Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 227 (40 milliseconds)
English
Persian
adjust
مطابق کردن
Search result with all words
tallied
تطبیق کردن مطابق بودن
tallies
تطبیق کردن مطابق بودن
tally
تطبیق کردن مطابق بودن
tallying
تطبیق کردن مطابق بودن
adjusting
تسویه نمودن مطابق کردن
adjusting
مطابق کردن تنظیم کردن تعدیل کردن
adjusts
تسویه نمودن مطابق کردن
adjusts
مطابق کردن تنظیم کردن تعدیل کردن
synchronised
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised
همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronises
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises
همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronising
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising
همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronize
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize
همزمان شدن با هم مطابق کردن
synchronizes
همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes
همزمان شدن با هم مطابق کردن
phoneticism
عقیده به نوشتن و املا کردن کلمه مطابق صدایا تلفظان
sanitize
مطابق اصول بهداشت کردن از روی اصول بهداشتی عمل کردن
sinicize
مطابق اداب ورسوم چینی کردن
sinify
مطابق اداب ورسوم چینی کردن
sovietize
مطابق رژیم شوروی کردن
temporalize
مطابق مقتضیات وقت عمل کردن
to pattern out
ازروی نمونه درست کردن مطابق الگویاقالب طرح کردن
to adjust
وفق دادن
[سازگار کردن]
[مطابق کردن ]
Other Matches
standard
مطابق نمونه مطابق معیار عمومی معمولی
standards
مطابق نمونه مطابق معیار عمومی معمولی
after
مطابق
complies
مطابق با
correspoundent
مطابق
respondents
مطابق
matched
مطابق
respondent
مطابق
complied
مطابق با
corresponding to
مطابق
comply
مطابق با
congurous
مطابق
correspondent
مطابق
in keeping
مطابق
correspondents
مطابق
confirming
مطابق
even with
مطابق
according
مطابق
similar
مطابق
similiar
مطابق
complying
مطابق با
corresponding to
مطابق با
from
مطابق
secundumn
مطابق
frae
مطابق
corresponding
مطابق
according to
مطابق
incompliance with
مطابق
complied with
مطابق با
within
مطابق
agreeably to
مطابق
in register
مطابق
correspounding
مطابق
accordant
مطابق
consilient
مطابق
pursuant
مطابق
poshest
مطابق مد روز
hygienically
مطابق بهداشت
trendier
مطابق آخرین مد
by my watch
مطابق ساعت من
traditionally
مطابق احادیث
by the square
مطابق نمونه
in accordance with
مطابق موافق
to correspond to
مطابق بودن
up-to-date
مطابق روز
newfashioned
مطابق مد روز
up to date
مطابق روز
posher
مطابق مد روز
geometrically
مطابق هندسه
corresponds
مطابق بودن
pedagogically
مطابق فن تعلیم
corresponded
مطابق بودن
as usual
مطابق معمول
testamentary
مطابق با وصیت
correspond
مطابق بودن
after the manner of
بتقلید مطابق
to
برحسب مطابق
astronomically
مطابق هیئت
physiologically
مطابق فیزیولوژی
conform to
مطابق بودن با
homologize
مطابق شدن
trendiest
مطابق آخرین مد
fashionably
مطابق معمول
synchronising
مطابق بودن
posh
مطابق مد روز
orthodox
مطابق مرسوم
synchronises
مطابق بودن
pursuant to
مطابق برحسب
correspound
مطابق بودن
relevant
وابسته مطابق
at my request
مطابق با تقاضای من
constitutionally
مطابق قانون
trendy
مطابق آخرین مد
synchrinized
مطابق بودن
synchronize
مطابق بودن
corresponding
مطابق متشابه
synchronizes
مطابق بودن
synchronised
مطابق بودن
cut-and-dried
مطابق نقشه وبرنامه
ethically
مطابق علم اخلاق
constitutional
مطابق قانون اساسی
paralleling
نظیر مطابق بودن با
reconstruction
نمونه مطابق اصل
parallel
نظیر مطابق بودن با
up to date
مطابق اخرین طرز
reconstructions
نمونه مطابق اصل
paralleled
نظیر مطابق بودن با
ethnologically
مطابق علم نژادشناسی
currencies
مطابق روز بودن
currency
مطابق روز بودن
to keep step to a band
مطابق موزیک پازدن
quite the thing
مطابق بارسم معمول
classics
مطابق بهترین نمونه
up-to-date
مطابق اخرین طرز
musically
مطابق اصول موسیقی
true life
مطابق زندگی روزمره
discretionally
مطابق میل و اختیار
classic
مطابق بهترین نمونه
true copy
رونوشت مطابق با اصل
accentually
مطابق تکیه صدا
keping with one's view
مطابق نظرکسی بودن
parallelling
نظیر مطابق بودن با
biblical
مطابق کتاب مقدس
cut and dried
مطابق نقشه وبرنامه
cut and dry
مطابق نقشه وبرنامه
dialectically
مطابق قواعد منطق
ideals
مطابق نمونه واقعی
meets
مطابق شرایط بودن
technically
مطابق اصول فنی
parallels
نظیر مطابق بودن با
meet
مطابق شرایط بودن
anno hegirae
مطابق تقویم هجری
modular
مطابق اندازه یامقیاس
anatomically
مطابق علم تشریح
metronomic
مطابق میزانه شمار
parallelled
نظیر مطابق بودن با
pedagogically
مطابق علم اموزش
ideal
مطابق نمونه واقعی
pedagogical teaching
اموزش مطابق فن تعلیم
ethnically
مطابق علم طوایف بشر
phonetioist
طرفداری املای مطابق صدا
answers
بدرد خوردن مطابق بودن
with the sun
مطابق گردش عقربک ساعت
orthodox
مطابق عقاید کلیسای مسیح
models
مطابق مدل معینی در اوردن
answer
بدرد خوردن مطابق بودن
standardization
مطابق معیار خاص دراوردن
answering
بدرد خوردن مطابق بودن
conventional
مرسوم مطابق ایین وقاعده
sunwise
مطابق گردش عقربک ساعت
updates
مطابق روز پیش بردن
answered
بدرد خوردن مطابق بودن
updated
مطابق روز پیش بردن
update
مطابق روز پیش بردن
modelled
مطابق مدل معینی در اوردن
up to date
امروزی تازه مطابق روز
standardises
مطابق درجه معینی دراوردن
standardised
مطابق درجه معینی دراوردن
modeled
مطابق مدل معینی در اوردن
moresque
مطابق با سبک مغربیهای افریقا
that i snot in keepingwith our
این مطابق نظریه مانیست
symptomatic
مطابق نشانه بیماری نماینده
ideally
مطابق ارزو و یاکمال مطلوب
grammatically
مطابق ایین دستوریاصرف ونحو
up-to-date
امروزی تازه مطابق روز
standardising
مطابق درجه معینی دراوردن
standardize
مطابق درجه معینی دراوردن
model
مطابق مدل معینی در اوردن
standardizes
مطابق درجه معینی دراوردن
standardizing
مطابق درجه معینی دراوردن
scriptural
مطابق متن کتاب مقدس
clockwise
مطابق گردش عقربههای ساعت راستگرد
to pursue a plan
مطابق طرح یا نقشهای پیش رفتن
grammatical
صرف و نحوی مطابق قواعد دستور
to marry well
جفت
[زوج]
مطابق بهم بودن
conventionally
برطبق ایین ورسوم قراردادی- مطابق قرارداد
standard load
بار مهمات مطابق نمونه یا تنظیم شده
rhetorically
مطابق علم معانی بیان یا فصاحت فصیحانه
accordantly
بطور موافق یا مطابق چنانکه جور باشد
standardized
مطابق نمونه و معیار عمومی تهیه شده
phonetist
متخصص ترکیب صداها طرفداری املای مطابق صدا
It is to your taste (liking).
باب دندان شما است ( مطابق میل وسلیقه )
scholastically
موافق اصول اموزشگاهها مطابق منطق قدیمی ها طلبه وار
an iconic statue
مجسمهای که از روی نمونه و مطابق قرارداد صنعتی ساخته شده باشد
formfitting
مطابق طرح بدن بشکل بدن
stylish
باب روز مطابق مد روز
perspectively
ازروی علم منافرو مرایا مطابق اصول منافرو مرایا
carload shipment
حمل بار مطابق با فرفیت بارگیری خودرو یا کشتی ارسال باربه اندازه فرفیت حمل بار
clockwise
مطابق گردش عقربه ساعت در جهت عقربه ساعت
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com