Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (31 milliseconds)
English
Persian
occasion
موجب شدن فراهم کردن
occasioned
موجب شدن فراهم کردن
occasioning
موجب شدن فراهم کردن
occasions
موجب شدن فراهم کردن
Other Matches
inure
معتاد کردن موجب شدن
inured
معتاد کردن موجب شدن
inures
معتاد کردن موجب شدن
inuring
معتاد کردن موجب شدن
motivate]
تحریک کردن موجب شدن
effecturate
فراهم کردن
procures
فراهم کردن
accrete
فراهم کردن
procuring
فراهم کردن
procured
فراهم کردن
to bring a bout
فراهم کردن
procure
فراهم کردن
to find in
فراهم کردن
work up
کم کم فراهم کردن
to bring about
فراهم کردن
arm
1-فراهم کردن وسیله یا ماشین یا تابع برای عمل یا ورودی ها 2-مشخص کردن خط وط وقفه فعال
jockeys
با حیله فراهم کردن
To raise money.
پول فراهم کردن
raise money
فراهم کردن پول
jockey
با حیله فراهم کردن
to bring something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to obtain something
فراهم کردن چیزی
provides
وسیله فراهم کردن
provide
وسیله فراهم کردن
obtain
فراهم کردن گرفتن
obtained
فراهم کردن گرفتن
obtains
فراهم کردن گرفتن
enhancing
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhances
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhance
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhanced
تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
gag
مانع فراهم کردن برای
entailed
شامل بودن فراهم کردن
gags
مانع فراهم کردن برای
entails
شامل بودن فراهم کردن
to gather together
جمع کردن فراهم اوردن
gagging
مانع فراهم کردن برای
gagged
مانع فراهم کردن برای
entail
شامل بودن فراهم کردن
entailing
شامل بودن فراهم کردن
getting
بدست اوردن فراهم کردن
get
بدست اوردن فراهم کردن
gets
بدست اوردن فراهم کردن
obstructively
با قصد فراهم کردن مانع
to raise the wind
پول برای مقصودی فراهم کردن
enable
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
enabled
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
to bring a bout by intrigue
بدسیسه یا پشت هم اندازی فراهم کردن
enabling
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
to mediate a result
وسیله گرفتن نتیجهای فراهم کردن
enables
قادر ساختن وسیله فراهم کردن
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
give (someone) a hard time
<idiom>
لحظات سختی برای کسی فراهم کردن
eudemonism
اخلاقیاتی که منظوران فراهم کردن خوشی وسعادت است
to turn the tables on any one
وسائل بهبودوضع خودرانسبت به وضع حریف فراهم کردن
provision
شرط کردن فراهم کردن
inducing
فراهم کردن تحمیل کردن
to make up
جبران کردن فراهم کردن
induces
فراهم کردن تحمیل کردن
induce
فراهم کردن تحمیل کردن
induced
فراهم کردن تحمیل کردن
eudaemonism
اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudaimonism
اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
recreated
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
personal
محدوده سیستمهای بی سیم ارتباطی که امکان رد و بدل کردن داده کامپیوتر با وسایل دیگر مثل چاپگر یا PDA را فراهم میکند
occasion
موجب
incur
موجب
inducements
موجب
causing
موجب
causes
موجب
cause
موجب
incurred
موجب
inducement
موجب
offeror
موجب
incurs
موجب
incurring
موجب
occasions
موجب
origins
موجب
in conformity with
بر موجب
occasioning
موجب
occasioned
موجب
contributive
موجب
contributory
موجب
origin
موجب
whereby
که به موجب ان
pleasing
موجب مسرت
bringing
موجب شدن
brings
موجب شدن
thorn
موجب ناراحتی
thorns
موجب ناراحتی
bring
موجب شدن
promibitive
موجب منع
sperm
موجب ایجادچیزی
entails
موجب شدن
like a red rag to the bull
موجب خشم
federal reserve system
سیستمی که به موجب ان
conducive
موجب شونده
afford
موجب شدن
entailing
موجب شدن
give rise to
موجب شدن
effectuate
موجب شدن
stumbling block
موجب لغزش
cuse of a
موجب وحشت
entail
موجب شدن
scourger
موجب بلا
affording
موجب شدن
sperms
موجب ایجادچیزی
stumbling blocks
موجب لغزش
ill fated
موجب بدبختی
gratifying
موجب خوشنودی
entailed
موجب شدن
to bring forth
موجب شدن
affords
موجب شدن
afforded
موجب شدن
resolutive
محلل موجب فسخ
ulcerative
موجب تولید زخم
sufferance
سکوت موجب رضا
drawing card
موجب جلب توجه
lactogenic
موجب ترشح شیر
evinced
موجب شدن برانگیختن
sidesplitting
موجب تشنج پهلوها
evinces
موجب شدن برانگیختن
hysterogenic
موجب اختناق رحمی
incentive
اتش افروز موجب
hysteroid
موجب اختناق رحمی
peristrephic
گرداننده موجب گردش
inotropic
موجب انقباض ماهیچه
suspensor
موجب تعلیق نگاهدارنده
evince
موجب شدن برانگیختن
evincing
موجب شدن برانگیختن
smoke screen
موجب تاریکی وابهام
incentives
اتش افروز موجب
flunking
چیدن موجب شکست شدن
silert gives consent
خاموشی موجب رضا است
flunks
چیدن موجب شکست شدن
curiosity killed the cat
<idiom>
فضولی هم موجب دردسرمی شود
belly laugh
هر چیزی که موجب خنده شود
belly laughs
هر چیزی که موجب خنده شود
lutenize
موجب ایجاد جسم زرد
flunked
چیدن موجب شکست شدن
flunk
چیدن موجب شکست شدن
motivate
انگیختن موجب و سبب شدن
motivated
انگیختن موجب و سبب شدن
ignominious
موجب رسوایی ننگ اور
inbreed
موجب شدن بوجود اوردن
effecturate
موجب شدن انجام دادن
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
suspensory
موجب تعویق بیضه بند
scarecrow
ادمک سرخرمن موجب ترس
motivating
انگیختن موجب و سبب شدن
haste makes waste
تعجیل موجب تعطیل است
scarecrows
ادمک سرخرمن موجب ترس
reductase
دیاستازی که موجب تقلیل و حل گردد
motivates
انگیختن موجب و سبب شدن
detractive
سبک کننده موجب کسرشان
abortionists
کسی که موجب سقط جنین میشود
To break a habit makes one ill.
<proverb>
ترک عادت موجب مرض است .
abortionist
کسی که موجب سقط جنین میشود
gaping stock
چیزی که موجب خیره نگریستن گرد د
this act provoked my inquiry
این کار موجب پرسش من است
denominative
مشتق ازاسم یاصفت موجب تسمیه
to the fore
فراهم
whorls
فراهم
whorl
فراهم
hyperinsulinism
درخون که موجب کم شدن قند خون میگردد
new broom sweeps clean
<idiom>
شخص تازهای موجب تغییرات زیادی شود
in the clear
<idiom>
رها از هرچیزی که موجب حرکت یا دیدمشکل شود
gastrin
هورمونی که موجب ترشح شیره معده میگردد
breeding grounds
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
blighter
شخص یا چیزی که موجب مصیبت و بلا شود
blighters
شخص یا چیزی که موجب مصیبت و بلا شود
riffle
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
riffled
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
riffles
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
breeding ground
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
riffling
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
trooped
فراهم امدن
assembles
فراهم اوردن
caters
فراهم نمودن
assemble
فراهم اوردن
catering
فراهم نمودن
trooping
فراهم امدن
get-togethers
فراهم اوردن
troop
فراهم امدن
exterminatory
فراهم کننده
congestion
فراهم امدگی
ingathering
فراهم اوری
get-together
فراهم اوردن
forgather
فراهم امدن
get together
فراهم اوردن
foregather
فراهم امدن
catered
فراهم نمودن
to call together
فراهم اوردن
collectors
فراهم اورنده
procurance
فراهم سازی
to get together
فراهم اوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com