Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English
Persian
proselyte
عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
Other Matches
proselytizes
بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytized
بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytize
بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytizing
بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytising
بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytises
بدین تازهای وارد شدن یاکردن
proselytised
بدین تازهای وارد شدن یاکردن
initiating
تازه وارد کردن
initiate
تازه وارد کردن
initiated
تازه وارد کردن
initiates
تازه وارد کردن
hit the spot
<idiom>
نیروی تازه وارد کردن
postulancy
تقاضای ورود بدین یا جمعیتی تازه
i had scarely arrived
تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
immigrant
تازه وارد
immigrants
تازه وارد
newcomer
تازه وارد
newcomers
تازه وارد
carechumen
تازه وارد
new comer
تازه وارد
tenderfoot
ادم تازه وارد
new arrived
تازه وارد شده
expansion team
تیم تازه وارد به لیگ
innovates
ایین تازهای ابتکار کردن
innovate
ایین تازهای ابتکار کردن
innovating
ایین تازهای ابتکار کردن
innovated
ایین تازهای ابتکار کردن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
to get religion
دین تازهای اختیارکردن
that is no new
اینکه خبر تازهای نبود
brainwash
اجبار شخص بقبول عقیده تازهای
brainwashed
اجبار شخص بقبول عقیده تازهای
brainwashes
اجبار شخص بقبول عقیده تازهای
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
new broom sweeps clean
<idiom>
شخص تازهای موجب تغییرات زیادی شود
brainwashes
تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwashed
تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
brainwash
تلقین عقاید ومسلک تازهای شستشوی مغزی دادن
newlywed
تازه داماد تازه عروس
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
hitherward
بدین سو
refreshes
تازه کردن
freshen
تازه کردن
freshened
تازه کردن
freshens
تازه کردن
refresh
تازه کردن
freshening
تازه کردن
freshest
تازه کردن
refreshed
تازه کردن
fresh-
تازه کردن
fresh
تازه کردن
refreshes
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refresh
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
reman
دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
wake up
کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
commandeered
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeer
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeers
وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
gathered
و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
gather
و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
because of
بدین دلیل
hereunto
<adv.>
بدین وسیله
hitherward
بدین طرف
thus
بدین گونه
hereto
<adv.>
بدین وسیله
that is to say
بدین معنی که
hereby
بدین وسیله
on this
<adv.>
بدین وسیله
concerning this
<adv.>
بدین وسیله
as to that
<adv.>
بدین وسیله
for this purpose
<adv.>
بدین وسیله
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
resurface
روکش تازه کردن
resurfaces
روکش تازه کردن
refurbishing
روشن و تازه کردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
resurfaced
روکش تازه کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
refurbish
روشن و تازه کردن
to take breath
نفس تازه کردن
refinish
روکاری تازه کردن
repave
تازه سنگفرش کردن
redecorate
تزئینات تازه کردن
To catch ones breath .
نفس تازه کردن
redecorated
تزئینات تازه کردن
redecorating
تزئینات تازه کردن
redecorates
تزئینات تازه کردن
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
in or after this manner
بدینسان
[بدین طریق]
thus
مثلا بدین معنی که
obelus
نشانی بدین شکل "-"
hereunto
بدین وسیله تاکنون
virgule
علامتی بدین شکل
introduces
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introducing
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced
وارد کردن نشان دادن داخل کردن
initiating
وارد کردن
initiate
وارد کردن
initiates
وارد کردن
imported
وارد کردن
importing
وارد کردن
import
وارد کردن
initiated
وارد کردن
inputting
وارد کردن
inducting
وارد کردن
make an entry
وارد کردن
bring in
وارد کردن
induct
وارد کردن
inducted
وارد کردن
inducts
وارد کردن
To opev someones wound.
داغ کسی را تازه کردن
interpolating
باعبارت تازه تحریف کردن
reengine
دارای موتور تازه کردن
respires
امید تازه پیدا کردن
respire
امید تازه پیدا کردن
interpolated
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolate
باعبارت تازه تحریف کردن
respired
امید تازه پیدا کردن
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
respiring
امید تازه پیدا کردن
interpolates
باعبارت تازه تحریف کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
semicolon
نقطه و ویرگول بدین شکل
evangelize
بشارت بدین مسیح دادن
evangelizing
بشارت بدین مسیح دادن
evangelised
بشارت بدین مسیح دادن
evangelising
بشارت بدین مسیح دادن
evangelized
بشارت بدین مسیح دادن
evangelizes
بشارت بدین مسیح دادن
Hereby I declare ...
بدین وسیله اعلان می کنم که...
evangelises
بشارت بدین مسیح دادن
to exert force
[on]
نیرو وارد کردن
[بر]
enters
وارد یا ثبت کردن
import
عمل وارد کردن
rosters
وارد صورت کردن
blemish
خسارت وارد کردن
enter
وارد یا ثبت کردن
entered
وارد یا ثبت کردن
importing
عمل وارد کردن
reimport
دوباره وارد کردن
imported
عمل وارد کردن
inflict casualty
خسارت وارد کردن
roster
وارد صورت کردن
refresh
نیروی تازه دادن تقویت کردن
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
refreshed
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshes
نیروی تازه دادن تقویت کردن
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
greek cross
صلیب یا چلیپای یونانی بدین شکل +
Can you give me a heads up?
<idiom>
آیا میتونین قبلش به من خبر بدین؟
the public are hereby notified
بدین وسیله عموم را اگهی میدهید
To import goods
[from abroad]
کالا از خارج وارد کردن
credits
درستون بستانکار وارد کردن
commissioning the ship
وارد خدمت کردن کشتی
involving
گیر انداختن وارد کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
credit
درستون بستانکار وارد کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
crediting
درستون بستانکار وارد کردن
input
عمل وارد کردن اطلاعات
to give somebody a blow
به کسی ضربه وارد کردن
swear in
باسوگند بشغلی وارد کردن
swear in
با مراسم تحلیف وارد کردن
credited
درستون بستانکار وارد کردن
take a strain
وارد کردن فشار به طناب
inputted
عمل وارد کردن اطلاعات
inflict casualty
تلفات وارد کردن بدشمن
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
reincarnate
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
reconversion
هدایت مجدد بدین مسیحی بازگشت از گمراهی
reconvert
برای دومین بار بدین یا ایینی گرویدن
ensilage
علیق یاغلهای که بدین ترتیب نگاهداشته شود
scoffing
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoff
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffs
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffed
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
initiation
وارد کردن کسی در جائی با تشریفات
to sit for an examination
در امتحانی وارد شدن یاشرکت کردن
ingrate
تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
backhand
باپشت راکت ضربت وارد کردن
backhands
باپشت راکت ضربت وارد کردن
to enrol somebody
کسی را نام نویسی کردن
[ثبت نام کردن]
[درفهرست وارد کردن]
to refresh
[jog]
your memory
خاطره خود را تازه کردن
[ که دوباره یادشان بیاید]
converted
معکوس کردن تازه کردن
converting
معکوس کردن تازه کردن
convert
معکوس کردن تازه کردن
converts
معکوس کردن تازه کردن
upsilon
نام حرف بیستم الفبای یونانی که بدین شکل
entered
وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
enters
وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
to e. upon acovnt book
همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
to break into something
از محفظه ای
[با زور وارد شدن و]
دزدی کردن
keyboarding
وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com