Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English
Persian
dark adaptation
عادت کردن به تاریکی
Other Matches
benighted
گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
to get used to
عادت کردن
[به]
to get accustomed to
عادت کردن
[به]
used to
<idiom>
عادت کردن به
take to
عادت کردن
To break (give up) a habit.
ترک عادت کردن
get
عادت کردن ربودن
gets
عادت کردن ربودن
getting
عادت کردن ربودن
get the feel of
<idiom>
عادت کردن یا آوختن چیزی
get in the swing of things
<idiom>
به شرایط جدید عادت کردن
altitude acclimatization
عادت کردن به ارتفاع منطقه
to addict oneself
عادت کردن خودرا معتادکردن
acclimatization
عادت کردن به هوای کوهستان
to get into one's stride
<idiom>
عادت کردن
[اصطلاح روزمره]
low low
حرکت یواشترازمعمول برای عادت کردن به حمل بار سنگین
nights
تاریکی
night
تاریکی
dusk
تاریکی شب
darkling
در تاریکی
gloom
تاریکی
owl light
تاریکی
darkness
تاریکی
dusk
تاریکی
umbrage
تاریکی
duskiness
تاریکی
sombreness
تاریکی
obscuration
تاریکی
nigritude
تاریکی
murkiness
تاریکی
the opaque
تاریکی
nyctophobia
تاریکی هراسی
achluophobia
تاریکی هراسی
scotopia
بینایی در تاریکی
scotopic adaptation
انطباق با تاریکی
dimness
تاری تاریکی
opaqueness
تاریکی تیرگی
dark adaptation
تطبیق با تاریکی
dark adaptation
انطباق با تاریکی
mare
تاریکی دریا
midnight
دل شب تاریکی عمیق
mares
تاریکی دریا
gloom
تاریکی افسرده کننده
groping
در تاریکی پی چیزی گشتن
gropes
در تاریکی پی چیزی گشتن
groped
در تاریکی پی چیزی گشتن
grope
در تاریکی پی چیزی گشتن
tenebrific
تاریکی اور فلمانی
I bumped into the table in the dark.
تو تاریکی خوردم به میز
Somewhere in the darkness
جایی در میانی تاریکی
darkle
در تاریکی پنهان شدن
onyx
تاریکی پایین قرنیه
smoke screen
موجب تاریکی وابهام
We lost our way in the dark.
راهمان راتوی تاریکی گه کردیم
Some children are afraid of the dark.
بعضی بچه ها از تاریکی می ترسند.
tenebrous
تاریک وتیره تاریکی اور
his sight could p darkness
بینایی وی تاریکی رامی شکافت
habitude
عادت
consuetude
عادت
ruts
عادت
rut
عادت
accustoming
عادت
guize
عادت
ure
عادت
usages
عادت
accustom
عادت
accustomedness
عادت
rote
عادت
diathesis
عادت
accustoms
عادت
praxis
عادت
habits
عادت
custom
عادت
practice
عادت
usage
عادت
habit
عادت
habit
:عادت
habits
:عادت
wont
عادت
dieted
عادت غذائی
recidivists
مجرم به عادت
lusus natarae
خرق عادت
it is usual with him
عادت دارد
inure or en
عادت دادن
dieting
عادت غذائی
kick the habit
<idiom>
ترک عادت بد
diets
عادت غذائی
habituate
عادت دادن
habituated
عادت دادن
hexis
عادت پایه
thaumaturgy
خرق عادت
reading habit
عادت خواندن
addicts
عادت اعتیاد
divinely
بطورخارق عادت
familiarizing
عادت دادن
addict
عادت اعتیاد
social habit
عادت اجتماعی
wont
خو گرفته عادت
habitually
بر حسب عادت
familiarizes
عادت دادن
usage and custom
عرف و عادت
diet
عادت غذائی
lusus naturae
خرق عادت
familiarised
عادت دادن
menstrual cycle
عادت ماهانه
familiarising
عادت دادن
familiarize
عادت دادن
familiarized
عادت دادن
position habit
عادت مکانی
custom
برحسب عادت
inures
عادت دادن
inured
عادت دادن
inure
عادت دادن
inuring
عادت دادن
accustom
عادت دادن
hanks
قلاب عادت
accustoming
عادت دادن
accustoms
عادت دادن
hank
قلاب عادت
recidivist
مجرم به عادت
amenia
حبس عادت
period
عادت ماهانه
habitude
عادت روزانه
habit strength
نیرومندی عادت
by usage
برحسب عادت
grow into a habit
عادت شدن
vogue
عادت مرسوم
by rote
بر حسب عادت
enure
عادت دادن
to outgrow a habit
<idiom>
از سر افتادن عادت
practice
معمول به عادت
familiarises
عادت دادن
periods
عادت ماهانه
catamenia
عادت ماهیانه زنان
He is making a habit of it .
بد عادت شده است
unusual
غریب مخالف عادت
The habit of smoking.
عادت به استعمال دخانیات
mend one's ways
<idiom>
اثبات عادت شخصی
to form a habit
تشکیل عادت دادن
unused
عادت نکرده بکارنبرده
prayerfulness
عادت نماز خوانی
daily routine
عادت جاری روزانه
dishabituate
ترک عادت دادن
to fall into a bad habit
عادت بدی گرفتن
that is a matter of habit
کار عادت است
that is a matter of habit
موضوع عادت است
as a rule
<idiom>
معمولا ،طبق عادت
thews
عادت راه ورسم
disaccustom
ترک عادت دادن
local usage
عرف و عادت محل
effective habit strength
حد موثر نیرومندی عادت
habit formation
شکل گیری عادت
To be used (accustomed) to something.
به چیزی عادت داشتن
sticky fingers
<idiom>
عادت به دزدیدن داشتن
fletcherism
عادت بخوردن مختصری غذا
grooves
کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
rote
کاری که از روی عادت بکنند
routinely
جریان عادی عادت جاری
routines
جریان عادی عادت جاری
consuetude est alterra lex
عادت قدرت قانونی دارد
practice of early rising
مشق یا عادت سحر خیزی
routine
جریان عادی عادت جاری
She is a habitual liar.
روی عادت دروغ می گوید
matter of course
<idiom>
عادت،راه عادی،قانون
He outgrew this habit.
این عادت ازسرش افتاد
groove
کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
vices
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vises
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
To break a habit makes one ill.
<proverb>
ترک عادت موجب مرض است .
vice-
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vice
فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
hookers
بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
optima legum ilerpres est consuetudo
عرف و عادت بهترین تفسیرقانونی است
hooker
بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
To do something(act)from force of habit
کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
it is u.for him to tell a lie
دروغ گفتن برخلاف عادت اوست یا از او بعید است
backsliding
کسی که پس از ترکیکعادت بد به عادت سابق خود باز میگردد
cenogenesis
تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد
negationist
کسیکه عادت دارد همه چیز راانکار یا تکذیب کند
I am in the habit of sleeping late on Friday mornings.
عادت دارم جمعه ها صبح دیر از خواب بیدار می شوم
ecology
علم عادت وطرز زندگی موجودات ونسبت انها با محیط
thaumaturge
کسیکه که کارهای خارق العاده ومعجزه نما میکند خرق عادت کن
handedness
عادت به استفاده از یک دست پیش از دست دیگر
preventive detention
تمدید مدت حبس مجرم به عادت که تقریبا" به سیستم اجرای نظرتشدید مجازات و یا مواردپیش بینی شده در قانون اقدامات تامینی شباهت دارد
custom of a trade
عادت یک تجارت اصول متداول تجارت
I wI'll gradually get used to it .
یواش یواش عادت خواهم کرد
common low
سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com