English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
lay off (someone) <idiom> کاری رابه علت درآمد کم کنارگذاشتن
Other Matches
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
set apart کنارگذاشتن
cut out <idiom> کنارگذاشتن
to cast aside کنارگذاشتن
lay aside کنارگذاشتن
to set a کنارگذاشتن
to lay up کنارگذاشتن
to set apart کنارگذاشتن
to put a way کنارگذاشتن
lay down کنارگذاشتن در کف نهادن
to give the go by to کنارگذاشتن بدوردگفتن ب
to shunt a project کنارگذاشتن یک پروژه
shunts از میان بردن کنارگذاشتن
shunt از میان بردن کنارگذاشتن
shunted از میان بردن کنارگذاشتن
(a) come-down <idiom> درآمد
return [on something] درآمد
Inc درآمد
It turned out well. خوب از آب درآمد
He came out of the house. از منزل درآمد
I had a terrible (hard) time of it. پدرم درآمد
meal ticket ممر درآمد
meal tickets ممر درآمد
he went aboard the ship به کشتی درآمد
income accounts حساب های درآمد
absolute income hypothesis فرضیه درآمد مطلق
underclass طبقهی اجتماعی کم درآمد
lower class طبقه اجتماعی کم درآمد
subclass طبقه اجتماعی کم درآمد
underclass طبقه اجتماعی کم درآمد
To take a chance . To risk it. دل رابه دریا زدن
to sniff up water اب رابه بینی کشیدن
attachable earnings درآمد ضبط شدنی [قانون]
The employer deducts taxes from the salary. کارفرما مالیات را از درآمد کم می کند.
net factor income from abroad خالص درآمد عوامل از خارج
The people protested vocally. صدای مردم درآمد ( اعتراض )
yuppie جوان تحصیل کرده و پر - درآمد
I have a steady monthly income. درآمد ماهیانه ثابتی دارم
She made a good wife. اوزن خوبی ازآب درآمد
yuppies جوان تحصیل کرده و پر - درآمد
Whichever way I did it ,It came out(turned out)wrong. هر طور کردم غلط درآمد
establish کسی رابه مقامی گماردن
To mail a letter. نامه ای رابه پست انداختن
Not to let someone have a say. کسی رابه بازی نگرفتن
establishes کسی رابه مقامی گماردن
establishing کسی رابه مقامی گماردن
own up <idiom> گناه رابه گردن گرفتن
They bombarded the building. ساختمان رابه توپ بستند
She wrecked the party for us. مهمانی رابه مازهر کرد
I had a hell of a time to fix the engine. پدرم درآمد موتور رادرست کردم
to rely on somebody for your income از لحاظ درآمد وابسته به کسی بودن
He turned his back on us. پشتش رابه ماکرد ( به ما پشت کرد )
submission موضوعی رابه داوری ارجاع کردن
to i. person with an opinion عقیدهای رابه کسی تلقین کردن
He made over the house to his son . خانه رابه اسم پسرش کرد
You have been recommended to us. توصیه شما رابه ما کرده اند
advising bank بانکی که گشایش اعتبار اسنادی رابه ذینفع
pitch توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
pitches توپ رابه طرف چوگان زن پرتاب کردن
To give someone full powerw. ریش وقیچه رابه دست کسی دادن
I am just a pen – pusher . قلم صد تا یک غاز می زنم (کارهای دفتری یا نگارشی کم درآمد )
When drink enters, wisdom departs. <proverb> آنگه که شراب از در درآمد ,هوش و عقل و اختیار از کف برفت .
baits خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
baited خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
bait خوراک دادن طعمه رابه قلاب ماهیگیری بستن
track bolt پیچی که قطعات راه اهن رابه یکدیگر متصل میکند
nemo tenetur se impum accusare هیچ کس مجبور نیست خود رابه گناهی متهم کند
check string ریسمان درشکه که مسافربوسیله ان راننده رابه ایست کردن اگاهی
compact ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacted ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacting ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
compacts ماشینی که داده دیجیتال را از CDمی خواند و آن رابه حالت اصلی بر میگرداند
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
bytes پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
capitalization عمل یک کلمه پردازکه یک خط یا بلاک متن رابه حروف بزرگ تبدیل میکند
drawbar میلهای که واگونهای قطار رابه لکوموتیو متصل میکند میله اتصال واگون
enjambment دنبالهء سخنی رادرشعریابیت بعدی ادامه دادن دنباله سطری رابه سطردیگرکشیدن
byte پتروکل ارتباطات که داده رابه صورت حروف و نه رشتههای بیتی ارسال میکند
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
tabulator بخشی از ماشین تایپ یا کلمه پرداز که کلمات و اعداد رابه صورت خودکار در ستون هایی قرار میدهد
resets سیگنال الکتریکی که سیستم رابه وضعیت اولیه برمی گرداندوقتی که روشن شده بودونیازبه راه اندازی مجدد دارد
reset سیگنال الکتریکی که سیستم رابه وضعیت اولیه برمی گرداندوقتی که روشن شده بودونیازبه راه اندازی مجدد دارد
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
optimum schedule مطلوبترین برنامه اجرائی برنامه ایکه مخارج پروژه رابه حداقل می رساند
expansion interface حافظه جانبی وسایر دستگاههای جانبی رابه یک کامپیوتر اصلی اضافه کند
incidence of taxation تحمل کننده نهایی مالیات کسی که بار اصلی مالیات رابه دوش می کشد
extradited مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extraditing مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradite مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradites مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
gigo اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
garbage in garbage out اصطلاحی است به این معنی که اگر به برنامه اطلاعات ورودی بیهوده داده شودبرنامه نتایج بیهودهای رابه عنوان خروجی تولیدخواهد کرد
documenting وسیلهای که اطلاع نوشته شده یا چاپ شده رابه حالتی که قابل فهم برای کامپیوتر باشد تبدیل میکند
document وسیلهای که اطلاع نوشته شده یا چاپ شده رابه حالتی که قابل فهم برای کامپیوتر باشد تبدیل میکند
documented وسیلهای که اطلاع نوشته شده یا چاپ شده رابه حالتی که قابل فهم برای کامپیوتر باشد تبدیل میکند
liquidity trap سرمایه گذاری بسیار کم بوده و سرمایه گذاران ترجیح میدهند که دارائیهای خود رابه شکل پول نقد نگاه دارند
drilling pattern نمونه مته کاری الگوی مته کاری
circulating چرخش ذخیره سازی که دادههای ذخیره شده رابه صورت مجموعهای از باس ها که در طول رسانه حرکت می کنند نگهداری میکند و وقتی به انتها می رسند دوباره تولید میکند
declaration of trust افهارنامه تکلیف به قبض افهارنامهای که ناقل به منتقل الیه یا مصالح به متصالح میدهد و در ان به او تکلیف میکند که اداره مورد انتقال یا مال الصلح رابه عهده بگیرد و ان را قبض کند
plumbery سرب کاری کارخانه سرب کاری
mosaics موزاییک کاری معرق معرق کاری
hypofunction کم کاری
flower piece گل کاری
intent on doing anything کاری
plasterwork گچ کاری
parget گچ کاری
curry کاری
curries کاری
inaction بی کاری
under employment کم کاری
impotency کاری
impotence کاری
currie کاری
slobbery تف کاری
feckful کاری
curry powders کاری
electroplating اب کاری
plastering گچ کاری
curry powder کاری
malfunctions کژ کاری
malfunction کژ کاری
malfunctioned کژ کاری
active کاری
effective کاری
compulsiveness مکرر کاری
touch off <idiom> شروع کاری
conservativeness محافظه کاری
contouring operation فرم کاری
contrasuggestibility وارون کاری
cotton plantation پنبه کاری
counterattack بدل کاری
crypianalysis پنهان کاری
cutting off برش کاری
d. touch نازک کاری
delicacy of touch ریزه کاری
chromium plating اب کرم کاری
cementation سیمان کاری
brickworks سفت کاری
bumping tool ابزار خم کاری
business hours ساعت کاری
calk بتونه کاری
canniness ملاحظه کاری
cartwhip شلاق کاری
caulking بتونه کاری
cautiousness احتیاط کاری
cementation سمنت کاری
disguised underemployment کم کاری پنهان
discreetness احتیاط کاری
folding machine دستگاه خم کاری
folding press پرس خم کاری
galvanization رویینه کاری
glyptics کنده کاری
come to <idiom> شروع کاری
conservatism محافظه کاری
hole punching منگنه کاری
graving کنده کاری
habitual way of doing anything کردن کاری
flagitiousness تبه کاری
figuration شیرین کاری
fiendishness تبه کاری
discreetnss احتیاط کاری
to be about to do something در پی کاری شدن
finishing تمام کاری
finishing پرداخت کاری
drilling work مته کاری
dry farm دیم کاری
finishing نازک کاری
factorage حق العمل کاری
fairing صیقل کاری
fal lal ریزه کاری
wastage تفریط کاری
punching منگنه کاری
amalgamate ملغمه کاری
amalgamated ملغمه کاری
amalgamates ملغمه کاری
amalgamating ملغمه کاری
brickwork سفت کاری
to be up to the task [to be equal to something] <idiom> از پس کاری برآمدن
glazing شیشه کاری
forming فرم کاری
stucco گچ کاری کردن
smelting ذوب کاری
workstation ایستگاه کاری
workstations ایستگاه کاری
compounding امیزه کاری
farming اجاره کاری
joinery نازک کاری
welding جوش کاری
lubrication روغن کاری
drilling مته کاری
fretwork منبت کاری
forging چکش کاری
elegance ریزه کاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com