English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English Persian
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
Other Matches
to laugh to scorn استهزا کردن
laugh one out of a habit با استهزا عادتی را از سرکسی بیرون کردن
jearingly به استهزا
scoffingly با استهزا
ridiculing استهزا
ridiculed استهزا
ridicule استهزا
raillery استهزا
ridicules استهزا
irrision استهزا
ridiculer استهزا کننده
mockingly از روی استهزا
mockingly بر سیل استهزا
jearer استهزا کننده
to sneer out of coun tenance با استهزا از رو بردن
in a jeering tone بلحن استهزا
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
rounder ادم بدنام الت استهزا
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
launching انداختن پرت کردن
spit سوراخ کردن تف انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
launches انداختن پرت کردن
slotting انداختن چفت کردن
hurtle پرت کردن انداختن
lay aside پس انداز کردن انداختن
tossing پرت کردن انداختن
slot انداختن چفت کردن
hurtled پرت کردن انداختن
slots انداختن چفت کردن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
launched انداختن پرت کردن
putting تعویض کردن انداختن
tosses پرت کردن انداختن
hurtling پرت کردن انداختن
to set off انداختن برابر کردن
to put by دور انداختن رد کردن
hurtles پرت کردن انداختن
launch انداختن پرت کردن
put تعویض کردن انداختن
tossed پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
puts تعویض کردن انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
backs پشتی کردن پشت انداختن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
operated اداره کردن راه انداختن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
back پشتی کردن پشت انداختن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
operate اداره کردن راه انداختن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
retards عقب انداختن اهسته کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
groove خط انداختن شیار دار کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
involve گیر انداختن وارد کردن
involving گیر انداختن وارد کردن
kid دست انداختن مسخره کردن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
deface ازشکل انداختن محو کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
retard عقب انداختن اهسته کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
run به کار انداختن روشن کردن موتور
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
switched روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
switch روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down پایین انداختن انداختن
demonetization خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
lash vt انداختن
blobs لک انداختن
relegates انداختن
to leave out انداختن
lay away انداختن
relegating انداختن
fells انداختن
relegated انداختن
to let drop انداختن
overthrowing بر انداختن
to skips over انداختن
spills انداختن
overthrow بر انداختن
to let fall انداختن
spilling انداختن
overthrew بر انداختن
let fall انداختن
to lay by the heels بر انداختن
spilled انداختن
line خط انداختن در
prostrate از پا انداختن
lines خط انداختن در
to draw lots انداختن
hurls انداختن
felling انداختن
retroject پس انداختن
jaculate انداختن
overthrows بر انداختن
benite به شب انداختن
spill انداختن
relegate انداختن
overthrown بر انداختن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com