Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (30 milliseconds)
English
Persian
intervene
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervened
مداخله کردن پا میان گذاردن
intervenes
مداخله کردن پا میان گذاردن
Other Matches
interferes
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfered
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfere
پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interjected
در میان امدن مداخله کردن
interjecting
در میان امدن مداخله کردن
interjects
در میان امدن مداخله کردن
interject
در میان امدن مداخله کردن
interlay
در میان گذاردن
interpose
پا به میان گذاردن
interposes
پا به میان گذاردن
interlocate
در میان گذاردن
interposed
پا به میان گذاردن
interposing
پا به میان گذاردن
single space
در میان سطور فقط یک فاصله گذاردن تک فاصله کردن
interdental consonant
حرف مصمتی که با گذاردن زبان در میان دندانهای بالاو پایین تلفظ میشود
laissez faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laisser faire
عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
interposing
مداخله کردن
intervention
مداخله کردن
stickle
مداخله کردن
interposed
مداخله کردن
interventions
مداخله کردن
meddle
مداخله کردن
meddled
مداخله کردن
meddles
مداخله کردن
intervenes
مداخله کردن
interposes
مداخله کردن
interpose
مداخله کردن
intervened
مداخله کردن
interlope
مداخله کردن
intervene
مداخله کردن
tamper
مداخله وفضولی کردن
put in
مداخله کردن رساندن
to i. with qnother's affairs
درکاردیگری مداخله کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
poke nose into something
[one's life]
<idiom>
در کار کسی مداخله کردن
kibitz
درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
intermeddle
مداخله کردن فضولی کردن
take part
مداخله کردن شرکت کردن
medoterranean
واقع در میان چند زمین میان زمینی
invests
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
investing
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invest
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invested
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
pose
: مطرح کردن گذاردن
put on
: تحمیل کردن گذاردن
posing
: مطرح کردن گذاردن
poses
: مطرح کردن گذاردن
posed
: مطرح کردن گذاردن
denotes
تفکیک کردن علامت گذاردن
lay by
کنار گذاردن متروک کردن
denoted
تفکیک کردن علامت گذاردن
denote
تفکیک کردن علامت گذاردن
foil
عقیم گذاردن خنثی کردن
lay-bys
کنار گذاردن متروک کردن
subscribing
تصدیق کردن صحه گذاردن
mediated
وساطت کردن پابمیان گذاردن
mediate
وساطت کردن پابمیان گذاردن
subscribed
تصدیق کردن صحه گذاردن
lay-by
کنار گذاردن متروک کردن
subscribes
تصدیق کردن صحه گذاردن
thwarted
عقیم گذاردن مخالفت کردن با
thwart
عقیم گذاردن مخالفت کردن با
subscribe
تصدیق کردن صحه گذاردن
godfathers
نام گذاردن بر سرپرستی کردن از
foils
عقیم گذاردن خنثی کردن
mediates
وساطت کردن پابمیان گذاردن
godfather
نام گذاردن بر سرپرستی کردن از
foiled
عقیم گذاردن خنثی کردن
mediating
وساطت کردن پابمیان گذاردن
put by
قطع کردن کنار گذاردن
foiling
عقیم گذاردن خنثی کردن
intervenient
در میان اینده واقع در میان
futtock
میان چوب میان تیر
uncreate
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
to impress a mark on something
نشان روی چیزی گذاردن چیزیرا نشان گذاردن
seeps
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeping
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seeped
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
seep
از میان سوراخهای ریز نفوذ کردن چکه کردن
ovulate
تخمک گذاردن تولید اوول کردن
encase
درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
encased
درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
encases
درقفس یا جعبه گذاردن روکش کردن
ovulated
تخمک گذاردن تولید اوول کردن
ovulates
تخمک گذاردن تولید اوول کردن
ovulating
تخمک گذاردن تولید اوول کردن
straiten
باریک کردن درتنگی ومضیقه گذاردن
cut of a corner
میان بر کردن
cut across
میان بر کردن
to shift off responsibility
مسئولیت را ازخودسلب کردن وبدوش دیگری گذاردن
to shuffle off responsibility
مسئولیت را ازخودسلب کردن بدوش ودیگری گذاردن
intract
در میان هم کار کردن
syncopate
از میان کوتاه کردن
scores
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scored
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
score
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
to check off
رسیدگی کردن ودرصورت درستی باخط نشان گذاردن
inserting
داخل کردن در میان گذاشتن
To settle upon a price during a dispute.
<proverb>
میان دعوا نرخ طى کردن .
insert
داخل کردن در میان گذاشتن
inserts
داخل کردن در میان گذاشتن
to cut short
قطع کردن میان برکردن
cannibalised
پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalized
پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalises
پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalizes
پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalising
پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalize
پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
cannibalizing
پیاده کردن قسمتهای دستگاهی برای گذاردن دردستگاه دیگری
to split the difference
تفاوت میان دو چیز را دو نیم کردن
coopt
انتخاب کردن ودر میان خوداوردن
interpolating
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolate
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolated
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
interpolates
در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
lifemanship
متشخص وبرجسته شدن یاتظاهر به تشخص کردن بوسیله تحت تاثیر گذاردن دیگران
to thrust oneself
مداخله
intervention
مداخله
intermediation
مداخله
interventions
مداخله
interposal
مداخله
interference
مداخله
interposition
مداخله
right to intervene
حق مداخله
interferes
مداخله
officious
مداخله کن
interfered
مداخله
pryer
مداخله گر
interfere
مداخله
participation
مداخله
meddlesome
مداخله گر
interposingly
ازراه مداخله
undue
بدون مداخله
intevener
مداخله کننده
interventionist
طرفدار مداخله
tamperer
مداخله کننده
intermediary
وساطت مداخله
nonintervention
عدم مداخله
intervenient
مداخله کننده
military intervention
مداخله نظامی
intermediaries
وساطت مداخله
intervener
مداخله کننده
non intervention
عدم مداخله
intermediacy
میانجی گری مداخله
nonintervention
سیاست عدم مداخله
jack pot
دربازی پوکر) پول میان که بازی کردن دست رامنوط بداشتن ....میسازد
intermediate
درمیان اینده مداخله کننده
Pry not into the affair of others.
<proverb>
در کار دیگران مداخله مکن .
electromagnetic interference
مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
marplot
ادم فضول مداخله کننده
interposingly
مداخله کنان بطور معترضه
hot dog skiing
اسکی کردن با سرعت در میان پستی و بلندی یا بوس و تابع تکنیک خاصی هم نیست
isolationist
طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
checker
بشکل شطرنجی ساختن یاعلامت گذاردن شطرنجی کردن
intercurrent
مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
Community architecture
[جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
intercurreace
مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
let point
امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
interloper
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism
سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
interlopers
کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
holding company
شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
demoralising
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralized
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizing
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralize
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralizes
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralised
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
demoralises
از میان بردن حس شهامت و روحیه تخریب روحیه کردن
psychophysics
علم روابط میان روان وتن علم روابط میان روان شناسی وفیزیک
tabled
تو گذاردن
repose
گذاردن
to lay it on with a trowel
گذاردن
tables
تو گذاردن
to lay it on thick
گذاردن
to leave out
جا گذاردن
instate
گذاردن
tabling
تو گذاردن
table
تو گذاردن
setting up
گذاردن
invest
گذاردن
impone
گذاردن
skews
کج گذاردن
skew
کج گذاردن
sets
گذاردن
investing
گذاردن
lay
گذاردن
skewing
کج گذاردن
lays
گذاردن
set
گذاردن
reposal
گذاردن
invested
گذاردن
invests
گذاردن
skew
اریب گذاردن
adopt
نام گذاردن
reposit
ودیعه گذاردن
demark
نشان گذاردن
bestowed
امانت گذاردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com