English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 214 (26 milliseconds)
English Persian
admeasure سهم دادن تقسیم کردن
Search result with all words
distribute تقسیم کردن تعمیم دادن
distributes تقسیم کردن تعمیم دادن
distributing تقسیم کردن تعمیم دادن
hyphen علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
allocate تقسیم کردن اختصاص دادن
allocates تقسیم کردن اختصاص دادن
allocating تقسیم کردن اختصاص دادن
apportion تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioned تقسیم کردن تخصیص دادن
apportioning تقسیم کردن تخصیص دادن
apportions تقسیم کردن تخصیص دادن
pottion تقسیم کردن سهم دادن از
Other Matches
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
divisor عملوندی که برای تقسیم مقسوم علیه در عمل تقسیم به کار می روند
fissiparous تولیدکننده سلولهای جدیدبوسیله تقسیم سلولی یاشکاف تقسیم شونده
vernier درجه یا تقسیم بندی فرعی تقسیم بدرجات جزء
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
base band 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
baseband 1-محدوده فرکانس سیگنال پیش از پردازش یا ارسال 2-سیگنالهای دیجیتالی ارسالی بدون تقسیم 3-اطلاعات تقسیم شده با یک فرکانس
trellis coding روش تقسیم سیگنال که از تقسیم فرکانس و فاز استفاده میکند تا خروجی بیشتر و نرخ خطای کمتر برای سرعت ارسال داده بر حسب بیت در ثانیه ایجاد کند
fractions بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
fraction بخش قسمت تبدیل بکسر متعارفی کردن بقسمتهای کوچک تقسیم کردن
divide تقسیم کردن
divides تقسیم کردن
separates تقسیم کردن
separated تقسیم کردن
separate تقسیم کردن
give-and-take <idiom> تقسیم کردن
intersect تقسیم کردن
share تقسیم کردن
shared تقسیم کردن
shares تقسیم کردن
compart تقسیم کردن
to share out تقسیم کردن
intersects تقسیم کردن
compartment تقسیم کردن
administer تقسیم کردن
administered تقسیم کردن
administering تقسیم کردن
aminister تقسیم کردن
distributing تقسیم کردن
distributes تقسیم کردن
intersected تقسیم کردن
distribute تقسیم کردن
compartments تقسیم کردن
administers تقسیم کردن
fractionalize تقسیم بجزء کردن
canton به بخش تقسیم کردن
whack up تقسیم به سهام کردن
partition تقسیم افراز کردن
cantons به بخش تقسیم کردن
tierce به سه قسمت تقسیم کردن
sector جزء تقسیم کردن
partitions تقسیم افراز کردن
autotomize تقسیم خودبخود کردن
fractionize تقسیم بجزء کردن
shire به استان تقسیم کردن
graduating تقسیم بندی کردن
lot تقسیم بندی کردن
prorate به نسبت تقسیم کردن
distribute among the creditors in propor به غرماء تقسیم کردن
shires به استان تقسیم کردن
compartmentation تقسیم بندی کردن
pull one's weight <idiom> کارها را تقسیم کردن
third به سه بخش تقسیم کردن
graduate تقسیم بندی کردن
thirds به سه بخش تقسیم کردن
break down تقسیم بندی کردن
graduates تقسیم بندی کردن
sectors جزء تقسیم کردن
sectors کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
sector کوچکترین فضای دیسک مغناطیسی که توسط کامپیوتر آدرس پذیر است . دیسکک به شیارهای هم مرکز تقسیم میشود و هر شیار به سکتورهایی تقسیم میشود که میتواند به بایتهای داده را ذخیره کند
lot کالا بقطعات تقسیم کردن
aliquot بدوقسمت مساوی تقسیم کردن
dichotomize بدو بخش تقسیم کردن
quadrat به قطعات مستطیل تقسیم کردن
syllabify تقسیم به هجای مقطع کردن
divisions بخش رسته تقسیم کردن
division بخش رسته تقسیم کردن
gerrymander بطورغیر عادلانه تقسیم کردن
split ترک برداشتن تقسیم کردن
compartmentalised به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalises به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalized به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalize به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalizing به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
compartmentalising به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
comparmentalize به اپارتمانهای جداجدا تقسیم کردن
to d. with others بادیگران تقسیم یاسهم کردن
compartmentalizes به بخشهای کوچکتر تقسیم کردن
parcel به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
parcels به قطعات تقسیم کردن توزیع کردن
balkanize ناحیهای را بقطعات ریز تقسیم کردن
partitions اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
dispart تقسیم شدن هدف گیری کردن
piecemeal به اجزاء ریز تقسیم کردن خردخرد
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
trisect بسه بخش مساوی تقسیم کردن
partition اپارتمان تقسیم به بخشهای جزء کردن
batches با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
batch با مقیاس تقسیم کردن عملیات مربوط به بتن
segment فضای آدرس حافظه که به فضاهایی به نام سگمنت تقسیم میشود. آدرس دادن به یک محل خاص , مقدار سگمنت و امنت باید مشخص باشند
segments فضای آدرس حافظه که به فضاهایی به نام سگمنت تقسیم میشود. آدرس دادن به یک محل خاص , مقدار سگمنت و امنت باید مشخص باشند
imputed تقسیم کردن متهم کردن
imputing تقسیم کردن متهم کردن
impute تقسیم کردن متهم کردن
imputes تقسیم کردن متهم کردن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
terrtorialize محدود بیک ناحیه کردن بصورت خطه در اوردن بنواحی متعدد تقسیم کردن بصورت قلمرو در اوردن
segments قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
segment قطعه قطعه کردن به بخشهای مختلف تقسیم کردن
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
factorize تقسیم یک عدد به دو عدد کامل که در اثر ضرب کردن همان عدد اصلی نتیجه شود
hyphen فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
hyphens فضای خالی که پس از تقسیم کردن کلمه در آخر خط درج میشود در متن کلمه پرداز. ولی هنگام نوشتن طبیعی کلمه دیده نمیشود
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
B register 1-ثبات آدرس که به آدرس مرجع اضافه شده که محل مورد نظر را مشخص میکند 2-ثباتی که برای گسترده تر کردن اکومولاتور برای ضرب و تقسیم به کار می رود
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
dispensation تقسیم
cleavage تقسیم
allocates تقسیم
dealing تقسیم
apportionment تقسیم
allocating تقسیم
branch تقسیم
admeasurement تقسیم
admensuration تقسیم
branches تقسیم
allocate تقسیم
distribution تقسیم
distributions تقسیم
repartition تقسیم
dispensations تقسیم
cleavages تقسیم
graduator خط تقسیم کن
allotments تقسیم
sharing تقسیم
division تقسیم
divisions تقسیم
allotment تقسیم
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
divisibility قابلیت تقسیم
division of labor تقسیم کار
divisional مربوط به تقسیم
dividable قابل تقسیم
division line خط تقسیم شده
division check ازمایش تقسیم
divide exception استثناء تقسیم
divide exception خطای تقسیم
dividing تقسیم بندی
delay allowance زمان تقسیم
allotment پخش تقسیم
allotments پخش تقسیم
demultiplexer تقسیم کننده
divisive تقسیم کننده
autotomy تقسیم خودبخود
fifty fifty تقسیم بالمناصفه
battery bus جعبه تقسیم
divided تقسیم شده
load distribution تقسیم بار
fifty-fifty تقسیم بالمناصفه
hyphenation تقسیم کلمه
partition function تابع تقسیم
distribution pannel تابلوی تقسیم
dichotomy تقسیم به دو بخش
clastic تقسیم شونده
go halves <idiom> تقسیم مساوی
sortition تقسیم با قرعه
line graduation تقسیم بندی خط
denominators تقسیم کننده
denominator تقسیم کننده
regionalism تقسیم کشوربنواحی
graduate بدرجات تقسیم
distributing box جعبه تقسیم
splice box جعبه تقسیم
division sign نماد تقسیم
distribution of the estate تقسیم ترکه
distribution of forces تقسیم نیروها
busbar جعبه تقسیم
distribution coefficient ضریب تقسیم
quartile تقسیم شده به 4/3و 4/1
divisible قابل تقسیم
distribution box جعبه تقسیم
dichotomies تقسیم به دو بخش
graduates بدرجات تقسیم
graduating بدرجات تقسیم
junction boxes جعبه تقسیم
division تقسیم [ریاضی]
frequency division تقسیم فرکانس
meiosis تقسیم سلولی
zeradivide تقسیم بر صفر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com