English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (39 milliseconds)
English Persian
forestall پیش افتادن ممانعت کردن
forestalled پیش افتادن ممانعت کردن
forestalls پیش افتادن ممانعت کردن
Other Matches
arrest جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
arrested جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
arrests جلوگیری کردن ممانعت کردن ممانعت
checks ممانعت کردن
forfend ممانعت کردن
checked ممانعت کردن
impeded ممانعت کردن
check ممانعت کردن
impedes ممانعت کردن
impede ممانعت کردن
liberalizing رفع ممانعت کردن
liberalises رفع ممانعت کردن
stall ماندن ممانعت کردن
liberalised رفع ممانعت کردن
liberalize رفع ممانعت کردن
liberalising رفع ممانعت کردن
liberalizes رفع ممانعت کردن
stalling ماندن ممانعت کردن
liberalized رفع ممانعت کردن
prevents مانع شدن ممانعت کردن
prevent مانع شدن ممانعت کردن
preventing مانع شدن ممانعت کردن
prevented مانع شدن ممانعت کردن
blocking and chocking ممانعت و راه بندی کردن
interdiction ممانعت کردن عملیات یا اتش ممانعتی
obstruction حایل شدن جلوگیری کردن ممانعت
interdict ممانعت کردن اجرای عملیات ممانعتی
obstructions حایل شدن جلوگیری کردن ممانعت
hindered ممانعت کردن جلوگیری کردن
hindering ممانعت کردن جلوگیری کردن
hinders ممانعت کردن جلوگیری کردن
hinder ممانعت کردن جلوگیری کردن
to fall on ones knees بیرون افتادن بلابه افتادن
realistic deterrence میخکوب کردن حقیقی استراتژی سد کردن پیشروی کمونیسم در دنیا ممانعت حقیقی از پیشرفت کمونیسم
flag سنگفرش کردن پایین افتادن
trammel تعدیل کردن بدام افتادن
to pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
flags سنگفرش کردن پایین افتادن
giving اتفاق افتادن فدا کردن
stumping قطع کردن سنگین افتادن
stump قطع کردن سنگین افتادن
operates عمل کردن بکار افتادن
routing عزیمت کردن راه افتادن
philander زن بازی کردن دنبال زن افتادن
operated عمل کردن بکار افتادن
operate عمل کردن بکار افتادن
to come down with a run پایین افتادن افت کردن
stumped قطع کردن سنگین افتادن
gives اتفاق افتادن فدا کردن
give اتفاق افتادن فدا کردن
pick up oneself از افتادن خود جلوگیری کردن
stumps قطع کردن سنگین افتادن
incidents ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
wind خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
incident ناگهان اتفاق افتادن فهور کردن
to overlie infant روی بچهای افتادن و او راخفه کردن
winds خسته کردن یاشدن ازنفس افتادن
hog tie عاجز ودرمانده کردن از کار افتادن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
debarment ممانعت
exclusion ممانعت
obstruction ممانعت
obstructions ممانعت
interdict ممانعت
prevention ممانعت
interdiction ممانعت
forbiddance ممانعت
restraints ممانعت
restraint ممانعت
block age ممانعت
withholds ممانعت
molestation ممانعت
withhold ممانعت
withheld ممانعت
withholding ممانعت
area interdiction ممانعت در منطقه
turn a deaf ear to <idiom> ممانعت از شنیدن
hanging prevention ممانعت از تعلیق
preventer ممانعت کننده
interference ممانعت غیرمجاز
blockage ممانعت دریایی
blockages ممانعت دریایی
annoyance ممانعت ازردگی
liberalizer رافع ممانعت
area interdiction ممانعت منطقهای
steric hindrance ممانعت فضایی
prohibition تحریم ممانعت
trade barrier ممانعت تجاری
denial measures اصول ممانعت
hindered rotation چرخش ممانعت شده
rein ممانعت لجام زدن
write inhibit ring حلقه ممانعت از نوشتن
blank ممانعت از امتیاز گیری حریف
mutual exclusion ناسازگاری دو جانبه ممانعت متقابل
denial measures تدابیر ممانعت ازنفوذ دشمن
forclosure سلب حق اقامه دعوی ممانعت
stramline flow جریان موازی یابی ممانعت
denials ممانعت ازدشمن عملیات ممانعتی
preventive عامل ممانعت جلوگیری کننده
competition clause شرط ممانعت از دخول دیگران
blankest ممانعت از امتیاز گیری حریف
denial ممانعت ازدشمن عملیات ممانعتی
survive ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
surviving ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
precludes مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
survives ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
precluded مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
survived ممانعت از تلف شدن نجات از مرگ
preclude مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
clearing block قطعه ممانعت از بسته شدن کولاس
precluding مانع شدن ممانعت از وقوع چیزی
unhorse از اسب افتادن یا پیاده شدن اسب را از گاری یا درشگه باز کردن
slaver گلیز مالیدن بزاق از دهان ترشح کردن اب افتادن دهان
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
terrain avoidance ممانعت خودکار هواپیما ازنزدیک شدن به زمین
sticker اهن اضافی نعل برای ممانعت از لغزیدن
stickers اهن اضافی نعل برای ممانعت از لغزیدن
to fall to شروع بخوردن یاجنگ کردن بخوردن افتادن
back pressure valve سوپاپ مخصوص ممانعت ازپس زنش مایعات در داخل لوله
censeur ممانعت قدرت حاکمه یک کشور ازنشر عقاید مخالفین به هرشکلی که باشد
interlocking وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlock وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlocked وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
interlocks وسیله حفافتی که از تداخل دستگاه یا عملیات با دیگری ممانعت به عمل می اوردهمبند شدن
stick گیر کردن گیر افتادن
prevention of stripping ممانعت از کار وسایل اکتشافی دشمن یا اکتشاف وسایل مخابراتی و رادارخودی
inhibitor کنترل کننده سوزش خرج موشک ممانعت کننده ازاشتعال
contact burst preclusion ضامن ضد انفجار ضربتی وسیله ممانعت از انفجار دراثر اصابت
counterflak اتش خنثی کننده توپخانه پدافندهوایی ضد پدافند هوایی عملیات ممانعت از پدافندهوایی
oppose در افتادن
prostrating افتادن
opposes در افتادن
to shank off افتادن
to come a cropper افتادن
to come a mucker افتادن
to be deferred پس افتادن
to bite the dust افتادن
tumble افتادن
tumbles افتادن
clear itself لا افتادن
retarding پس افتادن
tumbled افتادن
prostrates افتادن
scores خط افتادن
out of breath <idiom> به هن هن افتادن
to be off ones feed افتادن
plonks افتادن
plonking افتادن
lapse vi افتادن
scored خط افتادن
retards پس افتادن
plonked افتادن
prostrate افتادن
plonk افتادن
score خط افتادن
to be thrown افتادن
prostrated افتادن
lags پس افتادن
retard پس افتادن
foundered از پا افتادن
founder از پا افتادن
lagged پس افتادن
To go out o fashion . از مد افتادن
fall افتادن
lag پس افتادن
lie افتادن
lied افتادن
lies افتادن
topple از سر افتادن
toppled از سر افتادن
topples از سر افتادن
drop back افتادن
to fall off افتادن
to fall down افتادن
foundering از پا افتادن
founders از پا افتادن
toppling از سر افتادن
To do something in a pique . سر لج افتادن
to be reduced to poverty بگدائی افتادن
to fall crash افتادن وباصداخردشدن
to hang behind عقب افتادن
overtakes پیش افتادن از
outstrip پیش افتادن از
to cast oneself down prostrate بخاک افتادن
sinks گود افتادن
betide اتفاق افتادن
to get into trouble بزحمت افتادن
to get ahead of پیش افتادن از
to gain a over پیش افتادن از
outstripped پیش افتادن از
to run dry خشک افتادن
to draw the c. forth پرده افتادن
to be derailed از خط بیرون افتادن
plumb شاقولی افتادن
overtaken پیش افتادن از
to incur debts به قرض افتادن
chances اتفاق افتادن
dump با صدا افتادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com