Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (36 milliseconds)
English
Persian
overrate
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrated
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrates
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrating
بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
Other Matches
undervalue
کمتر از ارزش واقعی تخمین زدن
undervalues
کمتر از ارزش واقعی تخمین زدن
undervaluing
کمتر از ارزش واقعی تخمین زدن
estimates
تخمین زدن ارزیابی کردن
estimated
تخمین زدن ارزیابی کردن
estimate
تخمین زدن ارزیابی کردن
estimating
تخمین زدن ارزیابی کردن
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
estimates
ارزیابی تخمین
estimate
ارزیابی تخمین
estimating
ارزیابی تخمین
estimated
ارزیابی تخمین
no par value
بدون ارزش واقعی بی ارزش
pigou effect
اثر مانده واقعی اثر کاهش سطح قیمت ها برروی مصرف که بر اساس این اثر با کاهش سطح قیمت ها و در نتیجه بالا رفتن عرضه واقعی پول و افزایش ارزش واقعی ثروت مصرف نیز افزایش خواهد یافت
objective value
ارزش واقعی
real value
ارزش واقعی
no par
بدون ارزش واقعی
underlet
کمتر از ارزش واقعی اجاره دادن
real
ارزش واقعی هر کالا یا خدمت در حالتی که با پول اندازه گیری شود حقوق راجعه به اموال غیرمنقول
set store on (by)
<idiom>
خواستارنگهداری ،ارزش زیاد داشتن
rug condition
[وضعیت ظاهری و ارزش واقعی فرش که به عوامل مختلفی از جمله اندازه، رنگ، عدم پارگی نخ هاخسارت ناشی از بیدزدگی، نداشتن ریشه تقلبی، ارتفاع پرز مناسب و غیره بستگی دارد.]
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
estimably
بطوریکه بتوان تخمین تخمین زد
cambridge equation
نشان میدهند . یعنی پول واقعی برابراست با طول متوسط دورهای که هر واحدپول بین دو معامله نگهداری میشود ضرب در درامد واقعی K =
absolute altimeter
ارتفاع سنج یا فرازیابی که ارتفاع واقعی یا فاصله واقعی هواپیما را از زمین نشان میدهد
overbuild
زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
range spotting
تخمین مسافت کردن
range finding
تخمین مسافت کردن
appraising
تقویم کردن تخمین زدن
compute
حساب کردن تخمین زدن
computes
حساب کردن تخمین زدن
appraised
تقویم کردن تخمین زدن
appraise
تقویم کردن تخمین زدن
computed
حساب کردن تخمین زدن
appraises
تقویم کردن تخمین زدن
book value
ارزش هر شیی برحسب انچه دردفترحساب نشان داده شود ارزش سهام طبق دفاتر
look into
ارزیابی کردن
investigate
ارزیابی کردن
appraises
ارزیابی کردن
rate
ارزیابی کردن
appraised
ارزیابی کردن
surveys
ارزیابی کردن
survey
ارزیابی کردن
evaluates
ارزیابی کردن
evaluated
ارزیابی کردن
rates
ارزیابی کردن
evaluating
ارزیابی کردن
appraising
ارزیابی کردن
scrutinize
ارزیابی کردن
survey
ارزیابی کردن
surveyed
ارزیابی کردن
evaluate
ارزیابی کردن
inspect
ارزیابی کردن
explore
ارزیابی کردن
dissect
[analyse]
ارزیابی کردن
assessing
ارزیابی کردن
evaluate
ارزیابی کردن
assessed
ارزیابی کردن
analyse
[British]
ارزیابی کردن
assay
ارزیابی کردن
analyze
[American]
ارزیابی کردن
study
ارزیابی کردن
assesses
ارزیابی کردن
assess
ارزیابی کردن
appraise
ارزیابی کردن
bolt
[examine]
ارزیابی کردن
determine
ارزیابی کردن
enquire into
ارزیابی کردن
check
ارزیابی کردن
examine
ارزیابی کردن
make an evaluation
ارزیابی کردن
put into effect
واقعی کردن
put into practice
واقعی کردن
bring into being
واقعی کردن
make a reality
واقعی کردن
fulfill
[American]
واقعی کردن
actualize
واقعی کردن
realises
واقعی کردن
realize
واقعی کردن
make something happen
واقعی کردن
carry into effect
واقعی کردن
put inpractice
واقعی کردن
put ineffect
واقعی کردن
implement
واقعی کردن
actualize
واقعی کردن
actualise
[British]
واقعی کردن
realising
واقعی کردن
carry ineffect
واقعی کردن
execute
واقعی کردن
realized
واقعی کردن
realised
واقعی کردن
realizes
واقعی کردن
accomplish
واقعی کردن
bring inbeing
واقعی کردن
carry out
واقعی کردن
realizing
واقعی کردن
appraisal
تقویم ارزیابی کردن
aimed
ارزیابی کردن شمردن
revaluing
دوباره ارزیابی کردن
rate
سرعت ارزیابی کردن
assessed
جریمه کردن ارزیابی
aim
ارزیابی کردن شمردن
aims
ارزیابی کردن شمردن
reappraised
دوباره ارزیابی کردن
reappraise
دوباره ارزیابی کردن
appraisals
تقویم ارزیابی کردن
assessing
جریمه کردن ارزیابی
reappraising
دوباره ارزیابی کردن
assess
جریمه کردن ارزیابی
rates
سرعت ارزیابی کردن
assesses
جریمه کردن ارزیابی
reappraises
دوباره ارزیابی کردن
revalue
دوباره ارزیابی کردن
revalued
دوباره ارزیابی کردن
revalues
دوباره ارزیابی کردن
range sensing
تخمین زدن برد مسافت یابی کردن
ad valorem
به نسبت ارزش کالا براساس ارزش
evaluation
ارزیابی کردن تقویم اخبار
evaluations
ارزیابی کردن تقویم اخبار
neoclassical theory of value
تئوری ارزش نئوکلاسیک .براساس این نظریه ارزش یک کالا براثر تداخل عرضه وتقاضا برای کالای مورد نظربدست می اید
rates
مشمول مالیات کردن ارزیابی کردن
rate
مشمول مالیات کردن ارزیابی کردن
see things
<idiom>
چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
overcapitalize
بیش ازاندازه واقعی براورد کردن
value added
قیمت یا ارزش افزوده شده قیمت یک محصول در بازاربدون توجه به ارزش مواداولیه یی که در تولید ان به کار رفته است
end
با ارزش ترین رقم که درکم ارزش ترین محل اضافه شود. در محاسبات BCD
ends
با ارزش ترین رقم که درکم ارزش ترین محل اضافه شود. در محاسبات BCD
ended
با ارزش ترین رقم که درکم ارزش ترین محل اضافه شود. در محاسبات BCD
axiological
وابسته به ارزش ها یا علم ارزش ها
capital gain
منافع حاصل از فروش یاتعویض اقلام دارایی به قیمتی بیش از ارزش دفتری اضافه ارزش سرمایه سرمایه باز یافته
pert
Technique Review Evaluationand Program فن ارزیابی و بررسی برنامه Technique Review Evaluationand Project روش مرور و ارزیابی پروژه
to overcapitalize a company
سرمایه شرکتی را بیش ازاندازه واقعی ان براورد کردن
architecture proper
معماری بمعنی واقعی کلمه معماری واقعی
carried
با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carry
با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carrying
با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carries
با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
disvalue
بی ارزش کردن
downgrades
کم ارزش کردن
belittled
کم ارزش کردن
debunking
کم ارزش کردن
downgraded
کم ارزش کردن
belittling
کم ارزش کردن
belittle
کم ارزش کردن
debunked
کم ارزش کردن
debunk
کم ارزش کردن
downgrade
کم ارزش کردن
belittles
کم ارزش کردن
debunks
کم ارزش کردن
downgrading
کم ارزش کردن
to belittle oneself
خود را کم ارزش کردن
abasing
تحقیرنمودن کم ارزش کردن
void
بی ارزش باطل کردن
extenuate
کم ارزش قلمداد کردن
abases
تحقیرنمودن کم ارزش کردن
abase
تحقیرنمودن کم ارزش کردن
load call
وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
actualization
تبدیل به ارزش حال کردن
compression ignition
احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
currency devaluation
کاهش رسمی ارزش پول تضعیف ارزش پول
area assessment
ارزیابی اطلاعاتی منطقه عملیات ارزیابی منطقه ازنظر اطلاعاتی
civil damage assessment
ارزیابی خسارات غیرنظامی ارزیابی کل خسارات وارده به موسسات غیرنظامی
blather
حرف بی ارزش زدن صحبت بی معنی کردن
I didnt get much sleep.
زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequents
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented
مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend
زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
The real problem is not whether machines think but whether men do.
مشکل واقعی این نیست که آیا ماشین ها فکر می کنند یا خیر مشکل واقعی این است که آیا انسان فکر می کند یا خیر.
heighten
زیاد کردن
heightening
زیاد کردن
heightens
زیاد کردن
increase
زیاد کردن
overloads
زیاد پر کردن
increased
زیاد کردن
grnish
زیاد کردن
overstock
زیاد پر کردن
increases
زیاد کردن
heightened
زیاد کردن
add
زیاد کردن
overloaded
زیاد پر کردن
propagates
زیاد کردن
propagating
زیاد کردن
intensification
زیاد کردن
propagated
زیاد کردن
propagate
زیاد کردن
to run rup
زیاد کردن
overload
زیاد پر کردن
adding
زیاد کردن برد
strain
کوشش زیاد کردن
overworked
کار زیاد کردن
over refine
زیاد موشکافی کردن
ransacking
زیاد کاوش کردن
to overwork oneself
زیاد کار کردن
propagate
زیاد کردن پروردن
ransack
زیاد کاوش کردن
to overexert
تقلای زیاد کردن
overestimate
زیاد براورد کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com