Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
lay waste
<idiom>
خراب کردن وویران نگه داشتن ،شکستن
Other Matches
havoc
غارت وویران کردن
forcing
درهم شکستن قفل یا چفت را شکستن
force
درهم شکستن قفل یا چفت را شکستن
forces
درهم شکستن قفل یا چفت را شکستن
faulted
تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
faults
تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
fault
تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
breakaway
شکستن خط محاصره شکستن بند زندان فرار از زندان
long
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long-
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longs
میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
violate
شکستن نقض کردن
violated
شکستن نقض کردن
smite
خرد کردن شکستن
stave
شکستن ریزش کردن
smites
خرد کردن شکستن
smiting
خرد کردن شکستن
smash
خرد کردن شکستن
shatters
داغان کردن شکستن
shatter
داغان کردن شکستن
smashes
خرد کردن شکستن
violates
شکستن نقض کردن
dud
ترقه خراب هرچیز خراب
pips
شکستن شکستن وبازشدن
pip
شکستن شکستن وبازشدن
pipped
شکستن شکستن وبازشدن
pipping
شکستن شکستن وبازشدن
multilation
شکستن یا فلج کردن اعضا بدن
squish
صدای شکستن یا پرتاب چیزی له کردن
To set the Thames on fire . to do a herculeam task .
کمر غول راخم کردن ( شکستن )
snap
شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
snapped
شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
crackles
صدای انفجار وشکستگی تولید کردن شکستن
snaps
شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
snapping
شکستن صدای شلاق با سرعت عمل کردن
crackle
صدای انفجار وشکستگی تولید کردن شکستن
crackled
صدای انفجار وشکستگی تولید کردن شکستن
ratten
بوسیله دزدیدن یا خراب کردن افزارش اذیت کردن
vitiated
خراب کردن
muddling
خراب کردن
muddles
خراب کردن
to break down
خراب کردن
overtumble
خراب کردن
vitiate
خراب کردن
muddle
خراب کردن
dilapidate
خراب کردن
destroy
خراب کردن
wrack
خراب کردن
destroying
خراب کردن
muddled
خراب کردن
impair
خراب کردن
impaired
خراب کردن
corrupts
خراب کردن
demolish
خراب کردن
botched
خراب کردن
demolitions
خراب کردن
demolition
خراب کردن
botches
خراب کردن
demolished
خراب کردن
pull down
خراب کردن
botching
خراب کردن
demolishes
خراب کردن
demolishing
خراب کردن
corrupted
خراب کردن
botch
خراب کردن
corrupt
خراب کردن
destroys
خراب کردن
impairing
خراب کردن
impairs
خراب کردن
to take down
خراب کردن
unbuild
خراب کردن
vitiates
خراب کردن
take down
خراب کردن
vitiating
خراب کردن
go to pot
<idiom>
خراب کردن
to do for
خراب کردن
amortize
خراب کردن
undo
خراب کردن
marring
خراب کردن
make havoc with
خراب کردن
undoes
خراب کردن
to mull a mull of
خراب کردن
to make a hash of
خراب کردن
bungling
خراب کردن
mar
خراب کردن
bungles
خراب کردن
bungle
خراب کردن
corrupting
خراب کردن
to lay in ruin
خراب کردن
bungled
خراب کردن
disfigure
خراب کردن
marred
خراب کردن
demonish
خراب کردن
cut up
خراب کردن
disfiguring
خراب کردن
to bring to nought
خراب کردن
to cut up
خراب کردن
disfigures
خراب کردن
to play the deuce with
خراب کردن
disfigured
خراب کردن
batter
خراب کردن خمیر
batters
خراب کردن خمیر
raze or rase
بکلی خراب کردن
to do up
خانه خراب کردن
to demolish a building
خراب کردن ساختمانی
double foult
خراب کردن پی در پی دوسرویس
side out
خراب کردن سرویس
to pull down a building
خراب کردن ساختمانی
to tear down a building
خراب کردن ساختمانی
To spoilt things . To mess thing up .
کارها را خراب کردن
to wreck
کاملا خراب کردن
to crock up
خراب کردن یاشدن
undermines
از زیر خراب کردن
over run
خراب کردن در هم نوردیدن
undermined
از زیر خراب کردن
undermine
از زیر خراب کردن
to bring to ruin
خانه خراب کردن
frustrates
فکر کسی را خراب کردن
deteriorates
خراب کردن روبزوال گذاشتن
to break aset
خراب یا ناقص کردن یک دستگاه
deteriorating
خراب کردن روبزوال گذاشتن
muck
خراب کردن زحمت کشیدن
To get damaged . To become defective .
عیب کردن ( خراب شدن )
unmake
بهم زدن خراب کردن
frustrate
فکر کسی را خراب کردن
frustrating
فکر کسی را خراب کردن
simple leg ride
شگک خراب کردن حریف
deteriorated
خراب کردن روبزوال گذاشتن
to torpedo
خراب کردن
[برنامه یا نقشه]
deteriorate
خراب کردن روبزوال گذاشتن
hand out
خراب کردن سرویس اسکواش
rammed
سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
rams
سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
boot
خراب کردن توپ هنگام گرفتن ان
ram
سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
cracking
وارد کردن گرما و معمولافشار برای شکستن هیدروکربنهای کمپلکس گاه درحضور کاتالیزور
foul up
<idiom>
با یک اشتباه احمقانه همه چیز را خراب کردن
wreck
لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
wrecking
لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
overwrite
و خراب کردن هر داده دیگر در این محل
wrecks
لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
ruin
خراب کردن فنا کردن
ruinate
خراب کردن منهدم کردن
devastates
خراب کردن تاراج کردن
destroys
خراب کردن معدوم کردن
ruining
خراب کردن فنا کردن
destroy
خراب کردن معدوم کردن
destroying
خراب کردن معدوم کردن
to pull down
خراب کردن بی بنیه کردن
ruins
خراب کردن فنا کردن
devastate
خراب کردن تاراج کردن
sickest
مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
sick
مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
corrupt
تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupting
تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupted
تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
corrupts
تغییر دادن یا خراب کردن اطلاعات چنان که اعتبار انهامشکوک باشد
langrage
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langridge
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
money to burn
<idiom>
بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
trapdoor
فاصلهای عمدی در یک سیستم پردازش اطلاعات که به منظور جمع اوری تغییر یا خراب کردن اتی اطلاعات بوجود امده است
trapdoors
فاصلهای عمدی در یک سیستم پردازش اطلاعات که به منظور جمع اوری تغییر یا خراب کردن اتی اطلاعات بوجود امده است
to keep up
از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down
زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to break a
شکستن
disobeying
شکستن
breaks
شکستن
pierce
شکستن
fraction
شکستن
pierces
شکستن
fracture
شکستن
to fall apart
در هم شکستن
fractured
شکستن
To break ranks.
صف را شکستن
disobeyed
شکستن
cracking
شکستن
chop
شکستن
fracturing
شکستن
fractures
شکستن
disobeys
شکستن
deflect
شکستن
fractions
شکستن
nicking
شکستن
fly asunder
شکستن
chopped
شکستن
deflects
شکستن
nicks
شکستن
nick
شکستن
deflected
شکستن
break
شکستن
to break apart
شکستن
hewn
شکستن
to break open
شکستن
to break rank
صف شکستن
to fly asunder
شکستن
to break to pieces
شکستن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com