English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
pre appoint قبلا معین کردن
Other Matches
prefigure قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigures قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefiguring قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
prefigured قبلا اعلام کردن قبلا نشان دادن
to express one's heartfelt قبلا سپاس گزاری کردن تشکرات قلبی خودرا تقدیم کردن
predetermine قبلا تعیین کردن
preheated قبلا گرم کردن
prenominate قبلا ذکر کردن
pretypify قبلا اعلام کردن
preheats قبلا گرم کردن
forespeak قبلا اماده کردن
predestine قبلا تعیین کردن
preconceive قبلا تصور کردن
preheat قبلا گرم کردن
to prerecord قبلا ضبط کردن
predetermine قبلا مقدر کردن
destine قبلا انتخاب کردن
preview قبلا رویت کردن
prifix قبلا تعیین کردن
prifixal قبلا تعیین کردن
predigest قبلا هضم کردن
previews قبلا رویت کردن
forearms قبلا اماده کردن
forearm قبلا اماده کردن
pretreat قبلا معالجه کردن
prerecord قبلا ثبت کردن
prearrange قبلا تهیه کردن
preselect قبلا انتخاب کردن
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
false attack حمله معین شمشیرباز درانتظار واکنش معین
predicts قبلا پیش بینی کردن
predict قبلا پیش بینی کردن
predicting قبلا پیش بینی کردن
prevue قبلا رویت کردن اطلاع قبلی
preform قبلا شکل چیزی رامعین کردن
bespeak قبلا درباره چیزی صحبت کردن
forebode قبلا بدل کسی اثر کردن
define معین کردن
limit معین کردن
settle معین کردن
figure out معین کردن
designating معین کردن
inset : معین کردن
denominate معین کردن
designates معین کردن
allocate معین کردن
settles معین کردن
specifying معین کردن
specify معین کردن
allocates معین کردن
specifies معین کردن
defining معین کردن
defines معین کردن
defined معین کردن
insets : معین کردن
designate معین کردن
draw the line <idiom> معین کردن
allocating معین کردن
pre appoint از پیش معین کردن
dates مدت معین کردن
To lay down certain conditions . شرایطی معین کردن
date مدت معین کردن
time وقت معین کردن
timed وقت معین کردن
to map out جز بجز معین کردن
times وقت معین کردن
allotting معین کردن سهم دادن
sanctioning ضمانت اجرایی معین کردن
locating جای چیزی را معین کردن
sanction ضمانت اجرایی معین کردن
sanctioned ضمانت اجرایی معین کردن
allotted معین کردن سهم دادن
to locate the enemy جای دشمنی را معین کردن
allot معین کردن سهم دادن
allots معین کردن سهم دادن
locate جای چیزی را معین کردن
located جای چیزی را معین کردن
delineate ترسیم نمودن معین کردن
delineated ترسیم نمودن معین کردن
delineates ترسیم نمودن معین کردن
delineating ترسیم نمودن معین کردن
locates جای چیزی را معین کردن
sanctions ضمانت اجرایی معین کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
destine مقدر کردن سرنوشت معین کردن
officer افسر معین کردن فرماندهی کردن
officers افسر معین کردن فرماندهی کردن
area blocking سد راه کردن رقیب در منطقه معین
parses اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
parsed اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
to set measures to anything برای چیزی اندازه یا حد معین کردن
parse اجزاء وترکیبات جمله را معین کردن
titrate عیارچیزی را معین کردن عیار گرفتن
to impose a curfew خاموشی در ساعت معین شب بر قرار کردن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
to settle an a برای کسی مقر ری سالیانه معین کردن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
set up اماده کردن اتومبیل برای مسابقه درمسیر معین
time charter اجاره کردن وسیله نقلیه برای مدت معین
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
defining معین کردن معنی کردن
specifying معین کردن تصریح کردن
defines معین کردن معنی کردن
defined معین کردن معنی کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
define معین کردن معنی کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
delimits معین کردن مرزیابی کردن
delimit معین کردن مرزیابی کردن
specify معین کردن معلوم کردن
specifying معین کردن معلوم کردن
delimiting معین کردن مرزیابی کردن
delimited معین کردن مرزیابی کردن
specifies معین کردن تصریح کردن
specifies معین کردن معلوم کردن
specify معین کردن تصریح کردن
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
so علامتی برای معین کردن قابلیتهای فقط فرستادنی تجهیزات
tick mark علامت گذاری در طول یک ترازو برای معین کردن مقادیر
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقیاس معین برای استفاده در موزاییکهای عکسی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
authorization to copy اجازه ناشر نرم افزار به کاربر برای کپی کردن از برنامه در تعدادی معین
tabulation 1-مرتب کردن جدول اعداد.2-حرکت نوک چاپ یا نشانه گر در یک فاصله معین شده در امتداد یک خط
the reinbefore قبلا
previously قبلا"
erstwhile قبلا
erst قبلا
supra قبلا
formerly قبلا
already قبلا
aforehand قبلا
time charter اجاره وسیله نقلیه برای مدت معین اجاره کشتی برای مدت معین
pre arrange قبلا قرارگذاشتن
i went before من قبلا` رفتم
beforehand قبلا اماده
prescient قبلا اگاه
prerecord قبلا ضبط
presentient قبلا متوجه
presentient قبلا مستعد
prepay قبلا پرداختن
heretofore سابقا قبلا
foretoken قبلا اگاهانیدن
set 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
sets 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
setting up 1-معادل قرار دادن یک متغییر با یک مقدار. 2-معین کردن مقدار یک پارامتر
periphrastic conjugation صرف افعال با استعمال غیرضروری فعلهای معین بجای ساده صرف کردن
foresee قبلا تهیه دیدن
primes قبلا تعلیم دادن
as previously agreed upon <adv.> همینطور که قبلا موافقت شد
primed قبلا تعلیم دادن
prepossess قبلا بتصرف اوردن
presanctified قبلا تقدیس شده
foresees قبلا تهیه دیدن
premonish قبلا برحذر داشتن
advance قبلا تجهیز شده
pretypify قبلا نشان دادن
advancing قبلا تهیه شده
preheated قبلا حرارت دادن
preheat قبلا حرارت دادن
I have a reservation. من قبلا رزرو کردم.
prenominate قبلا ذکر شده
prenominate قبلا نامبرده شده
preheats قبلا حرارت دادن
advances قبلا تجهیز شده
advances قبلا تهیه شده
advancing قبلا تجهیز شده
preordain قبلا مقرر داشتن
prepaid قبلا" پرداخت شده
advance قبلا تهیه شده
preexist قبلا وجود داشتن
as already mentioned <adv.> همانطور که قبلا اشاره شد
as previously mentioned <adv.> همانطور که قبلا اشاره شد
predesignate قبلا تعیین شده
as already mentioned <adv.> همانطور که قبلا ذکر شد
as previously mentioned <adv.> همانطور که قبلا ذکر شد
prime قبلا تعلیم دادن
preassigned قبلا تعیین شده
preform قبلا تصمیم گرفتن
preform قبلا تشکیل دادن
preform قبلا بشکل دراوردن
prearrange قبلا ترتیب دادن
preconceive قبلا عقیده پیداکردن
preassigned قبلا تخصیص داده شده
preconcert قبلا فرار ومدار گذاردن
preset قبلا چیدن و قرار دادن
put in <idiom> اضافه چیزی که قبلا گفته شد
reversion هبه کردن مال غیر منقول بخ کسی به شرط حدوث امری در خارج یا گذشتن مدت معین هبه مشروط
thereinbefore در سطور قبل همان قرارداد قبلا"
pre آنچه قبلا توافق شده است
predefined آنچه قبلا معرفی شده است
postpaid مخارج پستی قبلا پرداخت شده
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com