English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
see things <idiom> چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
Other Matches
presentationism عقیده باینکه چیزهای واقعی هنگام درک در مغز انسان نمایش داده میشوند
to compare oppsites چیزهای ضد را با هم مقایسه کردن
scrape together <idiom> پول یا چیزهای دیگر جمع کردن
cambridge equation نشان میدهند . یعنی پول واقعی برابراست با طول متوسط دورهای که هر واحدپول بین دو معامله نگهداری میشود ضرب در درامد واقعی K =
forklift ماشین مخصوص بلند کردن چیزهای سنگین
pigou effect اثر مانده واقعی اثر کاهش سطح قیمت ها برروی مصرف که بر اساس این اثر با کاهش سطح قیمت ها و در نتیجه بالا رفتن عرضه واقعی پول و افزایش ارزش واقعی ثروت مصرف نیز افزایش خواهد یافت
absolute altimeter ارتفاع سنج یا فرازیابی که ارتفاع واقعی یا فاصله واقعی هواپیما را از زمین نشان میدهد
I am a great believer in using natural things for cleaning. من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
put into practice واقعی کردن
make a reality واقعی کردن
realizes واقعی کردن
actualize واقعی کردن
implement واقعی کردن
put into effect واقعی کردن
make something happen واقعی کردن
carry into effect واقعی کردن
accomplish واقعی کردن
put inpractice واقعی کردن
put ineffect واقعی کردن
carry ineffect واقعی کردن
realized واقعی کردن
bring into being واقعی کردن
realize واقعی کردن
actualise [British] واقعی کردن
actualize واقعی کردن
realizing واقعی کردن
realises واقعی کردن
realising واقعی کردن
bring inbeing واقعی کردن
carry out واقعی کردن
execute واقعی کردن
fulfill [American] واقعی کردن
realised واقعی کردن
overcapitalize بیش ازاندازه واقعی براورد کردن
to overcapitalize a company سرمایه شرکتی را بیش ازاندازه واقعی ان براورد کردن
architecture proper معماری بمعنی واقعی کلمه معماری واقعی
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
inanimate objects چیزهای بیجان
incidentals چیزهای کوچک
scatterings چیزهای پراکنده
post matter چیزهای پستی
by gone چیزهای گذشته
munches چیزهای جویدنی
munching چیزهای جویدنی
trivia چیزهای بی اهمیت
munch چیزهای جویدنی
cates چیزهای لذیذ
the inevitable چیزهای عادی
gaudery چیزهای کم بها
the sublime چیزهای بلندوعالی
munched چیزهای جویدنی
inflammables چیزهای اتشگیر
oddment چیزهای متفرقه
bygone چیزهای گذشته
valuables چیزهای بهادار
inflammable substances چیزهای اتشگیر
appurtenence اسباب چیزهای وابسته
impediments چیزهای دست و پاگیر
coconsciousness ادراک چیزهای یکسان
paleology دانش چیزهای کهنه
impediment چیزهای دست و پاگیر
among other things میان چیزهای دیگر
microtomy بریدن چیزهای ریز
available amount مقدار [چیزهای] در دسترس
impedimenta چیزهای دست و پا گیر
Well what do you know!Well i never! بحق چیزهای نشنیده !
coconscious ادراک چیزهای یکسان
among others میان چیزهای دیگر
inter alia میان چیزهای دیگر
The real problem is not whether machines think but whether men do. مشکل واقعی این نیست که آیا ماشین ها فکر می کنند یا خیر مشکل واقعی این است که آیا انسان فکر می کند یا خیر.
gimceackery چیزهای قشنگ وبی مصرف
pretty pretties چیزهای قشنگ و نادان فریب
to i. on particulars به چیزهای جزئی اهمیت دادن
interposition چیزی که در میان چیزهای دیگرگذارند
byes چیزهای کناری یاثانوی فرعی
plexus چیزهای درهم پیچیده پیچیدگی
bye چیزهای کناری یاثانوی فرعی
to compare apples and oranges <idiom> چیزهای کاملا گوناگون را با هم برابرکردن
microphotography عکس برداری از چیزهای خرد
irrespectively بدون ملاحظه چیزهای دیگر مستقلا
other things being equal اگر برای چیزهای دیگر نباشد
luff قلاب مخصوص بلندکردن چیزهای سنگین
She is fond of sweet things. از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
supemundane بالاتراز چیزهای وابسته به این جهان
backdates تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
backdate تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
backdated تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
backdating تاریخ قبل از تاریخ واقعی را ذکر کردن
bathos تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده
drainer خشک اندازنده فرفی که اب چیزهای دیگرراخشک میاندازد
litter تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
littered تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littering تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
litters تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
gutter man دوره گردیکه چیزهای ارزان وکهنه می فروشد
papier یکجور مقوای سخت که چسب و گل رس و چیزهای دیگربخمیران میزنند
penny-wise and pound-foolish <idiom> توجه به چیزی کوچک وکم توجهای به چیزهای با اهمیت
object lessons درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
object method of teaching شیوه امزش بانشان دادن چیزهای موضوع درس یاتصویرانها
object lesson درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
nympholepsy جنون و علاقه شدید برای دسترسی به چیزهای غیرقابل حصول
matelote یکجور خوراک ماهی که باشراب و پیاز و چیزهای دیگر درست می کنند
factual واقعی
literal واقعی
real واقعی
McCoy واقعی
veritable واقعی
concrete : واقعی
factually واقعی
unfeigned واقعی
right واقعی
positive واقعی
actuals واقعی
virtual واقعی
actual واقعی
veracious واقعی
lifelike واقعی
righted واقعی
righting واقعی
true life واقعی
ex post واقعی
very واقعی
ex post saving واقعی
essential واقعی
essentials واقعی
objective واقعی
objectives واقعی
card-carrying واقعی
veridical واقعی
true power توان واقعی
actual price قیمت واقعی
nominal غیر واقعی
actual load بار واقعی
true form فرم واقعی
true complement مکمل واقعی
true complement متمم واقعی
true slump نشست واقعی
historical costs هزینه واقعی
out of pocket expenses هزینه واقعی
airy-fairy غیر واقعی
down to earth حقیقی واقعی
down-to-earth حقیقی واقعی
true vertical قائم واقعی
jisen مبارزه واقعی
unrealistically غیر واقعی
unrealistic غیر واقعی
actual self خود واقعی
actual velocity سرعت واقعی
real income درامد واقعی
real fluid سیال واقعی
real earnings درامدهای واقعی
real score نمره واقعی
real storage انباره واقعی
real costs هزینههای واقعی
real capital سرمایه واقعی
real value ارزش واقعی
real wage مزد واقعی
real address آدرس واقعی
real anxiety اضطراب واقعی
real واقعی موجود
real memory حافظه واقعی
objective data دادههای واقعی
real sector بخش واقعی
actual address نشانی واقعی
actual argument نشانوند واقعی
actual cost هزینه واقعی
actual damage خسارت واقعی
truest واقعی حقیقی
actual expenses مخارج واقعی
actual income درامد واقعی
actual key کلید واقعی
real numbers اعداد واقعی
actual loss زیان واقعی
actual parameter پارامتر واقعی
actual saving پس انداز واقعی
real mode حالت واقعی
objective value ارزش واقعی
real assets دارائیهای واقعی
practical واقعی کارازموده
true واقعی حقیقی
life-size اندازه واقعی
matter of fact بطور واقعی
practicals واقعی کارازموده
matter-of-fact بطور واقعی
very واقعی فعلی
insubstantial غیر واقعی
incidental expenses هزینههای واقعی
life size اندازه واقعی
never-never land غیر واقعی
true north شمال واقعی
never-never غیر واقعی
unreal غیر واقعی
truer واقعی حقیقی
genuine واقعی حقیقی
actual neurosis روان رنجوری واقعی
pragmatize واقعی نشان دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com