English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (34 milliseconds)
English Persian
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
Other Matches
to make mischief نفاق انداختن
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
foreignism رسم بیگانه بیگانه پرستی
estrangement بیگانه کردن
estrangements بیگانه کردن
stranger بیگانه کردن
estrange بیگانه کردن دورکردن
foreignize بیگانه کردن یاشدن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
symmetrize باهم قرینه کردن
splice باهم متصل کردن
confuse باهم اشتباه کردن
splices باهم متصل کردن
splicing باهم متصل کردن
interchanging باهم عوض کردن
confuses باهم اشتباه کردن
spliced باهم متصل کردن
interchanges باهم عوض کردن
interchanged باهم عوض کردن
interchange باهم عوض کردن
cohabit باهم زندگی کردن
intercommon باهم شرکت کردن
interwed باهم پیوند کردن
chum باهم زندگی کردن
sums باهم جمع کردن
sum باهم جمع کردن
to keep company باهم امیزش کردن
chums باهم زندگی کردن
cohabits باهم زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
discord نفاق
hypocrisy نفاق
concision نفاق
split نفاق
dissension نفاق
factionalism نفاق
factions نفاق
faction نفاق
to cotton with each other باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton together باهم ساختن یارفاقت کردن
to spar at each other باهم مشت بازی کردن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
bones of contention مایه نفاق
splitter نفاق انداز
disruptive نفاق افکن
bone of contention مایه نفاق
factious نفاق افکن
disunion انفصال نفاق
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
alienates بیگانه کردن منحرف کردن
alienating بیگانه کردن منحرف کردن
alienate بیگانه کردن منحرف کردن
averts بیزار کردن بیگانه کردن
averting بیزار کردن بیگانه کردن
avert بیزار کردن بیگانه کردن
averted بیزار کردن بیگانه کردن
kentish fire که نشانه نفاق ..باشد
dissents جداشدن نفاق داشتن
dissent جداشدن نفاق داشتن
dissented جداشدن نفاق داشتن
To sow the seeds of discrord. تخم نفاق ودشمنی کاشتن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
extraditing مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradites مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradited مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
extradite مقصرین را پس دادن مجرمین مقیم کشور بیگانه رابه کشور اصلیشان تسلیم کردن
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
apartheid نفاق و جدایی بین سیاه پوستان و سفید پوستان افریقای جنوبی
dump رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
outsider بیگانه
oversea بیگانه
alien بیگانه
aliens بیگانه
xenophobe بیگانه
strangest بیگانه
outsiders بیگانه
foreign بیگانه
barbarous بیگانه
foreigners بیگانه
abroad بیگانه
barbarian بیگانه
only بس بیگانه
strange بیگانه
peregrin or rine بیگانه
peregrine بیگانه
stranger بیگانه
exotic بیگانه
barbarians بیگانه
foreigner بیگانه
launch انداختن پرت کردن
putting تعویض کردن انداختن
slots انداختن چفت کردن
puts تعویض کردن انداختن
hurtle پرت کردن انداختن
to set off انداختن برابر کردن
slot انداختن چفت کردن
spit سوراخ کردن تف انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
slotting انداختن چفت کردن
launched انداختن پرت کردن
launching انداختن پرت کردن
put تعویض کردن انداختن
launches انداختن پرت کردن
lay aside پس انداز کردن انداختن
tossed پرت کردن انداختن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
tosses پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
hurtling پرت کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
tossing پرت کردن انداختن
hurtled پرت کردن انداختن
to put by دور انداختن رد کردن
xenophilism بیگانه پرستی
xenophobe بیگانه ترس
xenophilous بیگانه پرست
abroad ممالک بیگانه
xenophobe دشمن بیگانه
xenoplastic همزیست با بیگانه
xenophile بیگانه پرست
xenophobia بیگانه ترسی
phagocytosis بیگانه خواری
foreign subjects اتباع بیگانه
loanword واژه بیگانه
foreignism اصطلاح بیگانه
outlandish بیگانه وار
holozoic بیگانه خوار
foreignlegion هنگ بیگانه
xenophobia بیگانه هراسی
xenocentrism بیگانه محوری
overseas کشورهای بیگانه
xenophile بیگانه دوست
foreing currency پول بیگانه
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
backs پشتی کردن پشت انداختن
deface ازشکل انداختن محو کردن
retards عقب انداختن اهسته کردن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
involve گیر انداختن وارد کردن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
operate اداره کردن راه انداختن
operates اداره کردن راه انداختن
involving گیر انداختن وارد کردن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
kid دست انداختن مسخره کردن
operated اداره کردن راه انداختن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
groove خط انداختن شیار دار کردن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
back پشتی کردن پشت انداختن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
retard عقب انداختن اهسته کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com