English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English Persian
symmetrize باهم قرینه کردن
Other Matches
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
presumption hominis قرینه ضعیفه که به فرض وجود ان طرف مجبور به ابراز ادله معارض نیست چون این قرینه به تنهایی ولو با نبودن دلیل معارض قدرت اثباتی ندارد
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
reciprocal border حاشیه قرینه [گاه لبه انتهایی فرش بصورت اشکال قرینه و تکراری جفتی تزئین می شود و نوع شکل انتخابی گردا گرد فرش را می پوشاند. تنوع رنگی این نوع حاشیه در مراکز بافت مختلف، متفاوت می باشد.]
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
intercommon باهم شرکت کردن
interwed باهم پیوند کردن
interchanged باهم عوض کردن
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
spliced باهم متصل کردن
interchange باهم عوض کردن
cohabits باهم زندگی کردن
splice باهم متصل کردن
splices باهم متصل کردن
splicing باهم متصل کردن
to keep company باهم امیزش کردن
cohabit باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
chum باهم زندگی کردن
confuses باهم اشتباه کردن
interchanges باهم عوض کردن
sums باهم جمع کردن
sum باهم جمع کردن
interchanging باهم عوض کردن
confuse باهم اشتباه کردن
chums باهم زندگی کردن
to spar at each other باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton together باهم ساختن یارفاقت کردن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
circumstantial evidence قرینه
symmetrically با قرینه
asymmetrical بی قرینه
proprotionable با قرینه
dissymmetrical بی قرینه
proportion قرینه
pendant to each other قرینه هم
proportions قرینه
indication قرینه
lop sided بی قرینه
symmetry قرینه
conpanion قرینه
asummetric بی قرینه
asymmetric نامتقارن بی قرینه
paralleled همگام قرینه
parallel همگام قرینه
paralleling همگام قرینه
symmetry قرینه تناسب
presumption juris tantum قرینه کافیه
presumption juris et de jure قرینه قویه
skew polygon چندضلعی بی قرینه
indirect evidence قرینه و اماره
homolographic دارای قرینه
mirror images تصویر قرینه
mirror image تصویر قرینه
symmetrical exchange تعویض قرینه
presumption فن قوی قرینه
presumptions فن قوی قرینه
reflection response پاسخ قرینه
double تصویر قرینه
parallelled همگام قرینه
parallelling همگام قرینه
parallels همگام قرینه
context switching راه گزینی قرینه
halogeton علف قلیاب قرینه
symmetry قرینه سازی همسنجی
keratome چاقوی قرینه شکافی
context sensitive help کمک حساس به قرینه
proportionably بطور متناسب یا با قرینه
match قرینه سازی در طرح یا بافت
lopsided متمایل بیک طرف بی قرینه
homocercal دارای دم قرینه متقارن الذنب
drop repeat واگیره [تکرار یک نقش بصورت قرینه و در طول فرش]
dump رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
keeping house در خانه ماندن تاجرورشکسته و عدم حضورش در محل کسب خود که قرینه ورشکستگی او محسوب میشود
divan cover [قالیچه رومبلی که معمولا دو تکه قرینه بوده و در یک طرف بدون ریشه می باشد تا در کنار هم بصورت یک قطعه به نظر آید.]
Family prayer rug فرش محرابی صف گونه [اینگونه بافت ها دارای چندین محراب قرینه بوده و بیشتر بصورت گلیم بافته می شود.]
inchorus باهم
at once باهم
one with a باهم
conjointly باهم
vis-a-vis باهم
vis a vis باهم
concerted باهم
simoltaneous باهم
concurrently باهم
tutti باهم
simoltaneously باهم
together باهم
jointly باهم
simultaneously باهم
cohabitation زندگی باهم
combines باهم پیوستن
collocation باهم گذاری
collaborate باهم کارکردن
to grow together باهم پیوستن
collaborated باهم کارکردن
combine باهم پیوستن
combining باهم پیوستن
collaborating باهم کارکردن
kissing kind باهم دوست
to act jointly باهم کارکردن
to work together باهم کارکردن
coexisted باهم زیستن
concomitancy باهم بودن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
coexists باهم زیستن
one anda همه باهم
simultaneous with each other باهم رخ دهنده
coadunate باهم روییده
collaborates باهم کارکردن
coincide باهم رویدادن
interweave باهم امیختن
all at once همه باهم
to be together باهم بودن
We went together . باهم رفتیم
to huddle together باهم غنودن
cooperate باهم کارکردن
cowork باهم کارکردن
coexist باهم زیستن
to keep company باهم بودن
coincided باهم رویدادن
coincides باهم رویدادن
coinciding باهم رویدادن
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
interwove باهم امیختن
to whip in باهم نگاهداشتن
interweaving باهم امیختن
coexisting باهم زیستن
interweaves باهم امیختن
propor tionably بطور متناسب یا با قرینه چنانکه بتوان متناسب نمود
compared برابرکردن باهم سنجیدن
com پیشوند بمعانی با و باهم
cross fertilize باهم پیوند زدن
to keep friends باهم دوست ماندن
co- پیشوندیست بمعنی با و باهم
grade جورکردن باهم امیختن
grades جورکردن باهم امیختن
they had words باهم نزاع کردند
coapt باهم متناسب شدن
to hang together باهم پیوسته یامتحدبودن
compare برابرکردن باهم سنجیدن
coexistent باهم زیست کننده
coapt باهم جور امدن
to be together with somebody با کسی باهم بودن
impacted باهم جوش خورده
comparing برابرکردن باهم سنجیدن
trigon اجتماع سه ستاره باهم
to hang together باهم مربوط بودن
coextend باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
promiscuous bathing ابتنی زن و مرد باهم
to grow into one باهم یکی شدن
to grow together باهم یکی شدن
Co پیشوندیست بمعنی با و باهم
impacted باهم جمع شده
compares برابرکردن باهم سنجیدن
to bill and coo باهم غنج زدن
coact باهم نمایش دادن
correlation بستگی دوچیز باهم
We bear no relationship to each other . باهم نسبتی نداریم
to be good pax باهم دوست بودن
Jangle Arjuk طرح جنگلی ارجوک [این گل در طرح فرش های افغانی بصورت قرینه بافی بکار می رود.]
conning مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
they were made one یعنی باهم عروسی کردند
cons مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
we are kin ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
out of tune <idiom> باهم خوب وسازش نداشتن
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
add جمع زدن باهم پیوستن
adding جمع زدن باهم پیوستن
adds جمع زدن باهم پیوستن
They are hardly comparable . منا سبتی باهم ندارند
We entered the room together . باهم وارد اطاق شدیم
simultaneous باهم واقع شونده همزمان
confluent باهم جاری شونده متلاقی
con مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
The husband and wife dont get on together. زن وشوهر باهم نمی سازند
col پیشوند بمعانی باو باهم
to go to gether بهم خوردن باهم جوربودن
conned مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
quatrefoil چهار وجهی [این اصطلاح موقعی که یک نگاره و یا کل فرش از چهار قسمت کاملا قرینه بوجود آمده باشد، بکار می رود.]
quirister دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
homogeneous مقاربت کننده باهم جنس خود
solunar حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
photo electric وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
life is not all rose culour در زندگی نوش ونیش باهم است
They fight like cat and dog . باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
interfertile اماده زاد و ولد دوتایی باهم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com