English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
Other Matches
winding up an estate تقسیم مال بین غرماء
quando acciderint وقتی مدیرترکه در مقابل غرماء متوفی به دفاع در دست نبودن مالی از متوفی متوسل میشودمحکمه با صدور حکمی باعنوان بالا مقرر می دارد که هر گاه مالی از متوفی بدست اید باید به غرماء داده شود
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
preferences تبعیض متقلبانه بین غرماء
preference تبعیض متقلبانه بین غرماء
rank as creditor داخل در غرماء شخص ورشکسته شدن
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
hierarchy of claims اعلام تصفیه ورشکستگی دستور پرداخت مطالبات غرماء تاجر ورشکسته
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
share تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
sectors جزء تقسیم کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
break down تقسیم بندی کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
partition تقسیم افراز کردن
canton به بخش تقسیم کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
graduates تقسیم بندی کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
graduate تقسیم بندی کردن
shires به استان تقسیم کردن
partitions تقسیم افراز کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
shire به استان تقسیم کردن
lot تقسیم بندی کردن
graduating تقسیم بندی کردن
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
rank as creditor in the estates of a داخل در غرماء شدن ورشکسته شدن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
division بخش رسته تقسیم کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
reputed owner در CL تاجرورشکسته مالک اعتباری کلیه اموالی که در تصرف داردتلقی میشود ولو اینکه واقعا" مالک انها نباشد و این از نظر حفظ حقوق غرماء است
imputed تقسیم کردن متهم کردن
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
dispensations تقسیم
cleavages تقسیم
apportionment تقسیم
sharing تقسیم
distributions تقسیم
allocate تقسیم
dealing تقسیم
branch تقسیم
distribution تقسیم
divisions تقسیم
repartition تقسیم
allocating تقسیم
allocates تقسیم
dispensation تقسیم
cleavage تقسیم
graduator خط تقسیم کن
allotment تقسیم
branches تقسیم
allotments تقسیم
division تقسیم
admeasurement تقسیم
admensuration تقسیم
divide exception خطای تقسیم
sharing the market تقسیم بازار
distribution of the estate تقسیم ترکه
severability قابلیت تقسیم
division check ازمایش تقسیم
division line خط تقسیم شده
divisions of labour تقسیم کار
division of labor تقسیم کار
clastic تقسیم شونده
battery bus جعبه تقسیم
divisibility قابلیت تقسیم
divisible قابل تقسیم
allotments پخش تقسیم
division of labour تقسیم کار
sortition تقسیم با قرعه
distribution pannel تابلوی تقسیم
junction boxes جعبه تقسیم
dividable قابل تقسیم
dichotomy تقسیم به دو بخش
dichotomies تقسیم به دو بخش
divisional مربوط به تقسیم
junction box جعبه تقسیم
allotment پخش تقسیم
partition function تابع تقسیم
busbar جعبه تقسیم
divide exception استثناء تقسیم
short division تقسیم باختصار
division تقسیم [ریاضی]
demultiplexer تقسیم کننده
delay allowance زمان تقسیم
line graduation تقسیم بندی خط
load distribution تقسیم بار
quartile تقسیم شده به 4/3و 4/1
market segmentation تقسیم بازار
meiosis تقسیم کاهشی
dividing تقسیم بندی
meiosis تقسیم سلولی
division عمل تقسیم
divider پرگار تقسیم
graduates بدرجات تقسیم
indistributable تقسیم نشدنی
graduating بدرجات تقسیم
hyphenation تقسیم کلمه
divided تقسیم شده
regionalism تقسیم کشوربنواحی
graduate بدرجات تقسیم
go halves <idiom> تقسیم مساوی
divisive تقسیم کننده
division sign نماد تقسیم
divider تقسیم کننده
fifty-fifty تقسیم بالمناصفه
fifty fifty تقسیم بالمناصفه
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com