English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (30 milliseconds)
English Persian
strain کوشش زیاد کردن
strains کوشش زیاد کردن
Search result with all words
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
Other Matches
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
bend کوشش کردن
labored کوشش کردن
attempted کوشش کردن
labors کوشش کردن
strived کوشش کردن
to bend effort کوشش کردن
striven کوشش کردن
labor کوشش کردن
tries کوشش کردن
striving کوشش کردن
labour کوشش کردن
strives کوشش کردن
attempt کوشش کردن
to make an effort کوشش کردن
to exert oneself کوشش کردن
strive کوشش کردن
attempting کوشش کردن
assay کوشش کردن
try کوشش کردن
attempts کوشش کردن
assays کوشش کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to run one's head aginst a w کوشش بیفایده کردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
pegs کوشش کردن درجه
peg کوشش کردن درجه
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to f. a dead horse کوشش بی فایده کردن
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
to stain every nervers منتهای کوشش خود را کردن
to guess at a riddle کوشش درحل معمایی کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to affect something [cultivate for effect] کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to slog one's guts out <idiom> با کوشش سخت کار کردن [اصطلاح]
to strain کوشش سخت کردن [برای رسیدن به هدف]
struggling تقلا کردن کوشش کردن
struggles تقلا کردن کوشش کردن
struggle تقلا کردن کوشش کردن
struggled تقلا کردن کوشش کردن
make a push کوشش کردن عجله کردن
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
to run rup زیاد کردن
heightens زیاد کردن
add زیاد کردن
overloads زیاد پر کردن
overloaded زیاد پر کردن
overload زیاد پر کردن
heighten زیاد کردن
heightened زیاد کردن
propagated زیاد کردن
heightening زیاد کردن
grnish زیاد کردن
propagates زیاد کردن
propagate زیاد کردن
increased زیاد کردن
increase زیاد کردن
increases زیاد کردن
propagating زیاد کردن
intensification زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
oversimplification زیاد ساده کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
adding زیاد کردن برد
oversimplify زیاد ساده کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
propagated زیاد کردن پروردن
raise پروراندن زیاد کردن
overrates زیاد براورد کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
add زیاد کردن برد
overrate زیاد براورد کردن
superheat گرم کردن زیاد
to overwork oneself زیاد کار کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
ransack زیاد کاوش کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
ransacks زیاد کاوش کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
overworks کار زیاد کردن
overestimate زیاد براورد کردن
over excite زیاد تحریک کردن
overestimating زیاد براورد کردن
overheats زیاد گرم کردن
overestimates زیاد براورد کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
overworking کار زیاد کردن
ransacking زیاد کاوش کردن
overcharging زیاد حساب کردن
overheat زیاد گرم کردن
overrated زیاد براورد کردن
overheated زیاد گرم کردن
overload زیاد بار کردن
propagate زیاد کردن پروردن
to overexert تقلای زیاد کردن
raises پروراندن زیاد کردن
overcharge زیاد حساب کردن
overloaded زیاد بار کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
propagates زیاد کردن پروردن
propagating زیاد کردن پروردن
adds زیاد کردن برد
overrating زیاد براورد کردن
overfreight زیاد بار کردن
overwork کار زیاد کردن
overworked کار زیاد کردن
overloads زیاد بار کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
multiple حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
effort کوشش
stretch کوشش
conatus کوشش
strugglingly با کوشش
attempt کوشش
efforts کوشش
stru gglingly با کوشش
endeavor کوشش
endevour کوشش
fists کوشش
worked کوشش
scrambled کوشش
attempts کوشش
scrambles کوشش
scrambling کوشش
attempted کوشش
assay کوشش
assays کوشش
attempting کوشش
muss کوشش
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com