English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (37 milliseconds)
English Persian
to come down with a run پایین افتادن افت کردن
Search result with all words
flag سنگفرش کردن پایین افتادن
flags سنگفرش کردن پایین افتادن
Other Matches
prolapse پایین افتادن
nutate پایین افتادن
gastroptosis پایین افتادن معده
to fall on ones knees بیرون افتادن بلابه افتادن
downhaul پایین کشیدن رشته پایین کشنده
depress پایین دادن لوله پایین اوردن
depresses پایین دادن لوله پایین اوردن
pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
give اتفاق افتادن فدا کردن
forestalls پیش افتادن ممانعت کردن
forestalled پیش افتادن ممانعت کردن
forestall پیش افتادن ممانعت کردن
routing عزیمت کردن راه افتادن
trammel تعدیل کردن بدام افتادن
giving اتفاق افتادن فدا کردن
gives اتفاق افتادن فدا کردن
philander زن بازی کردن دنبال زن افتادن
operated عمل کردن بکار افتادن
stump قطع کردن سنگین افتادن
stumps قطع کردن سنگین افتادن
operates عمل کردن بکار افتادن
to pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
stumping قطع کردن سنگین افتادن
stumped قطع کردن سنگین افتادن
operate عمل کردن بکار افتادن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
incident ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
hog tie عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
incidents ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
to overlie infant روی بچهای افتادن و او راخفه کردن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
down سوی پایین بطرف پایین
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
go dan barai رد کردن از پایین
to let down پایین کردن
let down پایین کردن
cog down به سمت پایین نورد کردن
to drive on dimmed [dipped] headlights با نور پایین رانندگی کردن
remit به دادگاه پایین تر یا بالاترارجاع کردن
remitting به دادگاه پایین تر یا بالاترارجاع کردن
down line بار کردن پایین خطی
remits به دادگاه پایین تر یا بالاترارجاع کردن
remitted به دادگاه پایین تر یا بالاترارجاع کردن
vertically از بالا به پایین یا حرکت بالا و پایین در زاویه راست افق
bottoms با پایین ترین نرخ تنزیل کردن
to push down بطرف پایین هل دادن یا پرت کردن
bottom با پایین ترین نرخ تنزیل کردن
to weigh down سنگینی کردن بر پایین اوردن شکسته شدن
debases مقام کسی را پایین بردن پست کردن
debase مقام کسی را پایین بردن پست کردن
debasing مقام کسی را پایین بردن پست کردن
debased مقام کسی را پایین بردن پست کردن
to switch on the dipped [dimmed] headlights چراغ نور پایین [ماشین] را روشن کردن
timber hitch گره وصل کردن زه به شاخه پایین کمان
unhorse از اسب افتادن یا پیاده شدن اسب را از گاری یا درشگه باز کردن
slaver گلیز مالیدن بزاق از دهان ترشح کردن اب افتادن دهان
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
It is formed by alternatively lifting and lowering one warp thread across one weft thread این است که توسط روش دیگر بلند کردن و پایین آوردن موضوع یکی پیچ و تاب در سراسر یک موضوع پود تشکیل
zeros پایین ترین نقطه نقطه گذاری کردن
zero پایین ترین نقطه نقطه گذاری کردن
zeroes پایین ترین نقطه نقطه گذاری کردن
stick گیر کردن گیر افتادن
downgraded کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrading کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrades کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrade کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
tumble افتادن
lapse vi افتادن
scores خط افتادن
drop back افتادن
lag پس افتادن
to be off ones feed افتادن
to bite the dust افتادن
to come a mucker افتادن
lags پس افتادن
to fall down افتادن
scored خط افتادن
to fall off افتادن
to come a cropper افتادن
lagged پس افتادن
score خط افتادن
to be thrown افتادن
to be deferred پس افتادن
toppled از سر افتادن
out of breath <idiom> به هن هن افتادن
topples از سر افتادن
prostrating افتادن
lied افتادن
prostrates افتادن
lie افتادن
prostrated افتادن
fall افتادن
plonk افتادن
To go out o fashion . از مد افتادن
topple از سر افتادن
oppose در افتادن
opposes در افتادن
To do something in a pique . سر لج افتادن
toppling از سر افتادن
clear itself لا افتادن
plonks افتادن
plonking افتادن
plonked افتادن
prostrate افتادن
founder از پا افتادن
to shank off افتادن
foundering از پا افتادن
founders از پا افتادن
tumbles افتادن
retard پس افتادن
foundered از پا افتادن
retarding پس افتادن
lies افتادن
retards پس افتادن
tumbled افتادن
push off راه افتادن
overtakes پیش افتادن از
To be out out of breath . To lose ones wind . از نفس افتادن
flag ازپا افتادن
overrides روی هم افتادن
predicament position بخطر افتادن
dump با صدا افتادن
To pick on someone . To have it in for someone . با کسی لج افتادن
crashing از کار افتادن
prostration بخاک افتادن
outmarch پیش افتادن از
in a bind <idiom> به مشکل افتادن
precess جلو افتادن
befell اتفاق افتادن
To be the talk of the town. سرزبانها افتادن
To have it in for someone . با کسی کج افتادن
crashingly از کار افتادن
To be lost . To disappear . ازمیان بر افتادن
crashes از کار افتادن
mess up <idiom> به دردسر افتادن
lagged عقب افتادن
overlap روی هم افتادن
overlapped رویهم افتادن
overlapped روی هم افتادن
overlaps رویهم افتادن
overlaps روی هم افتادن
lags عقب افتادن
lag عقب افتادن
in the soup <idiom> در دردسر افتادن
obsolesce ازرواج افتادن
break down <idiom> ازکار افتادن
flags ازپا افتادن
crashed از کار افتادن
crash از کار افتادن
outpace پیش افتادن از
outmatch پیش افتادن از
overlap رویهم افتادن
take place <idiom> انفاق افتادن
take the rap <idiom> به تله افتادن
out act پیش افتادن از
overridden روی هم افتادن
override روی هم افتادن
overtaken پیش افتادن از
incapacitate ازکار افتادن
to get ahead of پیش افتادن از
to gain a over پیش افتادن از
to fall out بیرون افتادن
to incur danger درخطر افتادن
to fall into error دراشتباه افتادن
befall اتفاق افتادن
to fall crash افتادن وباصداخردشدن
use up ازنفس افتادن
to dry up خشک افتادن
to draw the c. forth پرده افتادن
chance اتفاق افتادن
chanced اتفاق افتادن
to get into trouble بزحمت افتادن
to get oneself into trouble بزحمت افتادن
to get out of breath ازنفس افتادن
sink گود افتادن
sinks گود افتادن
incapacitated ازکار افتادن
incapacitates ازکار افتادن
incapacitating ازکار افتادن
to keel over ناگهان افتادن
to run dry خشک افتادن
to sank in one's estimation ازنظرکسی افتادن
to have the legs of پیش افتادن از
to sinister in گود افتادن
to take to افتادن یاپرداختن به
to get out of shape از شکل افتادن
whop پیش افتادن از
chances اتفاق افتادن
to come into operation بکار افتادن
drops افتادن چکیدن
superannuate ازمد افتادن
tide اتفاق افتادن
dropping افتادن چکیدن
dropped افتادن چکیدن
befalling اتفاق افتادن
to stand over عقب افتادن
stand over عقب افتادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com