چاپ تازه
newmade
تازه ساخت
novice
تازه کار
green concrete
بتن تازه
scarc ely
جخت تازه
bran new
بکلی نو یا تازه
sup.latest or last
تازه گذشته
settlor
مهاجر تازه
to bring in
تازه اوردن
refreshingly
تازه کننده
refreshing
تازه کننده
reappraisals
ارزیابی تازه
renewals
تازه سازی
renewal
تازه سازی
reappraisal
ارزیابی تازه
green crop
علف تازه
nascence
تازه پیداشدگی
newish
نسبه تازه
converts
تازه کیش
new jerusalem
اورشلیم تازه
jackleg
تازه کار
reprints
چاپ تازه
noviciate
تازه کار
young ice
یخ تازه بسته
new arrived
تازه رسیده
neo christianity
مسیحیت تازه
reprinting
چاپ تازه
refreshment
تازه سازی
neocortex
قشر تازه مخ
neoteric
جدید تازه
refreshments
تازه سازی
grcen wine
شراب تازه
late
تازه گذشته
nascency
تازه پیداشدگی
beginners
تازه کار
neoteric
نویسنده تازه
recuperation
رمق تازه
beginner
تازه کار
verdured
تازه سرسبز
replenish
ذخیره تازه دادن
noviciate
مرحله تازه کاری
novitiate
مرحله تازه کاری
The night is stI'll young.
تازه اول شب است
parvenu
تازه بدوران رسیده
To be a novice. To be new to a job .
تازه کار بودن
replenished
ذخیره تازه دادن
first-run
<idiom>
تازه ،اکران اول
green
ترو تازه نارس
greenest
ترو تازه نارس
fresh water ; fruit juice.
آب شیرین (تازه )؛آب میوه
pig
اهن تازه ریخته
powder
برف خشک تازه
pigs
اهن تازه ریخته
powders
برف خشک تازه
powdering
برف خشک تازه
reborn
تولد تازه یافته
newmade
تازه ساز نوساز
silage
علف تازه مانده
only at the second go
تازه در دومین تقلا
freshest
سرد تازه نفس
reseats
نشیمنگاه تازه دادن
reseating
نشیمنگاه تازه دادن
reseated
نشیمنگاه تازه دادن
reseat
نشیمنگاه تازه دادن
freshest
تازه کار ناازموده پر رو
tyro
نواموز تازه کار
inchoate
تازه بوجود امده
fresh-
تازه کار ناازموده پر رو
fresh-
سرد تازه نفس
lands man
ملوان تازه کار
reincarnation
تناسخ در جسم تازه
reincarnations
تناسخ در جسم تازه
To sThe night is stI'll young .
تازه سرشب است
greenhorns
ادم تازه کار
greenhorn
ادم تازه کار
tenderfoot
ادم تازه وارد
tiro or tyro
تازه کار مبتدی
tiro
نواموز تازه کار
fresh
سرد تازه نفس
fresh
تازه کار ناازموده پر رو
doubler
دستگاه ورق تازه کن
recruit
نیروی تازه گرفتن
parvenus
تازه بدوران رسیده
furbishes
صورت تازه دادن به
furbished
صورت تازه دادن به
furbish
صورت تازه دادن به
nouveau riche
تازه بدوران رسیده
nouveau-riche
تازه بدوران رسیده
nouveaux-riches
تازه بدوران رسیده
brand new
<idiom>
کاملا تازه وجدید
replenishing
ذخیره تازه دادن
furbishing
صورت تازه دادن به
piping hot
خیلی تازه ازتنوردرامده
recruits
نیروی تازه گرفتن
reviviscent
رمق تازه دهنده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com