Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (36 milliseconds)
English
Persian
liquidate
از بین بردن مایع کردن
liquidated
از بین بردن مایع کردن
liquidates
از بین بردن مایع کردن
liquidating
از بین بردن مایع کردن
Other Matches
pascal's law
هرگاه فشاری بریک نقطه از مایع وارد شود ان فشار عینا" به تمام نقاط مایع منتقل میشود
l.l.c
liquid-liquidchromatography کروماتوگرافی مایع- مایع
condensation
مایع کردن
dunks
در مایع فرو کردن
dunked
در مایع فرو کردن
to strain a liquid
صاف کردن یک مایع
fluidize
تبدیل به مایع کردن
dunking
در مایع فرو کردن
condensation
مایع کردن گاز
dunk
در مایع فرو کردن
fluidify
تبدیل به جسم سیال کردن مایع کردن
liquefy
گداختن تبدیل به مایع کردن
liquify
گداختن تبدیل به مایع کردن
desorption
جدا کردن گاز از مایع
liquefying
گداختن تبدیل به مایع کردن
liquefied
گداختن تبدیل به مایع کردن
liquefies
گداختن تبدیل به مایع کردن
spread
[منتشر کردن مایع روی سطح]
liquid liquid chromatography
کروماتوگرافی مایع- مایع
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
ether
مایع سبکی که ازتقطیر الکل و جوهرگوگردبدست میایدو برای بیهوش کردن اشخاص بکارمی رود
neutralize
بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralised
بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralises
بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizing
بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralising
بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizes
بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
uncreate
نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
commissions
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissioning
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commission
بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
take off
بردن کم کردن
inferring
استنباط کردن پی بردن به
conducted
هدایت کردن بردن
inferred
استنباط کردن پی بردن به
infers
استنباط کردن پی بردن به
infer
استنباط کردن پی بردن به
conducting
هدایت کردن بردن
conducts
هدایت کردن بردن
take
لمس کردن بردن
conduct
هدایت کردن بردن
takes
لمس کردن بردن
imbibe
تحلیل بردن فرو بردن
to push out
پیش بردن جلو بردن
imbibing
تحلیل بردن فرو بردن
imbibes
تحلیل بردن فرو بردن
imbibed
تحلیل بردن فرو بردن
to show one to the door
کسیرا تا دم در بردن یارهنمایی کردن
encourage
تقویت کردن پیش بردن
revels
عیاشی کردن لذت بردن
revelling
عیاشی کردن لذت بردن
forays
تهاجم کردن بیغما بردن
to wash offŠout or away
باشستش بردن یاپاک کردن
run (someone) in
<idiom>
به زندان بردن ،دستگیر کردن
encouage
پیش بردن دلگرم کردن
elate
بالا بردن محفوظ کردن
aminister
تهیه کردن بکار بردن
abolishing
ازمیان بردن منسوخ کردن
abolishes
ازمیان بردن منسوخ کردن
swoops
چپاول کردن از بین بردن
swoop
چپاول کردن از بین بردن
make for
کمک کردن پیش بردن
swooped
چپاول کردن از بین بردن
swooping
چپاول کردن از بین بردن
profits
سود بردن منفعت کردن
revel
عیاشی کردن لذت بردن
profited
سود بردن منفعت کردن
encouraged
تقویت کردن پیش بردن
revelled
عیاشی کردن لذت بردن
foray
تهاجم کردن بیغما بردن
extirpate
ریشه کن کردن ازبین بردن
reveling
عیاشی کردن لذت بردن
profit
سود بردن منفعت کردن
encourages
تقویت کردن پیش بردن
pt down
منسوخ کردن از بین بردن
reveled
عیاشی کردن لذت بردن
masochism
لذت بردن از درد لذت بردن از جور وجفای معشوق یا معشوقه
unlearnt
محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
transposes
به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
transposing
به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
kills
تلفات منفجر کردن از بین بردن
unlearn
محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
unlearns
محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
removal
از بین بردن برداشتن پیاده کردن
transpose
به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
palaver
از راه بدر بردن چاخان کردن
kill
تلفات منفجر کردن از بین بردن
submerging
دراب فرو بردن زیر اب کردن
priori
باب پی کردن بردن از علت به معلول
shoving
با زور پیش بردن پرتاب کردن
shoves
با زور پیش بردن پرتاب کردن
submerges
دراب فرو بردن زیر اب کردن
submerged
دراب فرو بردن زیر اب کردن
shoved
با زور پیش بردن پرتاب کردن
submerge
دراب فرو بردن زیر اب کردن
shove
با زور پیش بردن پرتاب کردن
square
بتوان دوم بردن مجذور کردن
squared
بتوان دوم بردن مجذور کردن
squares
بتوان دوم بردن مجذور کردن
squaring
بتوان دوم بردن مجذور کردن
debasing
مقام کسی را پایین بردن پست کردن
debased
مقام کسی را پایین بردن پست کردن
to occupy much space
فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
debases
مقام کسی را پایین بردن پست کردن
deal lift
بلند کردن وزنه تا کمر وپایین بردن
debase
مقام کسی را پایین بردن پست کردن
demoratize
بی جرات کردن ازمیان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
removing
بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
removes
بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
inflating
پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
remove
بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
inflates
پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to make the most of
به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
inflate
پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
paragon
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
to beg
[of a dog holding up front paws]
التماس کردن
[سگی با بالا بردن پنجه های جلویی]
to give one a lift
کسیرا پیش خود سوار کردن وقسمتی از راه بردن
paragons
رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
to sit up and beg
التماس کردن
[سگی با بالا بردن پنجه های جلویی]
theft
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
synonymize
الفاظ مترادف بکار بردن فرهنگ لغات هم معنی راتالیف کردن
gesticulate
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
thefts
بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
gesticulating
با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
lifts
بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lifted
بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lifting
بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lift
بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
walking ring
پیست بیضی شکل برای راه بردن و گرم کردن اسب پیش از مسابقه
steep
مایع
liquid/gas separator
مایع
aneroid
بی مایع
anti icing fluid
مایع ضد یخ
fulidal
مایع
steepest
مایع
waters
مایع
water
مایع
liquids
مایع
liquid
مایع
watering
مایع
watered
مایع
fluidal
مایع
target materials
مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
liquified petroleum gas
گاز مایع
soluble glass
شیشه مایع
sop
غذای مایع
liquid nitrogen
نیتروژن مایع
vitrous humor
مایع زجاجیه
paraffin oil
پارافین مایع
anti detonant
مایع ضد بدسوزی
liquidly
بشکل مایع
liquidity index
اندیس مایع
liquid state
حالت مایع
liquid soap
صابون مایع
liquid oxygen
اکسیژن مایع
sops
غذای مایع
liquid propellant
خرج مایع
silicate of soda
شیشه مایع
water glass
شیشه مایع
sealing liquid
مایع اب بندی
lox
اکسیژن مایع
semiliquid
نیمه مایع
liquid propellant
سوخت مایع
semiliquid
مایع چسبنده
semiliquid
مایع غلیظ
solvents
مایع محلل
liquid glass
شیشه مایع
solvent
<adj.>
مایع محلل
battery liquid
مایع باتری
grume
مایع چسبناک
antidim
مایع ضد تشکیل مه
mercury pool tube
لامپ مایع
liquid foundation
کرم مایع
sodium metasilicate
شیشه مایع
spinal fluid
مایع نخاعی
pool rectifier
لامپ مایع
pool cathode
کاتد مایع
sodium silicate
شیشه مایع
pool cathode tube
لامپ مایع
furfuraldehyde
مایع الدئیدی
pool tube
لامپ مایع
semifluid
نیم مایع
resolvent
<adj.>
مایع محلل
glues
چسب مایع
liquid fuel
سوخت مایع
glueing
چسب مایع
liquid gas
گاز مایع
liquescence
مایع شدگی
liquid air
هوای مایع
liquescent
مایع شونده
gluing
چسب مایع
liquefied gas
گاز مایع
liquid crystal
کریستال مایع
liquid exygen
اکسیژن مایع
dissolving
<adj.>
مایع محلل
cryogenic liquid
مایع سرمازا
liquefacient
مایع کننده
liquefaction
تبدیل به مایع
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com