English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 216 (43 milliseconds)
English Persian
used to <idiom> عادت کردن به
Search result with all words
get عادت کردن ربودن
gets عادت کردن ربودن
getting عادت کردن ربودن
acclimatization عادت کردن به هوای کوهستان
altitude acclimatization عادت کردن به ارتفاع منطقه
dark adaptation عادت کردن به تاریکی
low low حرکت یواشترازمعمول برای عادت کردن به حمل بار سنگین
to addict oneself عادت کردن خودرا معتادکردن
To break (give up) a habit. ترک عادت کردن
get in the swing of things <idiom> به شرایط جدید عادت کردن
get the feel of <idiom> عادت کردن یا آوختن چیزی
to get used to عادت کردن [به]
to get accustomed to عادت کردن [به]
take to عادت کردن
to get into one's stride <idiom> عادت کردن [اصطلاح روزمره]
Other Matches
wont عادت
custom عادت
accustoming عادت
accustom عادت
usages عادت
rut عادت
ruts عادت
accustoms عادت
usage عادت
diathesis عادت
habit عادت
habitude عادت
accustomedness عادت
consuetude عادت
guize عادت
habits :عادت
habit :عادت
ure عادت
rote عادت
praxis عادت
practice عادت
habits عادت
familiarised عادت دادن
familiarises عادت دادن
inure عادت دادن
familiarising عادت دادن
familiarized عادت دادن
familiarizes عادت دادن
reading habit عادت خواندن
inured عادت دادن
inures عادت دادن
inuring عادت دادن
practice معمول به عادت
addicts عادت اعتیاد
to outgrow a habit <idiom> از سر افتادن عادت
addict عادت اعتیاد
accustom عادت دادن
wont خو گرفته عادت
accustoming عادت دادن
accustoms عادت دادن
by usage برحسب عادت
by rote بر حسب عادت
position habit عادت مکانی
social habit عادت اجتماعی
familiarizing عادت دادن
grow into a habit عادت شدن
dieting عادت غذائی
diets عادت غذائی
vogue عادت مرسوم
it is usual with him عادت دارد
habituate عادت دادن
habituated عادت دادن
dieted عادت غذائی
enure عادت دادن
diet عادت غذائی
hank قلاب عادت
hanks قلاب عادت
habit strength نیرومندی عادت
hexis عادت پایه
divinely بطورخارق عادت
recidivists مجرم به عادت
habitually بر حسب عادت
inure or en عادت دادن
recidivist مجرم به عادت
usage and custom عرف و عادت
lusus natarae خرق عادت
lusus naturae خرق عادت
menstrual cycle عادت ماهانه
habitude عادت روزانه
custom برحسب عادت
period عادت ماهانه
familiarize عادت دادن
amenia حبس عادت
thaumaturgy خرق عادت
periods عادت ماهانه
kick the habit <idiom> ترک عادت بد
The habit of smoking. عادت به استعمال دخانیات
daily routine عادت جاری روزانه
habit formation شکل گیری عادت
prayerfulness عادت نماز خوانی
unusual غریب مخالف عادت
effective habit strength حد موثر نیرومندی عادت
To be used (accustomed) to something. به چیزی عادت داشتن
that is a matter of habit موضوع عادت است
sticky fingers <idiom> عادت به دزدیدن داشتن
thews عادت راه ورسم
catamenia عادت ماهیانه زنان
He is making a habit of it . بد عادت شده است
dishabituate ترک عادت دادن
disaccustom ترک عادت دادن
local usage عرف و عادت محل
to fall into a bad habit عادت بدی گرفتن
to form a habit تشکیل عادت دادن
as a rule <idiom> معمولا ،طبق عادت
unused عادت نکرده بکارنبرده
mend one's ways <idiom> اثبات عادت شخصی
that is a matter of habit کار عادت است
matter of course <idiom> عادت،راه عادی،قانون
consuetude est alterra lex عادت قدرت قانونی دارد
routine جریان عادی عادت جاری
routinely جریان عادی عادت جاری
routines جریان عادی عادت جاری
fletcherism عادت بخوردن مختصری غذا
He outgrew this habit. این عادت ازسرش افتاد
groove کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
She is a habitual liar. روی عادت دروغ می گوید
rote کاری که از روی عادت بکنند
practice of early rising مشق یا عادت سحر خیزی
grooves کارجاری ویکنواخت عادت زندگی
vice فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vices فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
vice- فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
hooker بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
vises فسق و فجور عادت یا خوی همیشگی
hookers بازیگری که عادت به سدکردن با چوب دارد
optima legum ilerpres est consuetudo عرف و عادت بهترین تفسیرقانونی است
To break a habit makes one ill. <proverb> ترک عادت موجب مرض است .
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
backsliding کسی که پس از ترکیکعادت بد به عادت سابق خود باز میگردد
it is u.for him to tell a lie دروغ گفتن برخلاف عادت اوست یا از او بعید است
cenogenesis تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد
ecology علم عادت وطرز زندگی موجودات ونسبت انها با محیط
I am in the habit of sleeping late on Friday mornings. عادت دارم جمعه ها صبح دیر از خواب بیدار می شوم
negationist کسیکه عادت دارد همه چیز راانکار یا تکذیب کند
thaumaturge کسیکه که کارهای خارق العاده ومعجزه نما میکند خرق عادت کن
handedness عادت به استفاده از یک دست پیش از دست دیگر
preventive detention تمدید مدت حبس مجرم به عادت که تقریبا" به سیستم اجرای نظرتشدید مجازات و یا مواردپیش بینی شده در قانون اقدامات تامینی شباهت دارد
I wI'll gradually get used to it . یواش یواش عادت خواهم کرد
custom of a trade عادت یک تجارت اصول متداول تجارت
common low سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
woo افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
preached وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preaches وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
wooed افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
preach وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
infringe تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringes تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringing تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
woos افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
infringed تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
to wipe out پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
married under a contract unlimited perio زن گرفتن شوهر کردن مزاوجت کردن عروسی کردن با
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
exploit استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilize گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilising گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
checks بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
checked بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com