English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
condition شرط نمودن شایسته کردن
Other Matches
to put out of court شایسته مطرح کردن ندانستن
quotable شایسته نقل قول کردن
disqualify سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifying سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualified سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifies سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
head-hunting <idiom> جستجو کردن برای یافتن شخصی شایسته ولایق
depose عزل نمودن خلع کردن
adjusting تصفیه نمودن تنظیم کردن
adjusts تسویه نمودن مطابق کردن
deposing عزل نمودن خلع کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
extrapolate قیاس کردن استقراء نمودن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
extrapolated قیاس کردن استقراء نمودن
deposes عزل نمودن خلع کردن
find and replace پیدا کردن و جایگزین نمودن
extrapolating قیاس کردن استقراء نمودن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
adjusting تسویه نمودن مطابق کردن
adjusts تصفیه نمودن تنظیم کردن
glamorizing فریبا نمودن طلسم کردن
palpate لمس کردن امتحان نمودن
immersed غوطه ور کردن شناور نمودن
instate برقرار کردن منصوب نمودن
immerses غوطه ور کردن شناور نمودن
glamorizes فریبا نمودن طلسم کردن
extrapolates قیاس کردن استقراء نمودن
immersing غوطه ور کردن شناور نمودن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
glamorised فریبا نمودن طلسم کردن
glamorises فریبا نمودن طلسم کردن
glamorising فریبا نمودن طلسم کردن
glamorize فریبا نمودن طلسم کردن
glamorized فریبا نمودن طلسم کردن
immerse غوطه ور کردن شناور نمودن
To belittle oneself . To make oneself cheap. خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
postulated قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulates قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulating قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulate قیاس منطقی کردن فرض نمودن
fractionate تجزیه وتفکیک نمودن برخه کردن
warm up قبل از بازی حرکت کردن وخود را گرم نمودن
to win nny one's affections محبت کسی راجلب کردن کسیرادلبسته خود نمودن
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
graving dock اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
to lay down a rule قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
countersink خزانه نمودن کلاهک دار کردن خزینه دار کردن خزینه
convenient <adj.> شایسته
functional <adj.> شایسته
appropriate [for an occasion] <adj.> شایسته
practicable <adj.> شایسته
fits شایسته
seemly شایسته
proper شایسته
pertinent شایسته
practical <adj.> شایسته
purpose-built <adj.> شایسته
purposeful <adj.> شایسته
meritorious شایسته
apropos شایسته
meets شایسته
fittest شایسته
fit شایسته
meet شایسته
good شایسته
utilitarian [useful] <adj.> شایسته
useful <adj.> شایسته
suitable <adj.> شایسته
purposive <adj.> شایسته
qua شایسته
worthy شایسته
worthiest شایسته
worthier شایسته
proper <adj.> شایسته
accurate [correct] <adj.> شایسته
exact <adj.> شایسته
inept نا شایسته
correct <adj.> شایسته
real <adj.> شایسته
true <adj.> شایسته
qualified شایسته
competent شایسته
fitly بطور شایسته
meetly بطور شایسته
to be proper for شایسته بودن
the ticket کار شایسته
in due form بطرز شایسته
meet for a man شایسته است که
by fits and starts شایسته لایق
beseem شایسته بودن
courtly شایسته دربار
courtliest شایسته دربار
courtlier شایسته دربار
eligible شایسته انتخاب
meritorious شایسته ترین
properly بطور شایسته
suitable شایسته فراخور
devisable شایسته اندیشه
devisable شایسته تامل
proper dress جامه شایسته
derisible شایسته ریشخند
ogr شایسته غول
quoteworthy شایسته ذکر
apt مناسب شایسته
becoming شایسته درخور
ought not شایسته نیست
conditioning شایسته سازی
fit لایق شایسته
fits لایق شایسته
discreditable شایسته بی اعتباری
fittest لایق شایسته
intrinsic مرتب شایسته
christianlike شایسته مسیحیت
befitting درخور شایسته
behove شایسته بودن
justly <adv.> بطور شایسته
rightfully <adv.> بطور شایسته
worshipful شایسته احترام
behoove شایسته بودن
companionable شایسته رفاقت
properly <adv.> بطور شایسته
winnable شایسته پیروزی
rightly <adv.> بطور شایسته
as it deserves بطور شایسته
duly <adv.> بطور شایسته
adequate شایسته بودن
correctly <adv.> بطور شایسته
worthful شایسته مستحق
aright <adv.> بطور شایسته
pensionable شایسته بازنشستگی
chemical wash کهنه شور یا دواشور نمودن فرش با کلر و خاکستر چوب جهت ملایم کردن رنگ ها و افزایش طول عمر ظاهری و غیر حقیقی فرش
humance انسانی شایسته بشریت
fit to work شایسته یاقابل کارکردن
righting شایسته خوب ذیحق
ineligible نا شایسته برای انتخاب
it does not befit me to شایسته من نیست که مرانشاید که
sufficient شایسته صلاحیت دار
righted شایسته خوب ذیحق
best شایسته ترین پیشترین
nameable شایسته نام بردن
right شایسته خوب ذیحق
suitably بطور مناسب یا شایسته
qualified for work شایسته یاقابل کارکردن
competent شایسته دارای سر رشته
workmanlike شایسته کارگر خوب
worthy to become a king شایسته شاه شدن
workmanly شایسته کارگر خوب
worthily بطور شایسته و در خور
oughtn't نبایستی شایسته نیست
gentlemanlike شایسته مرد نجیب
servile شایسته نوکران چاپلوس
revise اصلاح کردن اصلاح نمودن
revises اصلاح کردن اصلاح نمودن
revising اصلاح کردن اصلاح نمودن
merits شایسته بودن استحقاق داشتن
palmary شایسته ستایش و تقدیر برجسته
meriting شایسته بودن استحقاق داشتن
gentlewomanlike شایسته بانوان نجیب ومحترم
hellishness خویی که شایسته دوزخ باشد
merit شایسته بودن استحقاق داشتن
he is unworthy of his position شایسته مقام خود نیست
give someone their due <idiom> دادن اعتبار به شخص شایسته
merited شایسته بودن استحقاق داشتن
affimable شایسته انکه بطورقطع گفته شود
adorably چنانکه شایسته ستایش باشد بطور ستوده
constructive school credit بورس تحصیلی برای پرسنل شایسته نظامی
The ceremony concluded with the recital of an apropos poem. مراسم با تلاوت شعر شایسته به پایان رسید.
it was beneath my notice شایسته اینکه اعتنایی بان کنم نبود
picturesquely چنانکه شایسته عکس برداری یانقاشی باشد
to gain any ones ear نمودن
seem نمودن
seemed نمودن
seems نمودن
dont نمودن
animalize نمودن
show نمودن
showed نمودن
abstract نمودن
shows نمودن
animadvert نمودن
dost نمودن
abstracts نمودن
showŠetc نمودن
abstracting نمودن
academically چنانچه شایسته انجمن دانش یا فرهنگستانی باشد ادیبانه
pontifically چنانکه شایسته اسقفان باشد با جامه یا ایین اسقفی
authorise مجاز نمودن
anneal بادوام نمودن
sketched رسم نمودن
abated رفع نمودن
abates رفع نمودن
affixes اضافه نمودن
abate رفع نمودن
affixed اضافه نمودن
affix اضافه نمودن
stock piling ذخیره نمودن
send ارسال نمودن
sketches رسم نمودن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com