English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (43 milliseconds)
English Persian
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputed تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
Other Matches
arraign احضار متهم زندانی به دادگاه جهت پاسخگویی به مفاد کیفرخواست تعقیب یا متهم کردن به طور اعم
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
to press charges against someone ازکسی قانونی شکایت کردن [کسی را متهم کردن]
incriminating به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
incriminates به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
incriminated به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
incriminate به جرمی متهم کردن گناهکار قلمداد کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
recriminate اتهام متقابل وارد کردن دعوای متقابل طرح کردن دوباره متهم ساختن
upbraid متهم کردن ملامت کردن
upbraids متهم کردن ملامت کردن
upbraided متهم کردن ملامت کردن
denounces متهم کردن
to give one the lie متهم کردن
accuses متهم کردن
impeaching متهم کردن
impeaches متهم کردن
impeached متهم کردن
inculpate متهم کردن
accuse متهم کردن
impeach متهم کردن
denouncing متهم کردن
bewary متهم کردن
delate متهم کردن
charges متهم کردن
indicts متهم کردن
tax متهم کردن
charge متهم کردن
indicting متهم کردن
taxed متهم کردن
taxes متهم کردن
denounce متهم کردن
indict متهم کردن
denounced متهم کردن
indicted متهم کردن
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
renouncing سرزنش یا متهم کردن
challenged سرتافتن متهم کردن
incriminated بگناه متهم کردن
challenges سرتافتن متهم کردن
criminiate متهم بجایت کردن
incriminate بگناه متهم کردن
incriminating بگناه متهم کردن
challenge سرتافتن متهم کردن
renounce سرزنش یا متهم کردن
incriminates بگناه متهم کردن
renounced سرزنش یا متهم کردن
criminate متهم بجنایت کردن
renounces سرزنش یا متهم کردن
redargue متهم ساختن تکذیب کردن
to set up somebody [for something] کسی بیگناه را متهم کردن
to frame someone کسی بیگناه را متهم کردن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
indicts متهم کردن کسی بر مبنای تشخیص هیات منصفه دادگاه جنایی
indicting متهم کردن کسی بر مبنای تشخیص هیات منصفه دادگاه جنایی
indicted متهم کردن کسی بر مبنای تشخیص هیات منصفه دادگاه جنایی
indict متهم کردن کسی بر مبنای تشخیص هیات منصفه دادگاه جنایی
administer تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
share تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
break down تقسیم بندی کردن
shire به استان تقسیم کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
shires به استان تقسیم کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
graduate تقسیم بندی کردن
graduating تقسیم بندی کردن
graduates تقسیم بندی کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
sector جزء تقسیم کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
partitions تقسیم افراز کردن
sectors جزء تقسیم کردن
lot تقسیم بندی کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
partition تقسیم افراز کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
canton به بخش تقسیم کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
division بخش رسته تقسیم کردن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
provcation در CL هرگاه برهیات منصفه ثابت شود که متهم در اثر فعل یا سخن یاهر دو تحریک شده باشدممکن است این موضوع باعث برائت متهم یا تجویز تخفیف بشود
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
cross examination به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
accused متهم
culprits متهم
taxed with متهم به
culprit متهم
arretted متهم
prisoner at the bar متهم
plea of accused دفاع متهم
inculpable متهم شدنی
charged متهم شده
accuser متهم کننده
primary accused متهم اصلی
accusers متهم کننده
plea of accused مدافعات متهم
charges متهم ساختن
charge متهم ساختن
incriminatory متهم کننده
criminator متهم کننده
be charge with متهم شدن به
accusable قابل اتهام متهم
committed for trial تسلیم متهم به دادگاه
second defendant متهم ردیف دوم
docked جایگاه متهم در دادگاه
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com