English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (22 milliseconds)
English Persian
to induct into a seat در جایی برقرار کردن
Other Matches
to install oneself in a place در جایی برقرار شدن
inducting برقرار کردن
set up برقرار کردن
inducted برقرار کردن
inducts برقرار کردن
induct برقرار کردن
call to order به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
communicate ارتباط برقرار کردن
reintegrate مجددا برقرار کردن
reinstall دوباره برقرار کردن
to make a connection رابطه ای برقرار کردن
reinstates دوباره برقرار کردن
reinstating دوباره برقرار کردن
safety برقرار کردن تامین
reinstated دوباره برقرار کردن
reinstate دوباره برقرار کردن
instate برقرار کردن منصوب نمودن
To bring about a reconciliation. آشتی دادن ( برقرار کردن )
To establish( make) contact. تماس دایر ( برقرار ) کردن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishment محل کار برقرار کردن قرارگاه
establishments محل کار برقرار کردن قرارگاه
telecommuting ارتباط برقرار کردن راه دور
touch تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
touches تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
talked صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
stabilization برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
appoint برقرار کردن منصوب کردن
appoints برقرار کردن منصوب کردن
institute برقرار کردن تاسیس کردن
instituting برقرار کردن تاسیس کردن
instituted برقرار کردن تاسیس کردن
institutes برقرار کردن تاسیس کردن
gas fittings اسبابی که برای گرم کردن یاروشن کردن جایی باگازبکا
stand clear جایی را ترک کردن
to stay away from something اجتناب کردن از چیزی یا جایی
lomomote از جایی بجایی حرکت کردن
to decamp با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
to skive off early [British English] با عجله و پنهانی [جایی را] ترک کردن
to retire from [to] a place از [به] جایی کناره گیری کردن [یا منزوی شدن]
connectivity توانایی یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن باسایر وسیله ها و ارسال اطلاعات
conferencing اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
to prospect for gold جستجوی زردر محلی کردن برای جستجوی زر در جایی پی کردن
quamdiu bene se gesserit تا زمانیکه تخلفی نکند منظور برقرار کردن حق انتفاع است برای کسی به این شرط که تا از شروط عقدتخلف نکند تصرفش ادامه داشته باشد
established برقرار
on برقرار
confirmed برقرار
indefeasible برقرار
to set in برقرار شدن
enactor برقرار کننده
maintained نگهداشتن برقرار داشتن
maintains نگهداشتن برقرار داشتن
maintain نگهداشتن برقرار داشتن
We finally succeed in making a radio contact. عاقبت توانستیم یک تماس رادیویی برقرار کنیم
combined communication board هیئت برقرار کننده ارتباط درستادهای مرکب
female سوراخی که سوزنی وارد آن میشود تا اتصال برقرار شود
initials موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initial موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialling موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialled موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialing موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
circuit مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
circuits مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
initialed موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
plugging اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
reveals نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
pacts قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
reveal نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
revealed نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
plugs اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
plug اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
pact قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
networking نرم افزاری که اتصال بین برنامه کاربر و شبکه برقرار میکند
sockets سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
socket [سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند]
sessions لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
session لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
central ترمینالی که ارتباط بین کامپیوتر مرکز و ترمینالهای راه دور را برقرار میکند
communication پردازندهای که چندین واسط و مدیریت بین کامپیوتر و کنترل خط وط ارتباطی برقرار میکند.
X. استاندارد CCITT که ارتباط بین ترمینال و شبکه تنظیم بسته برقرار میکند
jump instruction موقعتی که پردازنده به بخش دیگر برنامه هدایت میشود در صورتی که شرط برقرار باشد
wherever جایی که
inopportuneness بی جایی
inopportunity بی جایی
charnel house جایی که
n tuple N جایی
minx زن هر جایی
someplace جایی
someplace یک جایی
else rule قانون منط ق برنامه دریک دستور -IF Then برای اعمال IF دیگر اگر شرط -IF Then برقرار نبود
logic بخشی از کد که توابع نامناسب مثل آسیب سیستم انجام میدهد وقتی شرایط ی برقرار باشند
shifted جابه جایی
scratch where it itches هر جایی را که میخاردبخارانید
shift جابه جایی
gas log جایی که گازمیسوزد
transposition جابه جایی
commonplace همه جایی
banal همه جایی
immutability پا بر جایی ثبات
displacement جابه جایی
from the outside از خارج [از جایی]
shifts جابه جایی
translocation جابه جایی
sheets وسیلهای که به چاپگر وصل میشود تا امکان وارد شدن ورقههای کاغذ به صورت خودکار برقرار شود
sheet وسیلهای که به چاپگر وصل میشود تا امکان وارد شدن ورقههای کاغذ به صورت خودکار برقرار شود
lie in wait <idiom> جایی قیم شدن
synaesthesia جابه جایی حسی
synesthesia جابه جایی حسی
to hunker down in a place در جایی پناه بردن
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
attender شخص حاضر در جایی
I have no place (nowhere) to go. جایی ندارم بروم
drive displacement جابه جایی سائق
make a beeline for something <idiom> با عجله به جایی رفتن
locomotor behavior رفتار جابه جایی
drop by <idiom> بازدید از کسی با جایی
Somewhere in the darkness جایی در میانی تاریکی
somewheres یک جایی دریک محلی
displacement of affect جابه جایی عاطفه
rettery جایی که بذرک را می خیسانند
come back <idiom> برگشتن به جایی که حالاهستی
somewhere یک جایی دریک محلی
locomotion جابه جایی حرکتی
p.of the ways جایی که بایدیکی ازچندچیزرابرگزید
come from <idiom> بومی جایی بودن
to go about ازجایی به جایی رفتن
transposition of affect جابه جایی عاطفه
rotation about ... دوران دور ... [محوری یا جایی]
boarding house جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
i am at my wit's end دیگر عقلم به جایی نمیرسد
break fresh ground <idiom> از راهی تازه به جایی رسیدن
berth جایی که قایق به لنگربسته میشود
berthing جایی که قایق به لنگربسته میشود
berths جایی که قایق به لنگربسته میشود
to tow a vehicle [to a place] یدکی کشیدن خودرویی [به جایی]
berthed جایی که قایق به لنگربسته میشود
i took up where he left از جایی که او ول کرد من ادامه دادم
strict enclosure انزوای سخت [در آن حالت یا جایی]
to admit sombody [into a place] راه دادن کسی [به جایی]
boarding houses جایی که در آن اطاق و غذا میدهند
parting of the ways جایی که باید یکی از چندچیزرابرگزید
to stay away from something دور ماندن از چیزی یا جایی
to the best of ones ability تا جایی که کسی توان آن را دارد
out of one's element <idiom> جایی که به شخص تعلق ندارد
get out from under <idiom> از جایی که شخص دوست نداردفرارکند
on good turn deserves another کاسه جایی رودکه بازاردقدح
tourist trap <idiom> جایی که جذب توریست میکند
lease در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
leases در Cl به معنی اخص به عقداجارهای که موضوع ان عین یا منافع اراضی باشد اطلاق میشود و الزاما" باید با سندکتبی برقرار شود
to turn around برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
Mind your head! مواظب سرت باش! [که به جایی نخورد]
bone-house [جایی برای نگهداری استخوان مردگان]
exchange جابه جایی داده بین دو محل
exchanging جابه جایی داده بین دو محل
to turn back برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
to keep the ball moving توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
stamping grounds <idiom> پاتق ،جایی که شخص بیشتراوقاتش را آنجاست
plate rack جایی که بشقاب هامی گذارندخشک شود
where no human foot can tread جایی که پای ادمیزاد بدان نمیرسد.
to head back برگشتن [از جایی که دراصل آمده اند]
exchanges جابه جایی داده بین دو محل
exchanged جابه جایی داده بین دو محل
to let the ball do the work توپ را به جایی غلت دادن [فوتبال]
there is time and place for everything <proverb> هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
to send home به خانه [از جایی که آمده اند] برگرداندن
to languish پژولیدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to bar somebody from entering the place مانع کسی وارد جایی شدن
carried حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
an accessible place جایی که راه یافتن بدان ممکن است
carrying حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carries حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
to a in باجرات وبابیم مخاطره به جایی داخل شدن
to languish هرز رفتن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish فاسد شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
breeding grounds جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
breeding ground جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
bone dry جایی که نوشیدن مواد الکلی در آن قدغن است
One good turn deserves another . کاسه جایی رود که باز آید قدح
souvenir یادگاری [وقتی که کسی از جایی با خود می آورد]
tie down <idiom> منع کردنکسی درانجام کاری یارفتن به جایی
to ride on the bus سوار اتوبوس شدن [برای رفتن به جایی]
pentarch یکی از پنج تن مردمی که در جایی حکومت کنند
to languish ضایع شدن [به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
varicosity جایی که چند سیاهرگ گشاد شده باشند
contacted یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacts یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contact یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
contacting یچ یا اتصال که حاوی یک سیر الکتریکی است وقتی که با اتصال دیگر ارتباط برقرار میکند
Visual C محصول توسعه یافته ماکروسافت که امکان ایجاد برنامههای کاربردی ویندوز با رسم واسط های کاربر و اتصال کد زبان C را برقرار میکند
burglar دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
cat burglar دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
housebreaker دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
rug delivery [جابه جایی و حمل فرش به محل خرید یا فروش]
intruder دزدی که با زور و غیر قانونی وارد جایی میشود
to take the a بلندی چیزیرا اندازه گرفتن ارتفاع جایی راپیمودن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com