English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (32 milliseconds)
English Persian
aggravate اضافه کردن خشمگین کردن
aggravated اضافه کردن خشمگین کردن
aggravates اضافه کردن خشمگین کردن
Other Matches
incense خشمگین کردن
ensnare خشمگین کردن
incensing خشمگین کردن
enraging خشمگین کردن
incenses خشمگین کردن
incensed خشمگین کردن
enrages خشمگین کردن
enrage خشمگین کردن
ensnaring خشمگین کردن
ensnarl خشمگین کردن
to w up to fury خشمگین کردن
wind up to fury خشمگین کردن
enraged خشمگین کردن
to move to anger خشمگین کردن
ensnared خشمگین کردن
vext خشمگین کردن
to put one's monkey up خشمگین کردن
ensnares خشمگین کردن
exasperates خشمگین کردن
exasperating خشمگین کردن
exasperated خشمگین کردن
exasperate خشمگین کردن
provoked برافروختن خشمگین کردن
tar : برانگیخته خشمگین کردن
to be like waving a red flag in front of a bull [American] کسی را خشمگین کردن
irritates برانگیختن خشمگین کردن
irritated برانگیختن خشمگین کردن
to be like a red rag to a bull [British] کسی را خشمگین کردن
infuriated بسیار خشمگین کردن
infuriate بسیار خشمگین کردن
irritate برانگیختن خشمگین کردن
provoke برافروختن خشمگین کردن
to provoke a person to anger کسیرا خشمگین کردن
angering غضب خشمگین کردن
angers غضب خشمگین کردن
tarre خشمگین کردن ازردن
infuriates بسیار خشمگین کردن
provokes برافروختن خشمگین کردن
infuriating بسیار خشمگین کردن
to provoke a person's anger کسیرا خشمگین کردن
angered غضب خشمگین کردن
anger غضب خشمگین کردن
superaddition بیش از حد لزوم اضافه کردن سربار کردن
superadd بیش از حد لزوم اضافه کردن سربار کردن
vex رنجه دادن خشمگین کردن
vexing رنجه دادن خشمگین کردن
indign فاقد شایستگی خشمگین کردن
vexes رنجه دادن خشمگین کردن
to make somebody's blood boil <idiom> کسی را خیلی خشمگین کردن
annoyed بستوه اوردن خشمگین کردن
annoys بستوه اوردن خشمگین کردن
annoy بستوه اوردن خشمگین کردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
rub someone the wrong way <idiom> خشمگین کردن با چیزی که شخص میگوید یا انجام می دهد
augment اضافه کردن تقویت کردن
augmented اضافه کردن تقویت کردن
augmenting اضافه کردن تقویت کردن
augments اضافه کردن تقویت کردن
to put oa a semblance of anger سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
eke اضافه کردن بر
step up اضافه کردن
imburse اضافه کردن
add اضافه کردن
adding اضافه کردن
add اضافه کردن
append اضافه کردن
subjoin اضافه کردن
adds اضافه کردن
gerunds اسمی که از اضافه کردن
run up <idiom> به مقدارچیزی اضافه کردن
add in memory اضافه کردن به حافظه
gerund اسمی که از اضافه کردن
overdraw اضافه برداشت کردن
subjoin در پایان افزودن اضافه کردن
inset افزودن اضافه کردن گذاشتن
ring up <idiom> اضافه کردن آمار پولی
insets افزودن اضافه کردن گذاشتن
shore up <idiom> اضافه کردن چیزی که ضعیف است
adapts تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
complement با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
complemented با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complemented با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
adapt تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
condition اضافه کردن داده ارسالی پس از برخورد با مجموعه پارامترها
adapting تغییر یا تنظیم یا اضافه کردن به چیزی تا مناسب شود
complement با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complementing با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complementing با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
complements با اضافه کردن یک به مکمل اول عدد بدست می آید
complements با اضافه کردن یک به نهمین مکمل یک عدد بدست می آید
accessorize اضافه کردن وسایل جانبی و تزئینات به لباس و اتاق و غیره
maintenance فرآیند بهنگام سازی فایل با تغییر دادن یا اضافه کردن یا حذف ورودی ها
dither ایجاد منحنی یا خط ی که با اضافه کردن آن به پیکسلهای تشکیل دهنده تصویر نرم تر به نظر می رسند
dithered ایجاد منحنی یا خط ی که با اضافه کردن آن به پیکسلهای تشکیل دهنده تصویر نرم تر به نظر می رسند
dithers ایجاد منحنی یا خط ی که با اضافه کردن آن به پیکسلهای تشکیل دهنده تصویر نرم تر به نظر می رسند
overtime وقت اضافی اضافه کار اضافه کاری ساعت فوق العاده
editor نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
editors نرم افزاری که برای وارد کردن و تصحیح متن یا برنامههای اضافه شده تحت پیشرفت به کار می رود
intensive cultivation اضافه کردن مقدار تولید از طریق افزایش عامل کار یا سرمایه بدون اینکه سطح زیر کشت زیادشود
graphics تعداد توابع ذخیره شده در فایل کتابخانهای که به هر برنامه کاربر اضافه میشود برای ساده کردن عمل نوشتن برنامههای گرافیکی
force augmentation تقویت یکان اضافه کردن به نیروی یکان
overloads زیاد بار کردن اضافه بار
overloaded زیاد بار کردن اضافه بار
overload زیاد بار کردن اضافه بار
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
in a fury خشمگین
pissed خشمگین
wroth [chiefly literary] <adj.> خشمگین
wrathy [colloquial] <adj.> خشمگین
wroth خشمگین
exasperating خشمگین
out of temper خشمگین
pissed [at] [American E] <adj.> خشمگین [از]
angry [with] <adj.> خشمگین [از]
mad [at] <adj.> خشمگین [از]
wrathful [literary] <adj.> خشمگین
pissed off [at] [American E] <adj.> خشمگین [از]
mad [coll.] [very angry] <adj.> خشمگین
exasperates خشمگین
waxy خشمگین
ireful [literary] <adj.> خشمگین
exasperated خشمگین
wrathful خشمگین
indignant <adj.> خشمگین
pissed off [vulgar] <adj.> خشمگین
angry <adj.> خشمگین
exasperate خشمگین
snuffy خشمگین
snarly خشمگین
furious <adj.> خشمگین
irate <adj.> خشمگین
to get one's monkey up خشمگین شدن
snarl خشمگین ساختن
to fly in to passion خشمگین شدن
to fly into a rage خشمگین شدن
loath loth منفور خشمگین
snarling خشمگین ساختن
infuriation خشمگین سازی
to lash oneself in to a fury خشمگین شدن
to f. angry خشمگین شدن
snarls خشمگین ساختن
to get excited خشمگین شدن
snarled خشمگین ساختن
boiled خشمگین شدن
boil خشمگین شدن
rabid خشمگین هار
boils خشمگین شدن
he was in his tantrum خشمگین بود
in a stew دل واپس خشمگین
indignant رنجیده خشمگین
resented رنجیدن از خشمگین شدن از
resent رنجیدن از خشمگین شدن از
resents رنجیدن از خشمگین شدن از
resenting رنجیدن از خشمگین شدن از
to be in a fume خشمگین یارنجیده شدن
snappish خشمگین دارای مزه بد
to lool black خشمگین یا متغیر بنظر امدن
to fall into a rage or passion خشمگین شدن ازجادر رفتن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
checksum آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
check total آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
growls خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growled خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growl خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
growling خرناس کشیدن صدایی که از نای سگ خشمگین بر میاید
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com