English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (21 milliseconds)
English Persian
to freeze احساس سردی کردن
to feel cold احساس سردی کردن
Other Matches
extrasensory ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
feel احساس کردن
feels احساس کردن
appreciates احساس کردن
appreciate احساس کردن
appreciated احساس کردن
sense احساس کردن
appreciating احساس کردن
senses احساس کردن
sensed احساس کردن
warm one's blood/heart <idiom> احساس راحتی کردن
too big for one's breeches/boots <idiom> احساس بزرگی کردن
forefeel ازپیش احساس کردن
to feel humbled احساس فروتنی کردن
feel a bit under the weather <idiom> [یک کم احساس مریضی کردن]
To feel lonely (lonesme). احساس تنهائی کردن
scunner احساس نفرت کردن
to be humbled احساس فروتنی کردن
wamble احساس تهوع کردن
synesthesia احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
to be humbled احساس شکسته نفسی کردن
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
to feel humbled احساس شکسته نفسی کردن
to feel a pang of jealousy ناگهانی احساس حسادت کردن
sensate اماده پذیرش حس احساس کردن
to be touched [hit] by a pang of regret ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
consternate احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
frigidness سردی
chilliness سردی
frigidity سردی
frigidly به سردی
coldness سردی
gelidity سردی
ice یخ سردی
bleakness سردی
iciness سردی
to feel like something احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
miss از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
misses از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
cold bloodedness خون سردی
cold heartedly باخون سردی
sang-froid خون سردی
apathy خون سردی
raw ness نا ازمودگی- سردی
cold blood خون سردی
half heartedness بی میلی سردی
sang froid خون سردی
coolly باخون سردی
impassiveness خون سردی
impassivity خون سردی
to feel any one's pulse حس کردن احساس کردن دریافتن
A cold wind is blowing. باد سردی می وزد
to create a man a lord کسیراسمت سردی دادن
imperturbableness خون سردی تشویش ناپذیری
indifference to any thing خون سردی یا بی علاقگی نسبت به چیزی
imperturbably با خون سردی بطور تشویش ناپذیر
cold pig اب سردی که روی ادم خوابیده میریزند تابیدارشود
pampero باد سردی که از کوههای سوی اقیانوس اطلس می وزد
blizzards باد تند و سردی که همراه ان دانههای برف باشد
blizzard باد تند و سردی که همراه ان دانههای برف باشد
This law wI'll be a disincentive to foreign investors. این قانون باعث سردی سرمایه گذاران خارجی خواهد شد
auto توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
touch وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
sense line خط احساس
esthesis احساس
sensed احساس
sensed حس احساس
sense احساس
sense حس احساس
gusto احساس
aesthesiogenic احساس زا
impression احساس
senses احساس
senses حس احساس
feeling احساس
percipience احساس
feelings احساس
apperception احساس
appriciation احساس
sensing احساس
aesthsis احساس
thick skinned بی احساس
apathetic بی احساس
sensation احساس
sentiment احساس
sensations احساس
impressions احساس
sense organ عامل احساس
chilled to the bones <idiom> احساس یخ زدگی
supersensory مافوق احساس
subjective sensation احساس غیرعینی
sensorium مرکز احساس
sense wire سیم احساس
euthymia احساس سرحالی
sense switch گزینهء احساس
humiliation احساس حقارت
stolid فاقد احساس
really احساس میکنم
perceptions دریافت احساس
aggro احساس پرخاشگری
nostalgia احساس غربت
handle احساس بادست
malaise احساس مرض
itchiness احساس خارش
dreaded <adj.> پر از احساس هراس
antipathy احساس مخالف
dual sensation احساس دوگانه
malease احساس مرض
carebaria احساس فشار در سر
stolidly فاقد احساس
perception دریافت احساس
pang احساس بد وناگهانی
handles احساس بادست
heavy heart <idiom> احساس ناراحتی
sensibilities احساس ودرک هش
sensibility احساس ودرک هش
tail between one's legs <idiom> احساس شرمندگی
aesthesia قوه احساس
esthesiometer احساس سنج
feeler احساس کننده
feelers احساس کننده
guilt feeling احساس گناه
impassible فاقد احساس
amenability احساس مسئولیت
sensation of hunger احساس گرسنگی
perished [British] [colloquial] [feeling extremely cold] <adj.> احساس یخ زدگی
limen استانه احساس
feeling of inadequacy احساس بی کفایتی
feeling of inadequacy احساس نابسندگی
hate one's guts <idiom> احساس انزجار از کسی
apperceptive وابسته به درک و احساس
give voice to <idiom> احساس ونظرت رابیان کن
referred sensation احساس جابه جا شده
palpability قابل احساس و لمس
traction sensation احساس کشیدگی پوست
ill at ease <idiom> احساس عصبانیت وناراحتی
feel like a million dollars <idiom> احساس خوبی داشتن
anhedonia فقدان احساس لذت
ahedonia فقدان احساس لذت
unreality feeling احساس ناواقعی بودن
inapprehensible نامفهوم غیرقابل احساس
sense winding سیم پیچ احساس
a pang of hunger احساس ناگهانی گرسنگی
impercipient بی احساس ادم بی بصیرت
hunched فن احساس وقوع امری در اینده
impassibly بی نشان دادن احساس درد
dysphoria بیقراری احساس ملالت وکسالت
hunches فن احساس وقوع امری در اینده
Do you feel hungry? شما احساس گرسنگی می کنید؟
esthesia فرفیت احساس و ادراک حساسیت
hunching فن احساس وقوع امری در اینده
a pang of love احساس رنج آور عشق
hunch فن احساس وقوع امری در اینده
prenotion احساس قبلی نسبت بچیزی
abklingen محو شدن تدریجی احساس
sensory وابسته به مرکز احساس حساس
to t. on any one's corn احساس کسی راجریحه دارکردن
I've got the munchies. یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
intangibly چنانکه نتوان احساس کرد
amoral بدون احساس مسئولیت اخلاقی
I feel faint with hunger. از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
I'm not a bit hungry. یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
see one's way clear to do something <idiom> احساس از عهده کاری برآمدن را داشتن
nurse a grudge <idiom> احساس تنفر از بعضی مردم را داشتن
(the) creeps <idiom> احساس تنفر ویا ترس شدید
prickling احساس سوزن سوزنی یا تیغ تیغی
pins and needles احساس مورمور در اثر خواب رفتگی
siege mentality احساس مورد حمله و خصومت بودن
impassively بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
valetudinarianism احساس ضعف و سستی وسواس سلامتی
membrane keyboard احساس کننده فشار را فعال میکند
the bird is p of that event مرغ وقوع ان رویدادرا ازپیش احساس میکند
sensitive آنچه حتی تغییرات کوچک را هم احساس میکند
to feel a pang of guilt ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
he felt a t. on his shoulder احساس دست بخوردگی روی شانه خودکرد
chilled to the bones <idiom> نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
to be on a guilt trip <idiom> احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
impalpably چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
telesthesia احساس چیزی از مسافت دوربدون دخالت حواس پنجگانه
Her teacher's presence caused her considerable discomfort. بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
He felt like he'd finally broken the jinx. او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
She is laying a guilt trip on [is guilt-tripping] me for not breast feeding. او [زن] به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من [به او] شیر پستان نمی دهم.
He bought them expensive presents, out of guilt. او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
textile زیر دست [احساس نرمی یا زبری فرش بدون توجه به طرح و رنگ آن]
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
presentiment عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiments عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
Free style [سبک قرن نوزده در احساس سبک کلاسیک و دومستیک]
quadrature encoding سیستمی که جهت حرکت mouse را مشخص میکند. در یک mouse مکانیکی , دو احساس WS و سیگنال حرکت عمودی و افقی آنرا تشخیص می دهند. با این روش این سیگنالها ارسال می شوند
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com