English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
Other Matches
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
demand تقاضا برای انجام چیزی
demands تقاضا برای انجام چیزی
demanded تقاضا برای انجام چیزی
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
modes روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
mode روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
actions انجام کاری
action انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
capable توانایی انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
sleep پیش از انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
mode of execution روش انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
backlogs کاری که باید انجام شود
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
plods بازحمت کاری را انجام دادن
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
backlog کاری که باید انجام شود
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
undertaken توافق برای انجام کاری
undertakes توافق برای انجام کاری
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
undertake توافق برای انجام کاری
load کاری که باید انجام شود
slurring باعجله کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
have باعث انجام کاری شدن
having باعث انجام کاری شدن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
cinch کاری که با سهولت انجام شود
loads کاری که باید انجام شود
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
capability قادر به انجام کاری بودن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
helped روش آسانتر برای انجام کاری
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
technique روش با مهارت برای انجام کاری
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
help روش آسانتر برای انجام کاری
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
bar توقف کسی برای انجام کاری
helps روش آسانتر برای انجام کاری
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
demanded تقاضا کردن تقاضا
demand تقاضا کردن تقاضا
demands تقاضا کردن تقاضا
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
get one's own way <idiom> اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
no op دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to be about to do something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
application کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
slapdash کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
facility وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
to set one's mind on anything ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
applications کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
perfunctoriness چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
overslaugh بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
to have to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
blank دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
To do something waveringly. کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
blankest دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
to be about to do something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
no operation instruction دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com