English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
Other Matches
You're a pain in the neck! اعصاب آدم را خورد می کنی!
pain in the neck آدم [چیز] اعصاب خورد کن
She doesn't eat meat, but other than that she'll eat just about anything. او [زن] گوشت نمی خورد اما به غیر از آن او [زن] کلا همه چیز می خورد.
let down one's hair <idiom> تمدد اعصاب کردن
to stretch oneself تمد د اعصاب کردن
pull oneself together بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
relaxing تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxes تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relax تمدد اعصاب کردن راحت کردن
squish خورد کردن
recreating تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreated تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
He had a nast fall. بد جوری خورد زمین ( زمین بدی خورد )
nervation رگ و پی اعصاب
neurosis اختلال اعصاب
neuremia اختلال اعصاب
neurility وفیفه اعصاب
neurochemistry شیمی اعصاب
sensory nerves اعصاب حساسه
neurologist ویژه گر اعصاب
neurologist متخصص اعصاب
nervous prostration کسالت اعصاب
war of nerves جنگ اعصاب
neurasthenia ضعف اعصاب
peripheral nerves اعصاب پیرامونی
nervous prostration ضعف اعصاب
taste nerves اعصاب چشایی
somatic nerves اعصاب تنی
neurotoxic مخدر اعصاب
neuroses اختلال اعصاب
neuralgia درد اعصاب
neurophysiology فیزیولوژی اعصاب
neuropharmacology داروشناسی اعصاب
neurosurgery جراحی اعصاب
neurosyphilis سیفلیس اعصاب
nerve gases گاز اعصاب
neurotomy تشریح اعصاب
nerve gas گاز اعصاب
neuropathist پزشک اعصاب
neuropathologist اسیب شناس اعصاب
nervous prostration سستی پی خستگی اعصاب
nerve racking خسته کننده اعصاب
reticulum بافت نگاهدارنده اعصاب
neuroanatomy کالبد شناسی اعصاب
neurodynamic substances مواد پویاساز اعصاب
neural وابسته به سلسله اعصاب
neurovegetative system دستگاه اعصاب نباتی
analeptics داروهای محرک اعصاب
nerve-racking خسته کننده اعصاب
nerve wrack خسته کننده اعصاب
vasomotor اعصاب محرک رگها
neuropsychiatrist پزشک اعصاب و روان
vasomotor nerves اعصاب محرک رگها
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
neuration بخش پی یا اعصاب درتن عصب بندی
This drug excites the nerves. این دارو اعصاب را تحریک می کند
The nerves can only take so much . اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
end bulb انتهای اعصاب در پوست یا مخاط که به ان endcopuscle نیز می گویند
myelin sheath ماده سفید چربی که غلاف بعضی اعصاب رامیپوشاند
passage of arms زد و خورد
punch-up زد و خورد
prize fighting زد و خورد
punch-ups زد و خورد
encountered زد و خورد
feedback پس خورد
ate خورد
encounters زد و خورد
feed خورد
encounter زد و خورد
encountering زد و خورد
engagements زد و خورد
feeds خورد
engagement زد و خورد
misfeed سوء خورد
melec زدو خورد
passage at arms زدو خورد
pin feed خورد سنجاقی
to sinister in خورد رفتن
feedback circuit مدار پس خورد
face up feed خورد رو به بالا
face down feed خورد رو به پایین
to rub a thing in چیزیرا خورد
it ran into ten editions ده چاپ خورد
eating خورد و خوراک
in-fighting زد و خورد از فاصلهی کم
he partook of fare ازخوراک ما خورد
the timber warped تیرپیچ خورد
regulating slack خورد دادن
drank خورد سرکشید
card feed خورد کارت
pulverizer خورد کننده
drank عرق خورد
self absorbed در خورد فرورفته
waterline خط بر خورد اب باکشتی
parallel feed خورد موازی
feedback باز خورد
cross feed خورد متقابل
drank نوشابه خورد
he drank himself to death خورد که مرد
he wrenched his ankle قوزکش پیچ خورد
it is quite another story now ان دفتر را گاو خورد
warfare نزاع زدو خورد
he sprained his ankle قوزکش پیچ خورد
whang صدای بر خورد دو جسم
THere is not even a ripple in the water . <proverb> آب از آب تکان نمى خورد .
My head hit the wall. سرم خورد به دیوار
He is good for nothing. به هیچ دردنمی خورد
It is of no use to me. I have no use for it. بدرد من نمی خورد
At the beginning of the month (year). سرش ؟ بسنگ خورد
He fell on his face. با صورت خورد زمین
The stone struch me on the face. سنگ خورد به صورتم
She had three bowls of soup. سه کاسه سوپ خورد
I don't expect that ... چشمم آب نمی خورد که ...
diners کسی که شام می خورد
diner کسی که شام می خورد
a dog in the manger <idiom> نه خود خورد نه کس دهد
the ship was snagged کشتی بچیزی خورد
the ship struck a arock کشتی بسنگ خورد
It melts in the mouth. مثل آب مشروب می خورد
It wI'll pass off without one single incident آب از آب تکان نخواهد خورد
overwhelmingly خورد کننده پرقدرت
overwhelming خورد کننده پرقدرت
I don't believe that ... چشمم آب نمی خورد که ...
He sprained (twisted) his ankle. پایش پیچ خورد
eating disorder اختلال خورد و خوراک
I am in a good mood today. حالش بهم خورد
abstemious ممسک در خورد ونوش و لذات
force-feeding به زور به خورد کسی دادن
force-feed به زور به خورد کسی دادن
force-fed به زور به خورد کسی دادن
it puckered up in sewing درضمن دوختن چین خورد
He eats bread at the ruling market price. <proverb> نان را به نرخ روز مى خورد .
He is as cool as a cucumber. <idiom> آب تو دلش تکان نمی خورد.
They became estranged . They fell out . میانه آنها بهم خورد
Where does this street lead on to ? این خیابان یکجا می خورد ؟
The bell goes at 9 . ساعت 9 زنگ می خورد ( می زنند )
I wont budge an inch. من که از جایم تکان نخواهم خورد
He drank himself to death. آنقدر مشروب خورد تامرد
The ball hit the wall and bounced back. توپ خورد به دیوار وبرگشت
window panes باران با صدا به پنجره می خورد
I heard a sound . صدائی به گوشم خورد( رسید )
She eats extraordinary quantities. او [زن] مقدار فوق العاده ای را می خورد.
force-feeds به زور به خورد کسی دادن
Appearances are deceptive. فریب ظاهر رانباید خورد
he was given 0 lashes بیست ضربه شلاق خورد
they came to a rupture میانه انها بهم خورد
the door banged درباصدای محکم و بلندی بهم خورد
we missed our mark تیر ما بسنگ خورد خطا کردیم
pabulum [هر چیزی که بشود به عنوان غذا خورد]
numbly بی انکه حس داشته باشد یا تکان خورد
cousins حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
I am sceptical. I have my doubts. I am not all optimistic. من که چشمم آب نمی خورد ( خوشبین نیستم )
After all that money is of no use. تازه آن پول هم بدردت نمی خورد.
He tripped and fell . پایش گیر کرد وزمین خورد
A few spelling errors caught my eye. چند غلط املایی به چشمم خورد
she doesnt even cough without her husband s permission(consent) بدون اجازه شوهرش آب نمی خورد
engrain درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
cousin حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
He is most suitable for brain work . خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
The blow made my head swin. در اثر ضربه سرم گیج خورد
I'm sick of that jike, cut it out, can't you? حالم از این جوک به هم می خورد، ساکت شو. نمیتونی؟
This car wI'll do beautifully . این اتوموبیل قشنگ بدرد مان می خورد
He swore to having paid for the goods . قسم می خورد که پول کالاها را پرداخته است
He swore off smoking cigarettes . قسم خورد سیگه ررا کنا ربگذارد
The way he eats his food disgusts [revolts] [repulses] me. به نحوه ای که او [مرد] غذا می خورد حال من را بهم می زند.
bounce shot گویی که به زمین می خورد وبه طرف دروازه می رود
If you criticize him, it's like a red rag to a bull. اگر از او [مرد] انتقاد بکنی زود بهش بر می خورد.
half volley پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
alley shot ضربه شدید کم ارتفاع به دیوار مقابل که بعد به دیوارکناری می خورد
He lost control of the car and swerved towards a tree. او [مرد] کنترل خودرو را از دست داد و از پهلو به درخت خورد.
vasomotor اعصاب تنگ کننده وگشاد کننده رگها
to interlock levers اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
fish cake نان شیرینی که از ماهی خورد کرده وپوره سیب زمینی درست کنند
slap shot ضربه محکم که تیغه چوب هاکی پشت گوی به زمین می خورد و ان را بلند میکند
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouses توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
This stone wont lift. این سنگ از جایش بلند نمی شود ( تکان نمی خورد )
What the eye doesnt see the heart doesnt grieve ov. <proverb> چیزى را که چشم نمى بیند قلب نیز غصه اش نمى خورد .
my words hurt his feelings سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
you shall rue it از اینکار پشیمان خواهید شد افسوس انرا خواهید خورد
perjurer کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
that will not serve ourp این به کارمانخواهد خورد این مقصودمارا انجام نخواهدداد
berber knot گره مراکشی که بدور دو تار دو مرتبه گره می خورد
oppressive خورد کننده ناراحت کننده
Memling motif طرح گل مملینگ [این طرح الهام گرفته شده از آثار هنرمند بلژیکی قرن پانزدهم میلادی، هانس مملینگ است که در فرش های آن ناحیه به چشم می خورد.]
Mother-daughter boteh design طرح بته جقه مادر و بچه [این طرح در فرش های قشقایی، خمسه و بعضی دیگر از طرح ها به چشم می خورد و شامل یک بته جقه بزرگ و یک بته کوچک در دل یکدیگر است.]
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com