English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 87 (5 milliseconds)
English Persian
A bowl hotter than the soup it contains. <proverb> کاسه از آش گرمتر.
Other Matches
soup bowl کاسهسوپ
rim soup bowl کاسهسوپلبهدار
There is too much salt in the soup . the soup is too salty. سوپ خیلی شور است
hotter تابان اتشین
hotter تیز
hotter تند
hotter حاد
hotter گرم
hotter تند مزاج
hotter برانگیخته بگرمی
hotter داغ
hotter داغ کردن یا شدن
hotter امادگی کامل
hotter فضای متن در سمت چپ حاشیه راست در متن کلمه پرداز
hotter شبکه آهنی یا پوشش اطراف کامپیوتر که به منبع تغذیه وصل شده باشد و زمین نشده باشد
hotter خط تلفن مستقیم
hotter دستوری در برنامه به صورت کلمات مشخص کلیدی که یک کلمه مهم و اسسی را به صفحه مقصد بعدی وصل میکند که در صورتی که کاربر آن را انتخاب کند نمایش داده میشود
hotter کلمهای در متن نمایش داده شده که در صورتی که نمایشگر به آن اشاره کند یا آنرا انتخاب کند کاری انجام میدهد
hotter سخت افزار که همیشه فعال ست و در صورت خرابی سیستم به عنوان پشتیبان به کار می رود
hotter کلیه خاص یا ترکیب کلیه ها که یک فرآیند را آغاز میکند یا یک برنامه را فعال میکند
hotter بدون تاثیرگذاری روی عملیات طبیعی
hotter تشخیص و ترمیم خطا
hotter اتشین
bowl باتوپ بازی کردن
I'd like some soup. من مقداری سوپ میخواهم.
in the soup <idiom> در دردسر افتادن
to bowl somebody over <idiom> <verb> کسی را شگفتگیر کردن
soup اشامه
soup ابگوشت
soup سوپ
soup موج شکسته کف دار که بسرعت به ساحل می رسد
bowl کاسه
bowl جام
bowl قدح
bowl مسابقه وجشن بازی بولینگ
bowl کاسه رهنما
bowl بازی بولینگ
to bowl somebody over <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
vegetable soup سوپ سبزی
soup tureen فرفسوپخوری
soup spoon قاشقسوپخوری
tomato soup سوپ گوجه فرنگی
salad bowl کاسهسالاد
spinach soup سوپ اسفناج
petanque bowl توپقالبفلزی
toilet bowl کاسهتوالت
upper bowl جام فوقانی
Super Bowl مسابقاتفوتبالژانویهدرآمریکا
She had three bowls of soup. سه کاسه سوپ خورد
duck soup <idiom> آسان
stationary bowl کاسهثابت
It is the same pottage and the same bowl. <proverb> همان آش است و همان کاسه .
crab soup سوپ خرچنگ
chicken soup سوپ مرغ
soup of the day سوپ روز
lower bowl حبابتحتانی
drip bowl سینیگاز
duck soup سهل
compass bowl جام قطبنما
bowl of a spoon گودی قاشق
bowl of a pipe سر چپق
finger bowl لگن یا طاس دستشویی
finger bowl لگن
finger bowl افتابه
soup kitchens محل اطعام فقرا
soup kitchens دار المساکین
soup kitchens نوانخانه
soup kitchen محل اطعام فقرا
soup kitchen دار المساکین
duck soup اسان
soup kitchen نوانخانه
suar bowl شکردادن
suar bowl قند دادن
pea soup نخود اب
organic soup سوپ الی
gravy soup ابگوشت تنقاب
dust bowl شن روان
duck soup کار اسان وسهل
to drink a bowl کاسهای راسرکشیدن
bowl with serving spout کاسهدهانهدار
dead bowl area منطقهاوتتوپبولینگ
this soup is mere wash اب زیپواست
this soup is mere wash این سوپ خیلی رقیق است
french onion soup سوپ پیاز فرانسوی
I found a hair in the soup . توی سوپ یک موبود (پیدا کردم )
To hold out ones begging bowl . To send ( pass ) round the hat . کاسه گدایی دست گرفتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com