Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (32 milliseconds)
English
Persian
get on
گذران کردن گذراندن
Search result with all words
fare
گذراندن گذران کردن
fared
گذراندن گذران کردن
fares
گذراندن گذران کردن
faring
گذراندن گذران کردن
Other Matches
subsisted
گذران کردن
subsisting
گذران کردن
subsists
گذران کردن
get along
گذران کردن
subsist
گذران کردن
to get along
گذران کردن بسربردن
make ends meet
<idiom>
باپول شخصی گذران روزگار کردن
to do without any thing
ازچیزی صرف نظرکردن بدون چیزی گذران کردن
while
سپری کردن گذراندن
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
transparent
سو گذران
subsistence
گذران
transparently
سو گذران
free living
خوش گذران
life sustenance
گذران زندگی
to do well
خوب گذران
maintenance
گذران خرجی
free liver
خوش گذران
feaster
خوش گذران
feastful
خوش گذران
luxurious
خوش گذران
transparent
نور گذران
pleasure seeking
خوش گذران
transparently
نور گذران
sensual
خوش گذران نفسانی
jovial
خوش گذران عیاش
dawdler
بیهوده وقت گذران
happy go lucky
اسان گذران بیمار
pastime
تفریح کاروقت گذران
he makes a living with hispen
بانویسندگی گذران میکند
living
وسیله گذران معیشت
pastimes
تفریح کاروقت گذران
epicure
ادم خوش گذران وعیاش
epicures
ادم خوش گذران وعیاش
infltrate
با تراوش گذراندن تراوش کردن
pass
گذراندن
to be at ease
به گذراندن
avert
گذراندن
to rime away one's time
گذراندن
averted
گذراندن
surviving
گذراندن
averting
گذراندن
passes
گذراندن
averts
گذراندن
survived
گذراندن
survive
گذراندن
survives
گذراندن
passed
گذراندن
to make a shift
گذراندن
to have a rough time
بد گذراندن
to laugh away
با خنده گذراندن
piddles
وقت گذراندن
piddle
وقت گذراندن
idlest
وقت گذراندن
idles
وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
idled
وقت گذراندن
idle
وقت گذراندن
to rough it
سخت گذراندن
temporalize
وقت گذراندن
filtration
از صافی گذراندن
to rub through or along
بسختی گذراندن
to gain time
به بهانه گذراندن
to sleep away one's time
بخواب گذراندن
aestivate
تابستان را گذراندن
piddled
وقت گذراندن
niggle
وقت گذراندن
niggled
وقت گذراندن
niggles
وقت گذراندن
laugh away
با خنده گذراندن
play away
به بازی گذراندن
leach
از صافی گذراندن
belate
ازموقع گذراندن
Sundays
یکشنبه را گذراندن
Sunday
یکشنبه را گذراندن
temporizing
وقت گذراندن
interlace
ازهم گذراندن
temporized
وقت گذراندن
filrate
از صافی گذراندن
temporised
وقت گذراندن
token passing
گذراندن نشانه
filtering
از صافی گذراندن
temporises
وقت گذراندن
temporising
وقت گذراندن
to enjoy oneself
خوش گذراندن
temporizes
وقت گذراندن
temporize
وقت گذراندن
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
temporises
بدفع الوقت گذراندن
infltrate
از سوراخهای صافی گذراندن
to talk away
بصحبت یاگفتگو گذراندن
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
procrastinate
بدفع الوقت گذراندن
pass
گذراندن تصویب شدن
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
outwear
کهنه شدن گذراندن
procrastinating
بدفع الوقت گذراندن
passed
گذراندن تصویب شدن
procrastinates
بدفع الوقت گذراندن
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
procrastinated
بدفع الوقت گذراندن
passes
گذراندن تصویب شدن
temporised
بدفع الوقت گذراندن
serve one's term of imprisonment
حبس خود را گذراندن
jauk
بیهوده وقت گذراندن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
temporized
بدفع الوقت گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
To review the past in ones minds eye .
گذشته را از نظر گذراندن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
grips
بریدگی برای گذراندن اب
gripped
بریدگی برای گذراندن اب
gripping
بریدگی برای گذراندن اب
temporizes
بدفع الوقت گذراندن
to mope a way
به افسردگی و پکری گذراندن
lobby
برای گذراندن لایحهای
lobbies
برای گذراندن لایحهای
moon
بیهوده وقت گذراندن
lobbied
برای گذراندن لایحهای
grip
بریدگی برای گذراندن اب
temporising
بدفع الوقت گذراندن
moons
بیهوده وقت گذراندن
To pass a bI'll through parliament .
لایحه یی را از مجلس گذراندن
temporizing
بدفع الوقت گذراندن
get through
به پایان رساندن گذراندن
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
temporalize
بدفع الوقت گذراندن
temporize
بدفع الوقت گذراندن
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
passes
گذرگاه کارت عبور گذراندن
To get a pass.
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
testamur
گواهی نامه گذراندن امتحانات
passed
گذرگاه کارت عبور گذراندن
to loaf a way one's time
وقت خود را ببطالت گذراندن
pass
گذرگاه کارت عبور گذراندن
reeve
طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
peels
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peel
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
dallying
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallied
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dally
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
serve
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
convalescing
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesces
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesced
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalesce
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
served
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
dallies
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
serves
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
pass
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passed
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
reeve
ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
push ball
بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown
[یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate
رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slugs
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slug
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes
دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity
فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com