English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (19 milliseconds)
English Persian
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
Other Matches
fletcherism عادت بخوردن مختصری غذا
recuperation تجدید کردن روغن وسیله یاجنگ افزار
start off شروع کردن شروع شدن
ballistic efficiency کارایی بالیستیکی گلوله یاجنگ افزار بازده بالیستیکی
set up مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
to fall on ones knees بیرون افتادن بلابه افتادن
operates عمل کردن بکار افتادن
stumps قطع کردن سنگین افتادن
stumping قطع کردن سنگین افتادن
gives اتفاق افتادن فدا کردن
forestall پیش افتادن ممانعت کردن
forestalled پیش افتادن ممانعت کردن
give اتفاق افتادن فدا کردن
philander زن بازی کردن دنبال زن افتادن
to pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
stumped قطع کردن سنگین افتادن
stump قطع کردن سنگین افتادن
pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
operate عمل کردن بکار افتادن
giving اتفاق افتادن فدا کردن
flags سنگفرش کردن پایین افتادن
operated عمل کردن بکار افتادن
routing عزیمت کردن راه افتادن
to come down with a run پایین افتادن افت کردن
flag سنگفرش کردن پایین افتادن
forestalls پیش افتادن ممانعت کردن
trammel تعدیل کردن بدام افتادن
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
to overlie infant روی بچهای افتادن و او راخفه کردن
incidents ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
incident ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
hog tie عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
streek شروع کردن
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
to strike into شروع کردن
tee off شروع کردن
commenced شروع کردن
put in hand شروع کردن
embark upon شروع کردن
embarked شروع کردن
set in شروع کردن
embarking شروع کردن
kick off <idiom> شروع کردن
commence شروع کردن
embark شروع کردن
take up <idiom> شروع کردن
commencing شروع کردن
embarks شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
commences شروع کردن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
warm up شروع کردن به کار
come to blows <idiom> شروع به جنگیدن کردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
blast off شروع بپرواز کردن
do up شروع بکار کردن
to f. a laughing شروع بخنده کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
to start شروع کردن به دویدن
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
blast-off شروع بپرواز کردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
to gather way شروع بحرکت کردن
tune up شروع باواز کردن
launch شروع کردن حمله
to open fire شروع به اتش کردن
set-to با اشتیاق شروع کردن
pipe up شروع به نی زدن کردن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
set to با اشتیاق شروع کردن
launched شروع کردن حمله
attempting to steal شروع کردن به سرقت
open fire شروع به تیراندازی کردن
launches شروع کردن حمله
launching شروع کردن حمله
set-tos با اشتیاق شروع کردن
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
attempting to commit rape شروع کردن به تجاوز جنسی
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
begin اغاز نهادن شروع کردن
begins اغاز نهادن شروع کردن
attempting to commit murder شروع کردن به قتل عمد
attempting قصد کردن شروع به جرم
go off <idiom> شروع به زنگ زدن کردن
to get to شروع کردن دست گرفتن
trigger شروع کردن حمله یاکار
to push off شروع کردن بیرون رفتن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
triggers شروع کردن حمله یاکار
come to one's senses <idiom> شروع به فکر صحیح کردن
attempts قصد کردن شروع به جرم
attempt قصد کردن شروع به جرم
restart بازاغازی دوباره شروع کردن
triggered شروع کردن حمله یاکار
attempted قصد کردن شروع به جرم
to come to one's senses شروع به فکر عاقلانه کردن
pick up <idiom> ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
to be fever began to a bate تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
off the wagon <idiom> دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to struck up بهم زدن شروع بزدن کردن
take off جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to start quarrelling <idiom> شروع به دعوی کردن [اصطلاح روزمره]
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
to get down to business کار و بار را شروع کردن [اصطلاح روزمره]
indent شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
to turn on the waters یکدفعه شروع به گریه کردن [اصطلاح روزمره]
indents شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
cancellation عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
to start an argument with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
to start a fight with somebody با کسی شروع به بگو و مگو [جر و بحث] کردن
wake up تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
launching area منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launch شروع کردن اقدام کردن
initiated اغاز کردن شروع کردن
push off <idiom> ترک کردن ،شروع کردن
initiates اغاز کردن شروع کردن
launching شروع کردن اقدام کردن
initiate اغاز کردن شروع کردن
initiating اغاز کردن شروع کردن
launches شروع کردن اقدام کردن
launched شروع کردن اقدام کردن
lead off <idiom> شروع کردن ،باز کردن
colder روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colds روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
groups کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
debut نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
staging area فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
group کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
initiation شروع کار شروع
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
run-up [start-up] نزدیکی به مکان شروع با دویدن [برای جهش یا پرتاب کردن] [ورزش]
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
unhorse از اسب افتادن یا پیاده شدن اسب را از گاری یا درشگه باز کردن
slaver گلیز مالیدن بزاق از دهان ترشح کردن اب افتادن دهان
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
To start from scratch. از اول شروع کردن ( از اول بسم الله )
stick گیر کردن گیر افتادن
retard پس افتادن
scores خط افتادن
retarding پس افتادن
retards پس افتادن
scored خط افتادن
oppose در افتادن
tumble افتادن
to bite the dust افتادن
founders از پا افتادن
foundering از پا افتادن
foundered از پا افتادن
founder از پا افتادن
prostrated افتادن
prostrate افتادن
to be thrown افتادن
to be off ones feed افتادن
drop back افتادن
tumbled افتادن
prostrating افتادن
to come a mucker افتادن
tumbles افتادن
opposes در افتادن
to come a cropper افتادن
to be deferred پس افتادن
topples از سر افتادن
prostrates افتادن
to fall off افتادن
lag پس افتادن
lagged پس افتادن
lags پس افتادن
to fall down افتادن
to shank off افتادن
topple از سر افتادن
To go out o fashion . از مد افتادن
toppled از سر افتادن
clear itself لا افتادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com