English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (23 milliseconds)
English Persian
denature طبیعت یا ماهیت چیزی راعوض کردن
Other Matches
anthroposophy علم شناسایی طبیعت و ماهیت انسانی
nature [of things] سرشت [ماهیت] [خوی] [ذات] [طبیعت]
objectify خاصیت و ماهیت چیزی رامعین کردن
identifying مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identifies مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identified مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
identify مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
to relieve guard نگهبان راعوض کردن
quality ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
qualities ماهیت چیزی یا میزان خوبی یا بدی آن
lusus natarae بازی طبیعت خوش مزگی طبیعت
lusus naturae بازی طبیعت خوشمزگی طبیعت
I'll eat my hat if I dont do it . اگر اینکار رانکردم اسمم راعوض می کنم
transubstantiate قلب ماهیت کردن
substantivize دارای ماهیت کردن
transmute تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmuted تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmutes تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
transmuting تغییر شکل دادن قلب ماهیت کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
desert [طراحی محوطه سازی در قرن هجدهم میلادی با نگاه کردن به طبیعت وحشی و دست نخورده]
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
navigates ماهیت
natures ماهیت
navigating ماهیت
nature ماهیت
essence ماهیت
navigated ماهیت
navigate ماهیت
quiddity ماهیت
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
human nature ماهیت آدم
denaturation قلب ماهیت
transmutation قلب ماهیت
transubstantiation قلب ماهیت
natures ماهیت خوی
nature of the operation ماهیت عملیات
matter ماهیت جوهر
nature ماهیت خوی
matters ماهیت جوهر
mattered ماهیت جوهر
mattering ماهیت جوهر
mertis of the case ماهیت دعوی
essence وجود ماهیت
substantiates ماهیت جسمانی دادن به
substantiated ماهیت جسمانی دادن به
substantiating ماهیت جسمانی دادن به
transmutable قلب ماهیت یافتنی
transmutative قلب ماهیت یافتنی
transshape تغییر ماهیت دادن
substantiate ماهیت جسمانی دادن به
transmutation قلب ماهیت تکامل
coessentiality هم جوهری وحدت ماهیت
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
substantive دارای ماهیت واقعی حقیقی
ipso facto بواسطه ماهیت خود فعل
natures طبیعت
qualities طبیعت
temperaments طبیعت
temperament طبیعت
nature طبیعت
physio طبیعت
physios طبیعت
Mother Nature طبیعت
inclination طبیعت
quality طبیعت
consubstantial هم طبیعت
demur ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
demurs ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
His speech was in the nature of an apology. ماهیت سخنرانی او [مرد] عذرخواهی بود.
demurred ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
demurring ایراد بدون ورود در ماهیت بدوی
the nature of the case ماهیت دعوا یا موضوع خوش خویی
tao مسیر طبیعت
naturalism طبیعت گرایی
naturalist طبیعت گرا
naturalists طبیعت گرا
landscape architecture معماری طبیعت
freaks of nature غرائب طبیعت
naturalist طبیعت شناس
naturalism طبیعت پردازی
contrary to nature بر خلاف طبیعت
naturalists طبیعت شناس
lusus natarae غرابت طبیعت
navigating طبیعت ذات
natural endowments بخششهای طبیعت
navigates طبیعت ذات
hyperphysical فوق طبیعت
metaphsical طبیعت حکمتی
navigated طبیعت ذات
navigate طبیعت ذات
animality طبیعت حیوانی
hyperphyscal مافوق طبیعت
lusus naturae غرابت طبیعت
hydraulic cycle گردش اب در طبیعت
hu man nature طبیعت انسانی
earthiness طبیعت خاکی
cycle of water گردش اب در طبیعت
Mother Nature طبیعت مهربان
still life طبیعت بیجان
gift of nature نعمت طبیعت
natures طبیعت سرشت
gift of nature هدیه طبیعت
against nature مخالف طبیعت
nature طبیعت سرشت
second nature طبیعت ثانوی
human nature طبیعت انسان
metaphsics دانش ماورای طبیعت
unnatural بر خلاف اصول طبیعت
unnaturally بر خلاف اصول طبیعت
i a the beauties of nature من از زیبائیهای طبیعت حظ کردم
naturalistic مبنی بر طبیعت بازی
metaphisical مربوط به علم ماوراء طبیعت
they are cured by nature طبیعت انها را درمان میکند
four forces of nature چهار نیروی بنیادی طبیعت
humanist مطالعه کننده طبیعت یا امورانسانی
fantasticality طبیعت خیالی یاوسواسی بوالهوسی
natural phenomena حوادث طبیعی تجلیات طبیعت
natural selection فلسفه انتخاب اصلح در طبیعت
all nature looked green طبیعت سراسر سبز بود
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
naturalism فلسفه یا مذهب طبیعی اصالت طبیعت
Pre-Raphaelite مکتب بازنمایی طبیعت آنطور که هست
anthropogenic مربوط به برخورد وتماس بشر با طبیعت
herbescent اماده برای پیداکردن طبیعت گیاه
Pre-Raphaelites مکتب بازنمایی طبیعت آنطور که هست
it occurs in nature as a gas در طبیعت بشکل گاز یافت میشود
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
earthliness دنیوی بودن مادیت طبیعت زمینی یاخاکی
metaphysically از روی علم ماورای طبیعت بطور معنوی یا مبهم
natural philosopher فیزیک خوان کسیکه که عقیده به اصالت طبیعت دارد
catastrophism اعتقاد باینکه پوسته زمین دستخوش انقلابهای ناگهانی طبیعت شده
His sculptures blend into nature as if they belonged there. مجسمه های او به طبیعت طوری آمیخته میشوند انگاری که آنها به آنجا تعلق دارند.
physiocrat کسیکه معتقداست که زمین یگانه سرچشمه ثروت است وحکومت بایدتابع طبیعت باشد
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
physiocrats اقتصاددانان فرانسوی قرن هیجده که معتقد بودند زمین و طبیعت یگانه منبع ثروت است
identification حرف که بر کامپیوتر میزبان ارسال میشود تا ماهیت و محل کامپیوتر دور یا ترمینال مشخص شود
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
minds فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com