English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (41 milliseconds)
English Persian
fare گذراندن گذران کردن
fared گذراندن گذران کردن
fares گذراندن گذران کردن
faring گذراندن گذران کردن
Search result with all words
get on گذران کردن گذراندن
Other Matches
subsisted گذران کردن
subsisting گذران کردن
subsists گذران کردن
get along گذران کردن
subsist گذران کردن
to get along گذران کردن بسربردن
make ends meet <idiom> باپول شخصی گذران روزگار کردن
to do without any thing ازچیزی صرف نظرکردن بدون چیزی گذران کردن
while سپری کردن گذراندن
hang out <idiom> به بطالت گذراندن روزگار کردن
stand off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
transparent سو گذران
subsistence گذران
transparently سو گذران
free living خوش گذران
life sustenance گذران زندگی
to do well خوب گذران
maintenance گذران خرجی
free liver خوش گذران
feaster خوش گذران
feastful خوش گذران
luxurious خوش گذران
transparent نور گذران
pleasure seeking خوش گذران
transparently نور گذران
sensual خوش گذران نفسانی
jovial خوش گذران عیاش
dawdler بیهوده وقت گذران
happy go lucky اسان گذران بیمار
pastime تفریح کاروقت گذران
he makes a living with hispen بانویسندگی گذران میکند
living وسیله گذران معیشت
pastimes تفریح کاروقت گذران
epicure ادم خوش گذران وعیاش
epicures ادم خوش گذران وعیاش
infltrate با تراوش گذراندن تراوش کردن
pass گذراندن
to be at ease به گذراندن
avert گذراندن
to rime away one's time گذراندن
averted گذراندن
surviving گذراندن
averting گذراندن
passes گذراندن
averts گذراندن
survived گذراندن
survive گذراندن
survives گذراندن
passed گذراندن
to make a shift گذراندن
to have a rough time بد گذراندن
to laugh away با خنده گذراندن
piddles وقت گذراندن
piddle وقت گذراندن
idlest وقت گذراندن
idles وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
idled وقت گذراندن
idle وقت گذراندن
to rough it سخت گذراندن
temporalize وقت گذراندن
filtration از صافی گذراندن
to rub through or along بسختی گذراندن
to gain time به بهانه گذراندن
to sleep away one's time بخواب گذراندن
aestivate تابستان را گذراندن
piddled وقت گذراندن
niggle وقت گذراندن
niggled وقت گذراندن
niggles وقت گذراندن
laugh away با خنده گذراندن
play away به بازی گذراندن
leach از صافی گذراندن
belate ازموقع گذراندن
Sundays یکشنبه را گذراندن
Sunday یکشنبه را گذراندن
temporizing وقت گذراندن
interlace ازهم گذراندن
temporized وقت گذراندن
filrate از صافی گذراندن
temporised وقت گذراندن
token passing گذراندن نشانه
filtering از صافی گذراندن
temporises وقت گذراندن
temporising وقت گذراندن
to enjoy oneself خوش گذراندن
temporizes وقت گذراندن
temporize وقت گذراندن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
temporises بدفع الوقت گذراندن
infltrate از سوراخهای صافی گذراندن
to talk away بصحبت یاگفتگو گذراندن
hang around وقت را به بطالت گذراندن
procrastinate بدفع الوقت گذراندن
pass گذراندن تصویب شدن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
outwear کهنه شدن گذراندن
procrastinating بدفع الوقت گذراندن
passed گذراندن تصویب شدن
procrastinates بدفع الوقت گذراندن
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
weekend تعطیل اخرهفته را گذراندن
weekends تعطیل اخرهفته را گذراندن
dillydally بیهوده وقت گذراندن
procrastinated بدفع الوقت گذراندن
passes گذراندن تصویب شدن
temporised بدفع الوقت گذراندن
serve one's term of imprisonment حبس خود را گذراندن
jauk بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
temporized بدفع الوقت گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
loaf وقت را بیهوده گذراندن
To review the past in ones minds eye . گذشته را از نظر گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
grips بریدگی برای گذراندن اب
gripped بریدگی برای گذراندن اب
gripping بریدگی برای گذراندن اب
temporizes بدفع الوقت گذراندن
to mope a way به افسردگی و پکری گذراندن
lobby برای گذراندن لایحهای
lobbies برای گذراندن لایحهای
moon بیهوده وقت گذراندن
lobbied برای گذراندن لایحهای
grip بریدگی برای گذراندن اب
temporising بدفع الوقت گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
To pass a bI'll through parliament . لایحه یی را از مجلس گذراندن
temporizing بدفع الوقت گذراندن
get through به پایان رساندن گذراندن
dawdle بیهوده وقت گذراندن
temporalize بدفع الوقت گذراندن
temporize بدفع الوقت گذراندن
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
passes گذرگاه کارت عبور گذراندن
To get a pass. امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
To bring something to someones attention . چیزی را ازنظر کسی گذراندن
testamur گواهی نامه گذراندن امتحانات
passed گذرگاه کارت عبور گذراندن
to loaf a way one's time وقت خود را ببطالت گذراندن
pass گذرگاه کارت عبور گذراندن
reeve طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
to pull any one across a river کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
peels گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peel گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
dallying وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallied وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dally وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
serve گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
convalescing بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesces بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesced بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalesce بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
served گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
dallies وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
serves گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
pass گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passed گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
reeve ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
push ball بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown [یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slugs یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slug یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com