English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
to make repeat وادار به تکرار کردن
Other Matches
repeat تکرار کردن تکرار شدن
repeats تکرار کردن تکرار شدن
quotes تکرار کلمات توسط مشخص دیگری , تکرار عدد مرجع
quote تکرار کلمات توسط مشخص دیگری , تکرار عدد مرجع
quoted تکرار کلمات توسط مشخص دیگری , تکرار عدد مرجع
repeater coil سیم پیچ تکرار کننده صدا کوبیل تکرار
recidivism تکرار جرم یا تکرار عمل ضداجتماعی
inducing وادار کردن
enforced وادار کردن
induces وادار کردن
enforces وادار کردن
enforcing وادار کردن
impels وادار کردن
impelling وادار کردن
impelled وادار کردن
impel وادار کردن
enforce وادار کردن
compels وادار کردن
compelling وادار کردن
compelled وادار کردن
compel وادار کردن
induced وادار کردن
forcing وادار کردن
force وادار کردن
endue وادار کردن
persuading وادار کردن
persuades وادار کردن
persuade وادار کردن
induce وادار کردن
forces وادار کردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
intimidates با تهدید وادار کردن
pacifying به صلح وادار کردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
intimidate با تهدید وادار کردن
hustle بزور وادار کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
pacification به صلح وادار کردن
pacify به صلح وادار کردن
bring on وادار به عمل کردن
pacified به صلح وادار کردن
penance وادار به توبه کردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
coercing بزور وادار کردن
coerces بزور وادار کردن
coerced بزور وادار کردن
coerce بزور وادار کردن
pacifies به صلح وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
hustles بزور وادار کردن
hustled بزور وادار کردن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
obliges وادار کردن مرهون ساختن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
have مجبور بودن وادار کردن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
having مجبور بودن وادار کردن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
renews تکرار کردن
reiterated تکرار کردن
renew تکرار کردن
repeats تکرار کردن
renewing تکرار کردن
reiterate تکرار کردن
iterate تکرار کردن
replicates تکرار کردن
replicated تکرار کردن
replicating تکرار کردن
replicate تکرار کردن
repeat تکرار کردن
reiterates تکرار کردن
ingeminate تکرار کردن
reiterating تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
reduplicate تکرار کردن دوچندان
ingeminate تکرار و تاکید کردن
over and over <idiom> مکرا تکرار کردن
moves وادار کردن تحریک کردن
move وادار کردن تحریک کردن
moved وادار کردن تحریک کردن
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
repeat مکرر کردن تکرار شدن
recapitulating رئوس مطالب را تکرار کردن
recapitulated رئوس مطالب را تکرار کردن
recapitulate رئوس مطالب را تکرار کردن
repeats مکرر کردن تکرار شدن
recapitulates رئوس مطالب را تکرار کردن
to repeat oneself کاریا گفته خودرا تکرار کردن
backtell رله کردن دستورات تکرار فرامین
gyro repeater تکرار کننده سمت ژیروسکوپی ناو تکرار کننده سمت هدایت نجومی ناو
mullion=middle post وادار
trumeau وادار
muntin وادار
transom وادار افقی
persuadable وادار کردنی
persuasible وادار کردنی
he was made to go وادار به رفتن شد
impellor وادار کننده
suasive وادار کننده
prompters وادار کننده
impeller وادار کننده
prompter وادار کننده
persuasive وادار کننده
inducible وادار کردنی
middle lintel in window وادار میانی پنجره
incitation وادار سازی اغوا
neutralized وادار به بیطرفی شده
i made him go او را وادار کردم برود
impellent محرک وادار کننده
make باعث شدن وادار یا مجبورکردن
he acted from impluse اورابکردن ان کار وادار کرد
makes باعث شدن وادار یا مجبورکردن
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
they howled the speaker down سخنگوراباجیغ وداد وادار به پایین امدن کردند
repeat تکرار
replication تکرار
ingemination تکرار
frequencies تکرار
iterance تکرار
frequency تکرار
iteration تکرار
practising تکرار
duplication تکرار
recapitulation تکرار
repetition تکرار
epanalepsis تکرار
rehearsal تکرار
practicing تکرار
rehearsals تکرار
practise تکرار
recapitulations تکرار
practises تکرار
frequentness تکرار
repetitions تکرار
tautology تکرار
oft [archaic, literary] <adv.> به تکرار
often <adv.> به تکرار
reduplication تکرار
practice تکرار
renewals تکرار
renewal تکرار
tautologies تکرار
a lot of times <adv.> به تکرار
frequently <adv.> به تکرار
reiteration تکرار
frequentation تکرار
frequence تکرار
many times <adv.> به تکرار
repeats تکرار
recidivism تکرار
regularly [often] <adv.> به تکرار
on any number of occasions <adv.> به تکرار
merism تکرار متشابهات
to repeat oneself تکرار شدن
circular frequency تکرار دورانی
recur تکرار شدن
uses تکرار ممارست
ibidem تکرار میشود
repeats تکرار تجدید
use تکرار ممارست
palilogy تکرار تاکیدی
repeat تکرار تجدید
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com