English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (37 milliseconds)
English Persian
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
Other Matches
lithoglyptics کنده کاری روی گوهر حکاکی روی جواهر
carved کنده کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
carves کنده کاری کردن
carve کنده کاری کردن
inscribe حجاری کردن روی سطوح و ستونها حکاکی کردن
inscribed حجاری کردن روی سطوح و ستونها حکاکی کردن
inscribes حجاری کردن روی سطوح و ستونها حکاکی کردن
inscribing حجاری کردن روی سطوح و ستونها حکاکی کردن
scrimshaw اشیاء منبت کاری یا حکاکی شده زینتی
graving کنده کاری
glyptics کنده کاری
ingraving کنده کاری
scribes حکاکی کردن
scribe حکاکی کردن
cutting chisel اسکنه کنده کاری
intagliated کنده کاری شده
chalcogrophy کنده کاری روی مس
chalcographer کنده کاری روی مس
insculp حکاکی کردن گراور کردن
inscribe حکاکی کردن نشاندن
inscribing حکاکی کردن نشاندن
inscribes حکاکی کردن نشاندن
inscribed حکاکی کردن نشاندن
ivory carving کنده کاری روی عاج
sidero graphy کنده کاری روی پولاد
zincograph روی کنده کاری شده
ivory carving کنده کاری روی عاج
router ابزار کنده کاری لیسه نجاری
glyptics کنده کاری در روی سنگهای گران بها
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
record blocking کنده یی کردن مدارک
to stub a piece از کنده یاریشه پاک کردن
sawlog کنده درخت مناسب اره کردن
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
angle-leaf [یکی از چهارشاخه، گوشه ستون ها یا برگ های بیرون زده کنده کاری شده در ته ستون های معماری قرون وسطی]
cover one's tracks <idiom> پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
stucco گچ کاری کردن
reconditions نو کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
splays منبت کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
splay منبت کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
To perform a feat. شیرین کاری کردن
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
rodeo سوار کاری کردن
rodeos سوار کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
stunting شیرین کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
granulate چکش کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
refashion دست کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
spackle بتونه کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
plaster گچ کاری کردن اندود
flourish زینت کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
to run the show در کاری اختیار داری کردن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
limes با اهک کاری سفید کردن
walk out کاری راناگهان ترک کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
lime با اهک کاری سفید کردن
specialises ویژه کاری کردن متخصص شدن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
fillet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to empower somebody to do something کسی را برای کاری مخیر کردن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialising ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
afterthought چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
filleted تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
oversells بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
filleting تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
It wI'll boomerang. کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
fillets تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
oversell بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
oversold بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
overselling بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to pair off جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to grudge to do a thing بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
rat out on <idiom> مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
to beat about the bush سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
afterthoughts فکر کاهل چاره اندیشی برای کاری پس از کردن ان
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
misprision گناه فرو گذاری از فاش کردن تبه کاری دیگران
To do something prefunctorily. برای رفع تکلیف ( از سر باز کردن ) کاری راانجام دادن
stylography حکاکی
engraving حکاکی
carving حکاکی
gravure حکاکی
in intaglio با حکاکی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com