English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
sound off ازادانه بیان کردن
Other Matches
to run riot ازادانه ودیوانه وارحرکت کردن
descant اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
descants اواز زیر خواندن ازادانه انتقاد کردن
to speak [things indicating something] بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
independently ازادانه
large n ازادانه
in a family way ازادانه
without restraint ازادانه بدون جلوگیری
warns بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warned بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warn بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
cold test ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال
cold thrust ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
say بیان کردن
imparting بیان کردن
tell بیان کردن
impart بیان کردن
telling-off بیان کردن
tells بیان کردن
imparted بیان کردن
says بیان کردن
to set forth بیان کردن
set forth بیان کردن
frame بیان کردن
set out بیان کردن
voice بیان کردن
utter بیان کردن
imparts بیان کردن
expressed بیان کردن اداکردن
expresses بیان کردن اداکردن
bubbled بیان کردن حباب
bubble بیان کردن حباب
come out with <idiom> بیان کردن ،گفتن
expressing بیان کردن اداکردن
express بیان کردن اداکردن
bubbling بیان کردن حباب
restated مجددا بیان کردن
bubbles بیان کردن حباب
riddles تفسیریا بیان کردن
run on بتفصیل بیان کردن
detailing یات را بیان کردن
sound off <idiom> عقاید را بیان کردن
quantified چندی بیان کردن
quantifies چندی بیان کردن
quantify چندی بیان کردن
quantifying چندی بیان کردن
word بالغات بیان کردن
restating مجددا بیان کردن
detail یات را بیان کردن
restates مجددا بیان کردن
restate مجددا بیان کردن
riddle تفسیریا بیان کردن
worded بالغات بیان کردن
pronounce رسما بیان کردن ادا کردن
pronounces رسما بیان کردن ادا کردن
giving نسبت دادن به بیان کردن
gives نسبت دادن به بیان کردن
language بصورت لسانی بیان کردن
verbalized بصورت شفاهی بیان کردن
to set out بیان کردن شرح دادن
give نسبت دادن به بیان کردن
reword باواژههای دیگری بیان کردن
represents بیان کردن نشان دادن
verbalizing بصورت شفاهی بیان کردن
verbalising بصورت شفاهی بیان کردن
rephrases به طرز دیگری بیان کردن
verbalizes بصورت شفاهی بیان کردن
rephrasing به طرز دیگری بیان کردن
verbalize بصورت شفاهی بیان کردن
verbalised بصورت شفاهی بیان کردن
synopsize بصورت مجمل بیان کردن
rephrased به طرز دیگری بیان کردن
enouce بیان کردن بصراحت گفتن
represent بیان کردن نشان دادن
verbalises بصورت شفاهی بیان کردن
languages بصورت لسانی بیان کردن
represented بیان کردن نشان دادن
rephrase به طرز دیگری بیان کردن
sneering پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneer پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneered پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneers پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrasing نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrase نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrases نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrased نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
to speak volumes [for] کاملأ واضح بیان کردن [اصطلاح مجازی]
To speake in great detail. مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
caveatemptor اصطلاحی است که متضمن بیان حق مشتری درامتحان کردن و بررسی مبیع میباشد
macro کلمهای که برای بیان تعدادی دستور یا ساده کردن نوشتن برنامه به کار می رود
negative true logic سیستمی منطقی که در ان یک ولتاژ بالا بیان کننده بیت صفرو یک ولتاژ پایین بیان کننده بیت یک میباشد
SGML استاندارد مستقل از سخت افزار که نحوه علامتگذاری متن ها برای مشخص کردن bold,italic وحاشیه ها و غیره را بیان میکند
alphabetize به ترتیب الفبا نوشتن باحروف الفبا بیان کردن
rhetoric علم معانی بیان معانی بیان
authentication استفاده از کدهای خاص برای بیان کردن به فرستنده پیام که پیام درست و قابل تشخیص است
quotes نقل بیان کردن نشان نقل قول
quote نقل بیان کردن نشان نقل قول
quoted نقل بیان کردن نشان نقل قول
scans شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scan شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scanned شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
cross examination به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
expression بیان
verbiage [American English] بیان
word choice بیان
wording بیان
diction بیان
choice of words بیان
expositions بیان
exposition بیان
quotations بیان
quotation بیان
experssion بیان
explication بیان
rhetorically بیان
diction بیان
recitations بیان
recitation بیان
pronunciation بیان
pronunciations بیان
wording بیان
dite بیان
expressions بیان
explanations بیان
explanation بیان
interpretations بیان
interpretation بیان
dit بیان
say-so بیان
say-so حق بیان
statement بیان
locutions بیان
say so بیان
declarations بیان
statements بیان
declaration بیان
averment بیان
say so حق بیان
locution بیان
self-expression بیان حال
mentioned <adj.> <past-p.> بیان شده
mouth مدخل بیان
expessible قابل بیان
verbalization بیان شفاهی
said بیان شده
mouthed مدخل بیان
eloquence علم بیان
expounder بیان کننده
anticlimax بیان قهقرایی
stated <adj.> <past-p.> بیان شده
remarking افهار بیان
termed <adj.> <past-p.> بیان شده
account بیان علت
expressible به بیان درامدنی
mouths مدخل بیان
mouthing مدخل بیان
named <adj.> <past-p.> بیان شده
appositive عطف بیان
stater بیان کننده
paradox بیان مغایر
intonations بیان با الحان
intonation بیان با الحان
remark افهار بیان
lip سخن بیان
remarked افهار بیان
expressing بیان یا شرح
remarks افهار بیان
enunciative بیان کننده
expresses بیان یا شرح
licorice شیرین بیان
diction طرز بیان
express بیان یا شرح
freedom of experssion ازادی بیان
expressed بیان یا شرح
verbalization بیان کلامی
fluidity روانی بیان
paradoxes بیان مغایر
fluidity سلاست بیان
restatements بیان مجدد
shibboleth بیان رایج
liquorice شیرین بیان
inexpressibility بیان ناپذیری
apposition عطف بیان
presentment بیان حضور
formulation بیان ریاضی
shibboleths بیان رایج
anticlimaxes بیان قهقرایی
restatement بیان مجدد
fair spoken خوش بیان
statement بیان وضعیت
number بیان کیفیت
numbers بیان کیفیت
simply stated به بیان کوتاه
statements بیان وضعیت
declaratory متضمن بیان
sweet root شیرین بیان
dictograph بیان نگار
below-mentioned <adj.> بیان شده در پایین
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com