English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
focusing control تنظیم تمرکز
Search result with all words
self focus تنظیم تمرکز خودکار
Other Matches
concentrate تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
concentrates تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
concentrating تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
concentrations تمرکز اتش تمرکز غلظت مواد شیمیایی موجود در هوا بازداشتگاه اسرا
concentration تمرکز اتش تمرکز غلظت مواد شیمیایی موجود در هوا بازداشتگاه اسرا
sight adjustment تنظیم دستگاه نشانه روی تنظیم زاویه یاب قلق گیری کردن
camera station ایستگاه تنظیم عکاسی هوایی نقطه تنظیم دوربین
tunes تنظیم سیستم در نقط ه بهینه آن با تنظیم دقیق
tune تنظیم سیستم در نقط ه بهینه آن با تنظیم دقیق
range spotting تنظیم مسافت تنظیم هدف کردن
tunes تنظیم کردن بی سیم تنظیم چانل
tune تنظیم کردن بی سیم تنظیم چانل
page انتخابی که به کاربر امکان نحوه تنظیم صفحه برای چاپ بدهد. با تنظیم حاشیه " اندازه کاغذ و سایز کاغذ
paged انتخابی که به کاربر امکان نحوه تنظیم صفحه برای چاپ بدهد. با تنظیم حاشیه " اندازه کاغذ و سایز کاغذ
pages انتخابی که به کاربر امکان نحوه تنظیم صفحه برای چاپ بدهد. با تنظیم حاشیه " اندازه کاغذ و سایز کاغذ
rheostat دستگاه تنظیم جریانهای متغیر برق دستگاه یا جعبه تنظیم مقاومت
rheostatic دستگاه تنظیم جریانهای متغیر برق دستگاه یا جعبه تنظیم مقاومت
calibration تنظیم دستگاه بی سیم تصحیح کردن تنظیم کردن کالیبر سنجی
sight alinement تنظیم محور زاویه یاب تنظیم محور دوربین و وسایل نشانه روی با محور لوله
concentrations تمرکز
focusing تمرکز
concentration تمرکز
centering تمرکز
centralization تمرکز
yeep joung تمرکز
centralisation تمرکز
concentrate تمرکز دادن
ionic focusing تمرکز با گاز
degree of centralization درجه تمرکز
gas focusing تمرکز با گاز
concentrate تمرکز کردن
automatic focusing تمرکز خودکار
data concentration تمرکز داده
electrostatic focusing تمرکز الکتروستاتیکی
focusing magnet مغناطیس تمرکز ده
concentrates تمرکز کردن
focusing coil پیچک تمرکز
electromagnetic focusing تمرکز الکترومغناطیسی
magnetic focusing تمرکز الکترومغناطیسی
electron focusing تمرکز الکترون
concentrates تمرکز دادن
centering tool ابزار تمرکز
horizontal integration تمرکز افقی
concentrations تمرکز عده ها
focalization تمرکز در کانون
concentration of fire تمرکز اتش
period of concentration زمان تمرکز
concentative تمرکز دهنده
post deflection focusing تمرکز پس از انحراف
center spuare زاویه تمرکز
center تمرکز یافتن
cathexis تمرکز روانی
concentration ratio نسبت تمرکز
concentration ratio نرخ تمرکز
line concentrator تمرکز کننده خط
cost center تمرکز هزینه
crossover تمرکز نخستین
concentration تمرکز عده ها
retains تمرکز دادن
centred تمرکز یافتن
centre تمرکز یافتن
centers تمرکز یافتن
centered تمرکز یافتن
retaining تمرکز دادن
totalitarianism تمرکز گرایی
centralists طرفدار تمرکز
centralist طرفدار تمرکز
visual focusing تمرکز دیداری
decentralization عدم تمرکز
retained تمرکز دادن
concentrating تمرکز کردن
concentrating تمرکز دادن
stress concentration تمرکز تنش
retain تمرکز دادن
massing of fire تمرکز دادن اتشها
concentrates تمرکز دادن تغلیظ
decentralised عدم تمرکز دادن
decentralizing عدم تمرکز دادن
decentralizes عدم تمرکز دادن
critical concentration میزان تمرکز بحرانی
massing تمرکز قوای جنگی
decentralising عدم تمرکز دادن
decentralises عدم تمرکز دادن
mass تمرکز قوای جنگی
masses تمرکز قوای جنگی
concentration area منطقه تمرکز اتش
centralized design طراحی تمرکز یافته
decentralize عدم تمرکز دادن
bourrelet ورم تمرکز گلوله
concentrating تمرکز دادن تغلیظ
concentrate تمرکز دادن تغلیظ
centralize تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizing تمرکز دادن تمرکزی کردن
authoritarianism فلسفهء تمرکز قدرت یا استبداد
centralises تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizes تمرکز دادن تمرکزی کردن
concenter تمرکز دادن تغلیظ کردن
electron beam focusing تمرکز دهی اشعه الکترونی
centralism سیستم تمرکز در اداره مملکت
centralising تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralised تمرکز دادن تمرکزی کردن
gather writer تمرکز اطلاعات در داخل یک رکورد فیزیکی
cathectic وابسته به تمرکز روانی شهوانی شده
pools قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pooled قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pool قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
centralizing تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
statism تمرکز قدرت اقتصادی در دولت مرکزی
decentralism سیستم عدم تمرکز در اداره مملکت
Zionism نهضت تمرکز بنی اسرائیل درفلسطین
center کانونی کردن تمرکز یافتن مرکز
permanent magnet focusing تمرکز اشعه بوسیله مغناطیسهای پایدار
centralize تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
I am not in the right frame of mind. I cannot concerntrate. فکرم حاضرنیست ( تمرکز فکر ندارم )
centralised تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
permanent magnet centering تمرکز اشعه بوسیله مغناطیسهای پایدار
centralizes تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralises تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
hit the high spots <idiom> روی نکته اصلی تمرکز کردن
localization تمرکز درنقطه بخصوصی محلی کردن
centralising تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
sidelay تنظیم کننده کناره کاغذ وسیله تنظیم کناره کاغذ درماشین چاپ
go no go اچار تنظیم فاصله سر تیر بارکالیبر 7/21 اچار تنظیم فاصله پیشانی گلنگدن
adjusting ring حلقه تنظیم زمان ماسوره حلقه تنظیم
grommet حلقه ثبات لوله ورم تمرکز گلوله
authoritarians طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیئت
Zionist طرفدار نهضت تمرکز یهود در فلسطین صهیونیست
authoritarian طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیئت
condenser الت جمع کردن و تمرکز دادن برق
tabbing ترتیب حرکت تمرکز از یک دگمه یا میدان به دیگر با انتخاب کلید tab
neoclassical economics در این اقتصاد تمرکز بیشتر بروی تقاضای مصرف کننده وروشهای ریاضی است
trimsize اندازه تنظیم شده نقشه حواشی تنظیم شده نقشه
calibrated air speed سرعت هوایی تنظیم شده سرعت تنظیم شده هواپیما
silicon valley محلی در دره سانتاکلارای کالیفرنیا باگسترده ترین تمرکز تجارت وکار تکنولوژی عالی در جهان
departmentalism اعنقاد به روش تمرکز دراداره کشور و تفویض اختیارات وسیع به مسئولین اداره امور تقسیمات کوچک مملکتی
sabot کمربند گلوله حلفه تمرکز یا وسیله ثبات گلوله در مسیر بوش استقرار لوله جوفی
provincialism اعتقاد به لزوم عدم تمرکز دراداره کشور و تقسیم اختیارات و مسئولیتها بین ایالات ونواحی کشور
concentration area منطقه تمرکز عده ها منطقه تجمع
ogive ورم تمرکز گلوله رومی گلوله
high burst ranging تنظیم تیر بروش ترکش بالا تنظیم تیر بروش تیر زمانی بالا
air station ایستگاه عکس برداری هوایی نقطه تمرکز عکسبرداری هوایی ایستگاه هواشناسی
shaping regulating تنظیم
set out تنظیم
regularization تنظیم
calibration تنظیم
regulation تنظیم
formulation تنظیم
alignment تنظیم
alignments تنظیم
spreading تنظیم
timing تنظیم
adjustments تنظیم
adjustment تنظیم
tunable تنظیم پذیر
fine setting تنظیم میکرومتری
classifying تنظیم کردن
frame تنظیم کردن
classify تنظیم کردن
classifies تنظیم کردن
framer تنظیم کننده
trigger control تنظیم با ماشه
adjustable تنظیم پذیر
tunably تنظیم پذیر
tuneable تنظیم پذیر
vertical adjustment تنظیم عمودی
vertical justification تنظیم عمودی
voltage regulation تنظیم ولتاژ
to set out تنظیم کردن
will adjust تنظیم می کنم
depth adjustment تنظیم عمیق
to put in to shape تنظیم کردن
attends تنظیم کردن
attending تنظیم کردن
attend تنظیم کردن
fine adjustment تنظیم دقیق
fine adjustment تنظیم فریف
electronic control تنظیم الکترونیکی
expanded contrast تنظیم کنتراست
electronic tuning تنظیم الکترونی
regularising تنظیم کردن
conduction هدایت تنظیم
indictments تنظیم کیفرخواست
indictments تنظیم ادعانامه
indictment تنظیم کیفرخواست
indictment تنظیم ادعانامه
regularised تنظیم کردن
regularises تنظیم کردن
fine setting تنظیم دقیق
formulating تنظیم کردن
formulates تنظیم کردن
formulated تنظیم کردن
formulate تنظیم کردن
regularizing تنظیم کردن
regularizes تنظیم کردن
regularized تنظیم کردن
regularize تنظیم کردن
jack screw پیچ تنظیم
variability قابلیت تنظیم
make out تنظیم کردن
levelling screw پیچ تنظیم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com