Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 157 (8 milliseconds)
English
Persian
living wage
مزدکافی برای امرار معاش
living wage
مزد معیشت
living wage
مزد امرارمعاش
Other Matches
For all we know he may be living .
از کجامعلوم که زند ؟ نباشد
living
زندگی
living
معاش
ever living
غیرفانی
living
وسیله گذران معیشت
living
زنده
living
حی درقیدحیات
To be living off someone.
سربا رکسی بودن
living
جاودانی
d. living
زندگی باناز نعمت
ever living
جاودانی جاودان
ever living
بی مرگ لایموت
living
جاندار
wage
اجرت کارمزد
wage
مزد
specified wage
اجرت المسمی
just wage
مزد عادلانه
wage
اجر
wage
کار مزد دسترنج
wage
جنگ برپا کردن
wage
ضمانت حسن انجام کار
wage
اجیر کردن
wage
اجرت
wage
حمل کردن
wage
دستمزد
level of living
سطح زندگی
living cost
هزینه زندگی
living area
منطقه زندگی
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
living chess
شطرنج با مهرههای جاندار
living death
زندگی مرگبار
living creatuse
حیوان
living standard
سطح زندگی
living expenses
هزینه زندگی
living creatuse
جاندار
living polymer
بسپار زنده
to scramble for a living
تقلای معاش کردن
within living memory
تا انجا که مردمان زنده
within living memory
به یاد دارند
ye living and the dead
زندگان و مردگان
living standards
استانداردزندگی
To be in the land of the living .
درقید حیات بودن
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
living end
<idiom>
عالی
living soil
خاک زنده
living picture
نمایش یاتصویر برجسته
living picture
پرده نقاشی
living organisms
موجودات زنده
living environment
جانداران محیط زیوندگان- پرمون
living environment
محیط زنده
living death
زندگی شبیه مرگ
to scramble for a living
برای معاش یازندگی تلاش کردن
living room
اتاق نشیمن
standard of living
معیار زندگی
standard of living
استاندارد زندگی
standard of living
سطح زندگی
cost of living
نفقه
cost of living
هزینه زندگی
living rooms
اطاق نشیمن
living rooms
سالن نشیمن
living rooms
اتاق نشیمن
living room
اطاق نشیمن
living room
سالن نشیمن
standards of living
سطح زندگی
standards of living
استاندارد زندگی
to scramble for a living
خون عرق ریختن تا نان خود را در بیاورد
free living
بی بند وبار
free living
تسلیم هوای نفس
free living
عیاش
free living
خوش گذران
standards of living
معیار زندگی
living death
مرگ تدریجی
living corpse
مرده متحرک
cost of living
خرجی
wage policy
سیاست دستمزد
wage market
بازار دستمزد
wage level
سطح مزد
wage index
شاخص دستمزد
wage income
درامدمربوط بکار
wage income
درامد بشکل دستمزد
wage good
کالائی که نقش مزد را ایفا میکند
wage funds
وجوه دستمزد
wage incentive
انگیزه مزد
wage funds
مایه دستمزد
wage good
کالای مزدی
wage rate
نرخ مزد
wage rate
نرخ دستمزد
to wage a campaign
لشکرکشی کردن
cash-wage
دستمزد نقدی
wage-packet
پاکتیکهحقوقرادرآنمیگذارند
wage tax
مالیات بر مزد
wage system
نظام پرداخت دستمزد
wage standard
دستمزد استانده
wage stabilization
تثبیت مزد
wage stabilization
ثبات دستمزد
wage share
سهم مزد
wage rigidity
انعطاف ناپذیری مزد
wage freeze
ثابت نگهداشتن دستمزد
annual wage
دستمزد سالانه
wage ceiling
سقف دستمزد
wage bill
لیست حقوق
wage bargain
چانه زنی دستمزد
wage agreement
موافقت نامه دستمزد
wage agreement
قرارداد دستمزد
to wage war
دست بجنگ زدن
to wage war
جنگ کردن
real wage
مزد واقعی
rate of wage
نرخ دستمزد
nonflexible wage
مزد انعطاف ناپذیر
nominal wage
مزد اسمی
money wage
مزد پولی
minimum wage
حداقل دستمزد
daily wage
مزد روزانه
wage ceiling
حداکثر دستمزد
wage cuts
کاهش دستمزد
wage earners
حقوق بگیران
wage earners
مزد بگیران
wage earner
اجیر
wage differentials
اختلاف در دستمزد
wage determination
تعیین دستمزد
wage flexibility
انعطاف پذیری دستمزد
wage costs
مخارج دستمزد
wage control
کنترل دستمزد
wage constraint
محدودیت دستمزد
wage freeze
انجماد دستمزد
minimum standard of living
حداقل سطح زندگی
knock the living daylights out of someone
<idiom>
باعث غش کردن کسی شدن
to scare the living daylights out of somebody
کسی را آنقدر بترسانند که زهره اش بترکد
he makes a living with hispen
بانویسندگی گذران میکند
to beat the living daylights out of someone
<idiom>
دمار از روزگار کسی درآوردن
cost of living index
شاخص هزینه زندگی
living from hand to mouth
<idiom>
دستش به دهانش می رسد
living from hand to mouth
<idiom>
دست به دهان زندگی کردن
Do you call this living ? Some life !
این هم شد زندگه ؟
He is stI'll alive (living).
هنوززنده است
The living languages of the world.
زبانهای زند ؟ دنیا
Elephant in the living room
فیل در اتاق نشیمن
wage compution day
دستمزد ساعتی
wage price spiral
قیمت
base wage rate
حداقل دستمزد
wage price guideline
قیمت
wage price spiral
دور تسلسل دستمزد
wage push inflation
تورم ناشی از فشار مزد
wage profit ratio
نسبت دستمزد به سود
wage price guideline
راهنمای مزد
minimim wage law
قانون حداقل دستمزد که براساس ان حداقل دستمزدنبایستی از میزانی که توسط دولت تعیین میشود کمتر باشد
iron law of wage
قانون مفرغ دستمزدها براساس این نظریه که بوسیله مالتوس ارائه شده نرخ بالای زاد و ولد عرضه نیروی کار را در سطحی بالاتر از تقاضا و فرفیت تولیدی جامعه قرار داده و لذادستمزدها بسطح کاهش معیشت تقلیل میابد
rate of wage increase
نرخ افزایش دستمزد
rate of money wage
نرخ مزد پولی
We are living in the age of mass communication.
ما در دوران ارتباطات جمعی زندگی می کنیم.
wage fund theory of wages
نظریه مزد بر اساس وجوه دستمزد براساس این نظریه که توسط استوارت میل بیان شده مزد بر اساس رابطه میان کل وجوه مربوط به پرداخت دستمزد و تعدادکارگران تعیین میشودبنابراین برای افزایش دستمزد بایستی یا کل این وجوه را بالا برد و یا اینکه تعداد کارگران را کاهش داد
reasonable of average wage fair
اجرت المثل
demands of providing healthy living and working conditions
خواسته هایی از فراهم نمودن شرایط زندگی و کار سالم
Don't let making a living prevent you from making a life.
اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com