English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
to a person for a thing چیزی را ازکسی خواهش کردن یاخواستن
Other Matches
toa a person about a thing چیزی را ازکسی پرسیدن
to ask somebody to say a few words خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
to ask somebody a question ازکسی سئوالی کردن
let (someone) off the hook <idiom> عذرخواهی کردن ازکسی
to take the p of a person ازکسی طرفداری کردن
to thank any one in a پیشاپیش ازکسی سپاسگزاری کردن
to press charges against someone ازکسی قانونی شکایت کردن [کسی را متهم کردن]
debunking احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunks احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunk احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunked احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
to pay a visit to any one کردن ازکسی عیادت کردن
begs خواهش کردن
begged خواهش کردن
beg خواهش کردن
asked خواهش کردن
asks خواهش کردن
ask خواهش کردن
asking خواهش کردن
to make a r. for something چیز یرا خواهش کردن
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
indisposed towards any one بیزار ازکسی
to pose a question to any one ازکسی سئوالی
to draw one out حرف ازکسی دراوردن
to take leave of any one اجازه ازکسی گرفتن
to take vengeance on a person ازکسی انتقام کشیدن
to w anything out of a person چیزیرا ازکسی دراوردن
to w anything out of a person چیزیرا به ریشخند ازکسی گرفتن
to cry halves نصف چیزیرا ازکسی ادعاکردن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to be even witn any one انتقام خودرا ازکسی گرفتن باکسی باربریاسراسربودن
have it in for someone <idiom> نشان دادن سوء قصدوسوء نیت یا متنفربودن ازکسی
corkage پولی که درمهمانخانه ازکسی میگیرندتابادهای راکه مال خودمهمان
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
request خواهش
requested خواهش
requesting خواهش
requests خواهش
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
it is my wish that خواهش من اینست که
willed خواهش ارزو
wished ارزو خواهش
requester خواهش کننده
will خواهش ارزو
wish ارزو خواهش
at the request of به خواهش [به درخواست]
wills خواهش ارزو
close the door please خواهش دارم
wishes ارزو خواهش
d. wish خواهش هنگام مردن
please take a seat خواهش میکنم بفرمایید
what is your pleasure خواهش شما چیست
randy [British E] <adj.> مطیع خواهش نفس
horny <adj.> مطیع خواهش نفس
appetence or tency اشتیاق خواهش طبیعی
d. of a request عدم قبول خواهش
Have a seat, please! خواهش میکنم بفرمایید !
i humbly request that خواهش عاجزانه دارم که ...
thank tou for that book خواهش دارم ان کتاب را به من بدهید
do tell me خواهش دارم بمن بگویید
Please be my guest. خواهش می کنم مهمان من با شید
please dont forget it خواهش دارم فراموش نکنید
Please take my suitcase. خواهش میکنم چمدانم را برایم بیاورید.
Please take that bag. خواهش میکنم آن کیف را برایم بیاورید.
now nonsense now خواهش میکنم چرند گفتن رابس کن
pray consider my case خواهش دارم بکار من رسیدگی کنید
what is your will? خواهش یا میل یا خواسته شما چیست
His request was in the nature of a command. خواهش اوحالت حکم ودستور را داشت
Have a seat, please! خواهش میکنم روی صندلی بشینید!
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
Please take this luggage. خواهش میکنم این اسباب و اثاثیه را برایم بیاورید.
Please send me information on ... خواهش میکنم اطلاعات را برایم در مورد ... ارسال کنید.
would you mind ringing اگر زحمت نیست خواهش میکنم زنگ را بزنید
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
Would you let me know before we get to Durham? ممکن است خواهش کنم قبل از رسیدن به شهر دورهام مرا خبر کنید؟
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
make do with something با چیزی تا کردن
make something do با چیزی تا کردن
to work out something چیزی را حل کردن
to smell at something چیزی را بو کردن
to reason out something چیزی را حل کردن
to throw something overboard چیزی را ول کردن
deducting کم کردن چیزی از کل
deducted کم کردن چیزی از کل
deduct کم کردن چیزی از کل
to cut down [on] something چیزی را کم کردن
to cut back [on] something چیزی را کم کردن
to cut something چیزی را کم کردن
fill پر کردن چیزی
defrosts یخ چیزی را اب کردن
defrosting یخ چیزی را اب کردن
deducts کم کردن چیزی از کل
defrosted یخ چیزی را اب کردن
defrost یخ چیزی را اب کردن
fills پر کردن چیزی
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
endow چیزی راوقف کردن
endowing چیزی راوقف کردن
steal بلند کردن چیزی
pass on <idiom> رد کردن چیزی که دیگر
steals بلند کردن چیزی
endows چیزی راوقف کردن
to book something چیزی را رزرو کردن
to make something clear چیزی را روشن کردن
to ensure something مراقبت کردن در [چیزی]
to ensure something تامین کردن [چیزی]
to ensure something تضمین کردن [چیزی]
simplifies ساده تر کردن چیزی
simplify ساده تر کردن چیزی
simplifying ساده تر کردن چیزی
to agree on something موافقت کردن با چیزی
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
to sweeten something چیزی را شیرین کردن
to reason out something چیزی رامعین کردن
replaced چیزی را تعویض کردن
fill up کاملاگ پر کردن چیزی
preparation آماده کردن چیزی
preparations آماده کردن چیزی
to refuse somebody something چیزی را از کسی رد کردن
to deny somebody something چیزی را از کسی رد کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com