English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (39 milliseconds)
English Persian
depopulate کم جمعیت کردن
depopulated کم جمعیت کردن
depopulates کم جمعیت کردن
depopulating کم جمعیت کردن
Search result with all words
populate دارای جمعیت کردن
populates دارای جمعیت کردن
populating دارای جمعیت کردن
group جمعیت گروه بندی کردن
groups جمعیت گروه بندی کردن
to crowd out ازتنگی جایابسیاری جمعیت بیرون کردن
Other Matches
malthusian theory of population فرضیه جمعیت مالتوس چون ازدیاد جمعیت جهان باتصاعد هندسی و افزایش منابع اغذیه به شکل تصاعدحسابی است باید جمعیت کنترل شود
mobbed جمعیت
thinnest کم جمعیت
mobbing جمعیت
mob جمعیت
heaping جمعیت
gaggles جمعیت
thinners کم جمعیت
many peopled پر جمعیت
thronged جمعیت
thins کم جمعیت
presses جمعیت
press جمعیت
gaggle جمعیت
mobs جمعیت
company جمعیت
heap جمعیت
corteges جمعیت
full of life پر جمعیت
populations جمعیت
population جمعیت
demos جمعیت
rabble جمعیت
cortege جمعیت
companies جمعیت
heaps جمعیت
thickly populated پر جمعیت
thronging جمعیت
throng جمعیت
crowd جمعیت
crowds جمعیت
desolate بی جمعیت
gregariously با جمعیت
herds جمعیت
thickly peopled پر جمعیت
society جمعیت
densely populated پر جمعیت
thinly populated کم جمعیت
bodle جمعیت
populace جمعیت
gangs جمعیت
throngs جمعیت
gang جمعیت
societies جمعیت
herding جمعیت
herd جمعیت
herded جمعیت
thin کم جمعیت
over peopled پر جمعیت
thinned کم جمعیت
armies جمعیت
population [pop.] جمعیت
army جمعیت
demography جمعیت نگاری
habitancy جمعیت سکنه
habitance جمعیت سکنه
multitudes جمعیت کثیر
bike انبوه جمعیت
bikes انبوه جمعیت
aging population جمعیت سالمند
demography جمعیت شناسی
people جمعیت قوم
urban population جمعیت شهری
working population جمعیت شاغل
peopled جمعیت قوم
peoples جمعیت قوم
peopling جمعیت قوم
settled جمعیت دار
overpopulation اضافه جمعیت
multitude جمعیت کثیر
depopulation تخلیه جمعیت
young population جمعیت جوان
to the cheers of [the crowd] با تشویق [جمعیت]
sparse population جمعیت کم یا پراکنده
optimum population حد مطلوب جمعیت
populated جمعیت دار
social جمعیت دوست
stationary population جمعیت ثابت
the crowd scattereal جمعیت متفرق شد
demographer جمعیت شناس
the total population همه جمعیت
population density تراکم جمعیت
demographic transition گذار جمعیت
population structure ساخت جمعیت
population structure ترکیب جمعیت
ruck جمعیت وازدحام
people تن [جمعیت شهری]
population distribution توزیع جمعیت
demotic distribution توزیع جمعیت
knight errantry جمعیت سلحشوران
population inversion وارونگی جمعیت
rucks جمعیت وازدحام
population growth رشد جمعیت
population explosion انفجار جمعیت
underpopulation کمبود جمعیت
flocks جمعیت دسته پرندگان
demography علم جمعیت شناسی
flocked جمعیت دسته پرندگان
gangs جمعیت تشکیل دادن
flocking جمعیت دسته پرندگان
gang جمعیت تشکیل دادن
gregariously از روی جمعیت دوستی
flock جمعیت دسته پرندگان
A big crowd gathered. جمعیت انبوهی جمع شد
gregarious جمعیت دوست گروه جو
party دسته متشکل جمعیت
zero population growth رشد جمعیت صفر
birth rate ضریب افزایش جمعیت
birth rates ضریب افزایش جمعیت
population planning برنامه ریزی جمعیت
demography مطالعه مهاجرت جمعیت
The police held the crowd back. پلیس جمعیت را عقب زد
templar عضو جمعیت فراماسون
doubling time of population زمان دو برابر شدن جمعیت
There were teeming ( surging) crowds outside the entrance of the theatre house . دم در سینما جمعیت موج می زند
She lost her husband in the crowd . شوهرش رادرمیان جمعیت گه کرد
the total population تمامی نفوس کلیه جمعیت
ku kluxer عضو جمعیت کوکلس کلان
the t. population کلیه جمعیت همه مردم
slum محلات پر جمعیت وپست شهر
The crowd was pressing against the gate . جمعیت به درورودی فشار می دادند
slums محلات پر جمعیت وپست شهر
hidden momentum of population growth به دلیل این که یک جمعیت وسیع جوان
A big crowd surged into the streets. جمعیت زیادی ریخت توی خیابانها
conurbation [ناحیه پر جمعیت پر از شهرک و شهر بزرگ]
There were some angry looks in the crowd . قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
demand factors جمعیت سلیقه قیمت کالاهای دیگر
He forced his way thru the crowd . بزور خودش رااز میان جمعیت رد کرد
grey friar عضو جمعیت راهبان یادرویشان فرقه فرانسیس مقدس
bluestockings منسوب به جمعیت زنان جوراب ابی درقرن هیجدهم زن فاضله
bluestocking منسوب به جمعیت زنان جوراب ابی درقرن هیجدهم زن فاضله
pareto distribution در حقیقت بیانگر توزیع درامد است که بر اساس ان رابطه بین درامدشخصی و جمعیت در ان بررسی میشود
hidden momentum of population growth نیروی محرکه پنهان رشدجمعیت فرایندی پویا ولی غیرفعال ازافزایش جمعیت که حتی پس ازکاهش نرخهای زاد و ولد ادامه مییابد
town fog نوعی مه یخ مانند که دردرجه حرارت خیلی پایین تولید میشود و معمولا درشهرهای پر جمعیت دیده میشود
edict of emancipation فرمانی که به تاریخ سوم مارس 1681 به وسیله الکساندر دوم امپراطور روسیه صادر و به موجب ان به "سرفها" یعنی ثلث جمعیت روسیه که فاقدازادی واقعی بودند
dynamic condition شرایط و مقتضیات پویای اقتصادی تغییر شرایط اقتصادی ناشی از تحول سلیقه تقاضا کنندگان وهزینه و مخارج تولید ونسبت جمعیت
malthusian law of population نظریه جمعیتی مالتوس براساس این نظریه جمعیت بصورت تصاعد هندسی افزایش میابد در حالیکه وسایل معیشت و مواد غذائی بصورت تصاعد عددی افزایش میابد
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
exploits استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploiting استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilized گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com