English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
lead in چیزی که به چیز دیگری منتهی شود
Other Matches
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
converted تغییر چیزی به دیگری
converting تغییر چیزی به دیگری
converts تغییر چیزی به دیگری
convert تغییر چیزی به دیگری
overlaps پوشاندن بخشی از چیزی با دیگری
overlapped پوشاندن بخشی از چیزی با دیگری
put words in one's mouth <idiom> چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
foist چیزی را بجای دیگری جا زدن
overlap پوشاندن بخشی از چیزی با دیگری
to exchange something [for something] مبادله کردن [چیزی را با چیز دیگری]
to exchange something [for something] معاوضه کردن [چیزی را با چیز دیگری]
encapsulated چیزی که درون چیز دیگری قرار دارد
percuss بازدن انگشت یا الت دیگری چیزی را ازمودن
doused دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
douse دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
dousing دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
douses دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
dowsed دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
dowses دراب یا چیز دیگری فرو بردن روی چیزی اب ریختن
(in) care of someone <idiom> فرستادن چیزی برای کسی ازروی آدرس شخص دیگری
usenet که هرکاربر میتواند پیامی بیفزاید یا به پیام دیگری چیزی اضافه کند
off print چاپ دوم باره چیزی که ازمجله یا نگارشهای دیگری گرفته شده باشد
overlap جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
overlaps جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
overlapped جایی که چیزی بخشی از دیگری را بپوشاند یا در بخش داده روی هم قرا رگیرند
reach out with an olive branch [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch <idiom> [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
by <adv.> منتهی
no later than <adv.> منتهی
at the latest [postpositive] <adv.> منتهی
at the utmost منتهی
at latest منتهی
supreme منتهی افضل
terminate in منتهی شدن به
conduce منتهی شدن به
pinnacle منتهی درجه
pinnacles منتهی درجه
on monday at latest منتهی تا دوشنبه
good riddance to bad rubbish <idiom> وقتی تو خوشحالی از اینکه چیزی یا کسی به جای دیگری برده بشه یا فرستاده بشه
terminate خاتمه دادن منتهی
cuspidate منتهی به نوک تیز
at f. منتهی خیلی باشد
terminates خاتمه دادن منتهی
maximum منتهی درجه بزرگترین
terminated خاتمه دادن منتهی
subrogate بجای دیگری تعهداتی بعهده گرفتن جانشین دیگری کردن
ship's rail راه اهن منتهی به کشتی
westernmost واقع در منتهی الیه غرب
letter نوشته ارسالی از کسی به دیگری یا از کامپیوتر به دیگری برای اطلاع رسانی یا ارسال دستور یا..
letters نوشته ارسالی از کسی به دیگری یا از کامپیوتر به دیگری برای اطلاع رسانی یا ارسال دستور یا..
recode کد کردن برنامهای که برای سیستم دیگری کد شده باشد , به طوری که دیگری هم کار کند
to pass one's word for another از طرف دیگری قول دادن ضمانت دیگری را کردن
piracy چاپ کردن تالیف دیگری بدون اجازه تقلید غیر قانونی اثر دیگری privateer
meiosis تغییرات متوالی هسته که منتهی به تشکیل سلول جدیدمیگردد
masculinerhme قافیه کلماتی که نه به eبلکه بهجای تکیه دار منتهی میشود
countersignature امضای پس ازامضای دیگری تصدیق امضای دیگری
stock watering سهام تاسیسات گرانقیمتی رابا قیمت اختیاری در بورس فروختن که مالا" به تقلیل قیمت سایر سهام منتهی شود
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
production cycle زمان یا دوره بافت یک فرش [این دوره از زمان طراحی یا نقشه کشی شروع شده و به بافت کامل فرش منتهی می شود.]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
establish 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishing 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishes 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
controlling مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
controls مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
control مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
appreciates بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
to regard somebody [something] as something کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rate ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
rates ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
appreciated بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciate بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
change استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changed استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
changes استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changing استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to wish for something ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
fence [around / between something] نرده [دور چیزی] [بین چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
fence [around / between something] حصار [دور چیزی] [بین چیزی]
screw up <idiom> زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
t' other دیگری
tother دیگری
thirds به دیگری
another دیگری
third به دیگری
Please allow for at least two weeks' notice [to do something] [for something] [prior to something] . درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری [کار] اعطاء کنید [تا ما ] [برای چیزی] [قبل از چیزی] .
recognition 1-توانایی تشخیص چیزی . 2-فرایند تشخیص چیزی- مثل حرف روی متن چاپ شده یا میلههای کد میلهای ..
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
resisted مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resist مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
to paint something [with something] چیزی را [با چیزی] رنگ زدن
to lean something against something چیزی را به چیزی تکیه دادن
resists مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
resisting مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
inserts قرار دادن چیزی در چیزی
inserting قرار دادن چیزی در چیزی
requiring نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
requires نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
insert قرار دادن چیزی در چیزی
required نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
require نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
other متفاوت دیگری
consecutively یکی پس از دیگری
We have no other way (alternative). را ه دیگری نداریم
at another time در زمان دیگری
at second hand از قول دیگری
heteronomous پیروقانون دیگری
in turn <idiom> یکی پس از دیگری
follow suit <idiom> از دیگری تقلیدکردن
common of pasturage حق چرادرزمین دیگری
onother's money پول دیگری
others متفاوت دیگری
released اعراض از حق به نفع دیگری
transplant درجای دیگری نشاندن
take the words out of someone's mouth <idiom> حرف دیگری راقاپیدن
impersonates خودرابجای دیگری جا زدن
releases اعراض از حق به نفع دیگری
impersonated خودرابجای دیگری جا زدن
impersonating خودرابجای دیگری جا زدن
transport انتقال از یک مسیر به دیگری
transplanted درجای دیگری نشاندن
personify رل دیگری بازی کردن
personified رل دیگری بازی کردن
personifies رل دیگری بازی کردن
to feel for another برای دیگری متاثرشدن
shuffle off بدوش دیگری گذاردن
impersonate خودرابجای دیگری جا زدن
serially یکی پس از دیگری یا در سری
one country or another این یا یک کشور دیگری
through the grapevine <idiom> از اشخاص دیگری پرسیدن
transports انتقال از یک مسیر به دیگری
transporting انتقال از یک مسیر به دیگری
sequentially یکی پس از دیگری به ترتیب
transplants درجای دیگری نشاندن
transported انتقال از یک مسیر به دیگری
transplanting درجای دیگری نشاندن
another کسی [چیز] دیگری
personifying رل دیگری بازی کردن
metonymy ذکرکلمهای بمنظور دیگری
heteronomy پیروی از قانون دیگری
pestiferous فاسدکننده اخلاق دیگری
subtraction کم کردن یک عدد از دیگری
assumpsit تقبل دیون دیگری
it is of a different kind قسم دیگری است
highbinder جاسوس یا مراقب دیگری
one after a یکی درپی دیگری
let a praise thee بگذارد دیگری تورابستاید
ratio نسبت یک عدد به دیگری
follow in one's footsteps (tracks) <idiom> دنبال روی دیگری
another kettle of fish <idiom> کاملا متفاوت از دیگری
release اعراض از حق به نفع دیگری
i had no a چاره دیگری نداشتم
breach of a close تجاوز به ملک دیگری
i had no a شق دیگری نبودکه اختیارکنم
eye baby دیگری که به او نگاه میکند
predecease قبل از دیگری مردن
predecease مرگ قبل از دیگری
detinue ضبط مال دیگری
copycat <idiom> تقلید از شخص دیگری
alternately تغییر از یکی به دیگری
breach of close تجاوز به ملک دیگری
ratios نسبت یک عدد به دیگری
(a) case in point <idiom> مثالی که چیزی راثابت کند یا به روشن شدن چیزی کمک کند
to get ahold of somebody [something] [American English] <idiom> کسی [چیزی ] را گرفتن [دستش به کسی یا چیزی رسیدن] [اصطلاح روزمره]
hold at disposal در اختیار دیگری نگهداری کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com