Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
to recover lost time
وقت گمشده را جبران کردن)
Other Matches
lost time
زمان گمگشته
lost time
زمان مفقوده
Time lost cannot be won again.
<idiom>
فرصت غنمیت است نباید از دست داد.
recover
نجات دادن
recover
جمع اوری کردن
recover
جمع اوری یکان
recover
دریافت کردن
recover
بهوش امدن
recover
بهبودی یافتن
recover
بهبودیافتن
recover
ترمیم شدن
recover
اخراجات کردن
recover
دوباره بدست اوردن بازیافتن
recover
به هوش امدن بهبودیافتن از مریضی
To recover. To get well.
خوب شدن ( بهبود یا فتن )
recover
به حالت اول درامدن فرمان حرکت از نو
recover
برگرداندن چیزی که گم شده بود
recover
بهبود یافتن بازیابی
recover
فرمان RECOVER
recover
دوباره بدست اوردن
recover
جمع اوری وسایل ازکارافتاده یا بیماران اخراجات وسایل
to recover from something
جبران کردن
[مثال از بحرانی]
recover
بازیافتن
recover
وصول کردن
to recover from something
ترمیم شدن
[مثال از بحرانی]
to recover from something
به حالت اول درآمدن
[مثال از بحرانی]
i sat down to recover
نشستم زمین که حالم جا بیاید
to recover oneself
بخودامدن
to recover one's leg
پس ازافتادن دوباره پا شدن
to recover damages
خسارت گرفتن
to recover oneself
بهوش امدن
let him recover his wind
بگذاریدنفسش جابیاید بگذاریدنفس تازه کند
to recover to life
زنده کردن
to recover consciousness
[دوباره]
به هوش آمدن
[پزشکی]
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
to recover a body from the wreckage
بازیابی کردن لاشه ای از خرابه
We have to stem the ride of emigration if our economy is to recover.
اگر قرار است اقتصادمان رشد کند باید جلوی رشد مهاجرت را بگیریم.
lost
ضاله
lost
گلوله ناپیدا
lost
از دست رفته تلف شده
lost
گم شده
lost
منحرف
lost
شکست خورده گمراه
lost
زیان دیده
lost
از دست رفته ضایع
lost causes
هدف تحقق نیافتنی
lost cause
جنبش یا آرمان از دست رفته
lost
گمشده
lost cause
هدف تحقق نیافتنی
lost causes
جنبش یا آرمان از دست رفته
Get lost!
<idiom>
دورشدن
to get lost
گم شدن
to get lost
گمراه شدن
to get lost
گم کردن
i lost my a
دار و ندار خود را گم کردم همه چیز از دستم رفت
lost
مفقود
To be lost . To disappear .
ازمیان بر افتادن
lost document
مدرک گم شده
i lost the train
قطار را از دست دادم
no love lost
<idiom>
سوء نیت ،احساسبدی داشتن
to count for lost
از دست رفته بحساب آوردن
lost documents
اسناد و مدارک گم شده
contact lost
هدف گم شد
contact lost
هدف ازمیدان تعقیب خارج شد
She lost her way home .
راه خانه اش را گه کرد
I have lost my wallet .
کیف پولم را گه کرده ام
i lost the train
به قطار نرسیدم
i lost sight of it
از نظرم نهان گشت
i lost my friends
دوستان خود را از دست دادم دوستانم از من جدا شدند
i have lost all patience
طاقتم طاق شده است
long-lost
کسیکهمدتهایمدیدیاسترویتنشدهاست
he lost the seat
دوباره بوکالت برگزیده نشد
lost animal
حیوان گمشده
he lost the seat
مقام یا کرسی وکالت راازدست داد
he lost his reason
عقل یا هوش خودرا ازدست داد
He has lost count.
حساب از دستش دررفته
We lost our way in the dark.
راهمان راتوی تاریکی گه کردیم
He lost everything that was dear to him.
آنچه برایش عزیز بود از دست داد
lost article
شیئی گمشده
lost article
لقطه
She lost her loved ones .
تمام عزیزانش را از دست داد
contact lost
تماس قطع شد
lost chain
زنجیره گم شده
sleep was lost to me
خواب بمن حرام شد
lost ball
گوی گم شده در مسیر بازی گلف که به فاصله 5 دقیقه پیدا نشود
lost child
طفل لقیط
lost cluster
تعداد شیارهای دیسک که بیت شناسایی آنها خراب شده است . سیستم عامل این ناحیه را علامت گذاری کرده تا توسط فایل استفاده شود ولی داده آنها توسط فایل مشخصی قابل شناسایی نیست
lost head
افت بار
lost mass
افت جرم
she has lost her roses
چهره گلگونش زعفرانی شده است
lost target
تیر خطا
lost animal
حیوان ضاله
lost and untraceable
غایب مفقودالاثر
we lost sight of him
از نظر ما ناپدید شد او را گم کردیم
lost chain
زنجیره از دست رفته
She lost her husband in the crowd .
شوهرش رادرمیان جمعیت گه کرد
We should not have lost sight of the fact that ...
ما نباید فراموش می کردیم در نظر بگیریم که ..
to sighfor lost days
افسوس روزهای تلف شده راخوردن
I have lost a lot of blood.
خون زیادی از من رفته است
The ship and all its crew were lost .
کشتی با کلیه سر نشینانش گه ( مفقود ) شد
lost wax process
فرایند مدلهای مومی
I did it unwittingly. I lost count.
از دستم دررفت
lost wax process
ریخته گری با مدلهای مومی
I have lost my interest in football .
دیگر به فوتبال علاقه ای ندارم
lost property office
دفتر اشیای گم شده
We lost the case . We were convicted.
دردادگاه محکوم شدیم ( دعوی را باختیم )
Did you ever find that pen you lost ?
قلمت که گم شده بود پیدا کردی ؟
the army lost heavily
ارتش تلفات سنگین داد
Get lost ! scram ! Beat it! Get out !Get out of my sight ! Be off with you !
برو گمشو !
He lost control of the car and swerved towards a tree.
او
[مرد]
کنترل خودرو را از دست داد و از پهلو به درخت خورد.
I'll let you know when the time comes ( in due time ) .
وقتش که شد خبر میکنم
down time
زمان تلفن شده
down time
وقفه
once upon a time
روزی
down time
مدت از کار افتادگی
out of time
بیجا
once upon a time
روزگاری
once upon a time
یکی بودیکی نبود
down time
زمان توقف
out of time
بیموقع
down time
زمان بیکاری
down time
زمان تلف
down time
مرگ
on time
<idiom>
سرساعت
keep time
<idiom>
نگهداری میزان و وزن
keep time
<idiom>
زمان صحیح رانشان دادن
one at a time
یکی یکی
have a time
<idiom>
زمان خوبی داشتن
out of time
بیگاه
have a time
<idiom>
به مشکل بر خوردن
time is up
وقت گذشت
take off (time)
<idiom>
سرکار حاضر نشدن
she is near her time
وقت زاییدنش نزدیک است
some time
یک وقتی
some time
مدتی
some time or other
یک وقتی
at this time
<adv.>
درحال حاضر
[عجالتا]
[اکنون ]
[فعلا]
time and again
بکرات
time and again
چندین بار
there is a time for everything
دارد
specified time
وقت معین
there is a time for everything
هرکاری وقتی
There is yet time.
هنوز وقت هست.
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
time after time
<idiom>
مکررا
time in
ادامه بازی پس از توقف
for the time being
<idiom>
برای مدتی
time out
<idiom>
پایان وقت
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
some time or other
یک روزی
in no time
<idiom>
سریعا ،بزودی
in time
<idiom>
قبل از ساعت مقرر
some other time
دفعه دیگر
[وقت دیگر]
at another time
در زمان دیگری
take your time
عجله نکن
all-time
بالا یا پایینترین حد
what is the time?
وقت چیست
what is the time?
چه ساعتی است
it is time i was going
وقت رفتن من رسیده است
what time is it?
چه ساعتی است
just in time
درست بموقع
just in time
روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
up time
زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
two time
دو حرکت ساده
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
all-time
همیشگی
since that time. thereafter.
ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
i time
time Instruction
two-two time
نتدودوم
three-four time
نت
all-time
بیسابقه
in time
بجا
in time
بموقع
in the time to come
اینده
in the time to come
در
in the mean time
ضمنا
one-time
پیشین
one-time
قبلی
in no time
خیلی زود
one-time
سابق
four-four time
چهارهچهارم
What time is it?What time do you have?
ساعت چند است
from time to time
هرچندوقت یکبار
Once upon a time .
یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
to know the time of d
هوشیاربودن
to keep time
موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
off time
وقت ازاد
even time
دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
off time
مرخصی
about time
<idiom>
زودتراز اینها
all the time
<idiom>
به طور مکرر
do time
<idiom>
مدتی درزندان بودن
old time
قدیمی
from time to time
<idiom>
گاهگاهی
One by one . One at a time .
یک یک ( یکی یکی )
Our time is up .
وقت تمام است
f. time
روزهای تعطیل دادگاه
from time to time
گاه گاهی
many a time
چندین بار
from this time forth
ازاین ببعد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com