English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 157 (7 milliseconds)
English Persian
he has small greek کمی یونانی میداند
Other Matches
it is all greek to me ازان سودرنمیاورم
Greek یونانی
greek gift هدیه یونانی
greek fire ماده اتشگیری که یونانیان استانبول ساخته بودندوزیراب میسوخت
greek church کلیسای خاور
greek catholic عضوکلیسای کاتولیک رومی
greek church کلیسای شرقی
greek catholic عضو کلیسای شرقی
I could pass for a Greek . می توانم خودم رایونانی جابزنم
greek gift قربانی فیل شطرنج درخانه اچ 7
greek text متن یونانی
greek cross صلیب یا چلیپای یونانی بدین شکل +
he is of greek origin اصلش یونانی است
he is of greek origin اصلا یونانی است
Greek Revival [سبک احیای معماری یونانی که دقیقا کپی از نقش و نگارهای باستانی بود.]
Greek key [آذین های پیچ در پیچ]
Greek architecture معماری یونانی
Greek bread نانیونانی
small دون
small کوچک شدن یاکردن
small جزیی
small کم
small بزرگ نه
small ad تبلیغ
small جزئی کم
small غیر مهم
It's too small آن خیلی کوچک است.
small کوچک
small خرده
small ریز
small محقر خفیف
small پست
small lot نوبهای که تعداد مهمات یا خرج ان کم است
small lot نوبه کم تعداد
small letters حروف کوچک چون bوa
they sing small now اکنون دیگر صداشان در نمیاید
small merchants کسبه جزء
small letter حرف ریز
small intestine روده باریک
they sing small now دیگر جیک نمیزنند
they sing small now سرافکنده شده اند
to grind small خوب نرم کردن
to live in a small way با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
small minded کوته نظر
small minded دارای ذوق واستعداد محدود
small stuff طناب نازک
small sircraft هواپیمای کوچک
small shot ساچمه
small stuff ریسمان
small timer ادم بی اهمیت
small ship کشتی کوچک یا با طول کم
small print حروف چاپی ریز
small tool ابزار کوچک
small truck کامیون کوچک
small print چاپ ریز
small potato ادم یا چیز بی اهمیت
small change پول خرد
small change کم ارزش
small change کم اهمیت
I'd like some small change. من قدری پول خرد میخواهم.
Just a small portion. یک پرس کوچک
the small hours ساعات بعد از نیمه شب
small hours سحرگاهان
I have no small change. من پول خرد ندارم.
a small grimace اخم
a small grimace معوج سازی [صورت]
a small grimace شکلک [به خاطر قهر بودن]
No small number of ... تعداد زیادی [از مردم]
a small car یک اتومبیل کوچک
small fry <idiom> شخص غیر مهم ،جوانان
This position is much too small for me . این سمت برای من خیلی کوچک است
small change ناچیز
small-town وابسته به شهرهای کوچک
small-town شهرستانی
small-town کم سروصدا
small blade تیغکوچک
small business تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
small businessman تاجرشرکتهایکوچک
small screen صفحهتلویزیون
My salary is too small for me . کمترین توجهی نکرد
small intestine معاء دقاق
small talk حرف مفت
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
small ale ابجو ابکی وارزان
small ball پرتاب بی حالت
small beam تیرچه
small beer چیز بی اهمیت
small beer ابجو پست وکم الکل
small bells زنگوله
small bore جنگ افزار کالیبر کوچک
it is ridiculously small بقدری کوچک است که ادم خنده اش میگیرد
small circle دایره صغیره سماوی
small circle دایره صغیره
live in a small way با قناعت زندگی کردن
small-scale مقیاس کوچک
small arms جنگ افزارسبک یا کالیبر کوچک
small talk حرف بیهوده زدن
small arms سلاحهای سبک
small fry کوچک
small-scale طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
small fry بچگانه
money of small d. پول خرد
great and small خردوبزرگ
small time ناچیز
he has a small p in shimran او ملک کوچکی درشمیران دارد
small arms سلاحهای کالیبر کوچک
small claim ادعانامه یا تقاضای خسارتی که مبلغ ان از 00001 ریال کمتر است
small-scale بمقیاس کم
small-minded کوته نظر
small scale طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
small-time بی اهمیت
small-time ناچیز
small detail جزء کوچک
small time بی اهمیت
small farmers کشاورزان خرد یا کم مایه
small game پرندگان وپستانداران شکاری کوچک
small game پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
small gross قراص کوچک
small hours ساعات عبادت صبحگاهی
small intestine روده کوچک
small craft کشتیهای کوچک ضتی ب
small craft کرجی ها
small-scale بمقدار کم
small cloths نیم شلواری
small scale مقیاس کوچک
small cloths جامه بچگانه
small clothes جامه بچه گانه
small scale بمقیاس کم
small clothes نیم شلواری
small scale بمقدار کم
a building of small scale عمارت کوچک
small pieces of bread خرده یاریزه نان
I asked for a small portion. من یک پرس کوچک سفارش دادم.
small-minded opinions عقاید کوته نظر
small country town شهرستان کوچک
small earthen pot دیزی
small scale integration مجتمع سازی در مقیاس کوچک
small scale integration قطعه
small reservoir at well top منبع
small craft warning پرچم قرمز یا چراغ قرمزبعلامت باد شدید و دریای خطرناک
small claims court دادگاه دعاوی کوچک
small business computer کامپیوتر کوچک تجاری
his face is p with small pox رویش ازابله پرازچاله است
small detached house خانهتکیکوچک
small drawstring bag کیفکوچککیسهای
small hand cultivator ماشینشخمزنیکوچکدستی
The ring is too small for my finger. انگشتر به انگشتم ( دستم ) نمی رود
small piece of brick کلوک
She is svelt . she has a small waist . دختر کمر باریکی است
small pair of compasses پرگاره
small scale industry صنعت به مقیاس کوچک
small computer systems interface واسط موازی سریع استاندارد , برای اتصال کامپیوتر به وسایل جانبی
small computer system interface میانجی سیستم کامپیوتری کوچک
Trifling ( small) happenings of life . اتفاقات ( وقایع )کوچک زندگی
Do not entrust great affairs to the small. <proverb> به خردان مفرماى کار درشت .
Fancy meeting you here ! this is indeed a small woeld ! this is pleasant surprise ! شما کجا اینجا کجا !
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com