English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (21 milliseconds)
English Persian
stunt شیرین کاری کردن
stunting شیرین کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
Other Matches
tour de force شیرین کاری
figuration شیرین کاری
stunt شاهکار شیرین کاری
stunts شاهکار شیرین کاری
stunting شاهکار شیرین کاری
jig جست و خیز سریع شیرین کاری
jigs جست و خیز سریع شیرین کاری
gag شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
gagged شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
gagging شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
gags شیرین کاری قصه یا عمل خنده اور
dressage حرکات زیبا و شیرین کاری اسبهای تربیت شده
to soften water شیرین کردن آب
sweetens شیرین کردن
dulcify شیرین کردن
edulcorate شیرین کردن
sweetening شیرین کردن
sweeten شیرین کردن
sweetened شیرین کردن
softens شیرین کردن فرونشاندن
to sweeten something چیزی را شیرین کردن
edulcoration عمل شیرین کردن
softened شیرین کردن فرونشاندن
soften شیرین کردن فرونشاندن
sweetens شیرین شدن ملایم کردن
port شراب شیرین بارگیری کردن
sweeten شیرین شدن ملایم کردن
sugar شیرین کردن متبلور شدن
sweetening شیرین شدن ملایم کردن
sweetened شیرین شدن ملایم کردن
sugars شیرین کردن متبلور شدن
To ingratiate oneself with someone. نزد کسی خود شیرین کردن
candies شیرین کردن نباتی کردن
candy شیرین کردن نباتی کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
emolliate کردن شیرین کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditions نو کاری کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
reconditioned نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
stucco گچ کاری کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
splays منبت کاری کردن
plaster گچ کاری کردن اندود
refashion دست کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
splay منبت کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
spackle بتونه کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
splaying منبت کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
rodeos سوار کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
carves کنده کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
the proper time to do a thing برای کردن کاری
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
purfle منبت کاری کردن
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
contract مقاطعه کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
carve کنده کاری کردن
granulate چکش کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
go near to do something تقریبا کاری را کردن
inlaying خاتم کاری کردن
carved کنده کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
flourish زینت کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
flourishes زینت کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
limes با اهک کاری سفید کردن
lime با اهک کاری سفید کردن
to run the show در کاری اختیار داری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
walk out کاری راناگهان ترک کردن
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
to pair off جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
specialises ویژه کاری کردن متخصص شدن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
specialising ویژه کاری کردن متخصص شدن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
afterthought چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
fillet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
It wI'll boomerang. کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
filleted تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleting تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
fillets تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to empower somebody to do something کسی را برای کاری مخیر کردن
oversold بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversells بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
overselling بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversell بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
fresh شیرین
sweetest شیرین
mellifluous شیرین
soft water اب شیرین
fresh water اب شیرین
freshest شیرین
sweeter شیرین
sweet شیرین
fresh- شیرین
honeyed شیرین
tuneful شیرین
saccharine شیرین
affeluo'so a شیرین
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com