English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
read between the lines <idiom> پیدا کردن مفهوم ضمنی
Other Matches
implied مفهوم ضمنی
connote دلالت ضمنی کردن بر
connote اشاره ضمنی کردن
implying دلالت ضمنی کردن بر
imply دلالت ضمنی کردن بر
implies دلالت ضمنی کردن بر
damp دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampers دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampest دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
to pluck up one's heart دل پیدا کردن
detect پیدا کردن
pin point پیدا کردن
tracks پیدا کردن
detects پیدا کردن
to look up پیدا کردن
detected پیدا کردن
gain پیدا کردن
smell out با بو پیدا کردن
to figure up پیدا کردن
detecting پیدا کردن
gains پیدا کردن
gained پیدا کردن
finds پیدا کردن
find پیدا کردن
tracked پیدا کردن
averages پیدا کردن
averaged پیدا کردن
averaging پیدا کردن
acquire پیدا کردن
to pick up پیدا کردن
to search out پیدا کردن
average پیدا کردن
track پیدا کردن
give tongue عوعو کردن در پیدا کردن بوی شکار
declines شیب پیدا کردن
hade تمایل پیدا کردن
liaise ارتباط پیدا کردن
stammer لکنت پیدا کردن
converging تقارت پیدا کردن
converges تقارت پیدا کردن
converged تقارت پیدا کردن
decline شیب پیدا کردن
qualify شایستگی پیدا کردن
qualifies شایستگی پیدا کردن
come to an agreement موافقت پیدا کردن
declined شیب پیدا کردن
declining شیب پیدا کردن
liaised ارتباط پیدا کردن
in the doghouse <idiom> مشکل پیدا کردن با
to spring a leaguer رخنه پیدا کردن
take to تمایل پیدا کردن به
touted خریدار پیدا کردن
shield حفاظ پیدا کردن
to become a necessity لزوم پیدا کردن
dampening رطوبت پیدا کردن
stammers لکنت پیدا کردن
To find a way out. To find a remedy. چاره پیدا کردن
tout خریدار پیدا کردن
touting خریدار پیدا کردن
luff لنگر پیدا کردن
stammered لکنت پیدا کردن
prove opplicable مصداق پیدا کردن
converge تقارت پیدا کردن
preempt حق تقدم پیدا کردن
take to تمایل پیدا کردن
liaises ارتباط پیدا کردن
liaising ارتباط پیدا کردن
touts خریدار پیدا کردن
shields حفاظ پیدا کردن
dampen رطوبت پیدا کردن
dampens رطوبت پیدا کردن
to work out something حل چیزی را پیدا کردن
demonetize تنزل پیدا کردن
to think out با فکر پیدا کردن
equation of payments قاعده پیدا کردن
to take umbra at رنجش پیدا کردن از
dampened رطوبت پیدا کردن
to win fame شهرت پیدا کردن
to take a ply تمایل پیدا کردن
shocks هول وهراس پیدا کردن
out maneuver برتری مانور پیدا کردن
wavered فتور پیدا کردن دو دل بودن
shocked هول وهراس پیدا کردن
cabbage کش رفتن رشد پیدا کردن
shock هول وهراس پیدا کردن
wavering فتور پیدا کردن دو دل بودن
pay dirt <idiom> زیر خاکی پیدا کردن
wavers فتور پیدا کردن دو دل بودن
to pick out باگوش پیدا کردن دریافتن
to come to an understanding پیدا کردن سازش پیداکردن
cabbages کش رفتن رشد پیدا کردن
respire امید تازه پیدا کردن
hit on/upon <idiom> پیدا کردن چیزی که میخواهی
to make the pot boi; معاش خود را پیدا کردن
radar trapping اختلال پیدا کردن رادار
deeping of capital عمق پیدا کردن سرمایه
respired امید تازه پیدا کردن
to pick up فراگرفتن دوباره پیدا کردن
genealogize شجره کسی را پیدا کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
waver فتور پیدا کردن دو دل بودن
respires امید تازه پیدا کردن
overmaster مهارت کامل پیدا کردن در
respiring امید تازه پیدا کردن
to nerve oneself قوت قلب پیدا کردن
find and replace پیدا کردن و جایگزین نمودن
asphyxiating مختنق کردن خناق پیدا کردن
fumbled لکنت زبان پیدا کردن من من کردن
swells ورم کردن برجستگی پیدا کردن
fumble لکنت زبان پیدا کردن من من کردن
swell ورم کردن برجستگی پیدا کردن
swelled ورم کردن برجستگی پیدا کردن
fumbles لکنت زبان پیدا کردن من من کردن
asphyxiates مختنق کردن خناق پیدا کردن
bilge رخنه پیدا کردن تراوش کردن
asphyxiate مختنق کردن خناق پیدا کردن
asphyxiated مختنق کردن خناق پیدا کردن
to turn round برگشتن عقاید دیگری پیدا کردن
to seek somebody out جستجو برای پیدا کردن کسی
waver تردید پیدا کردن تبصره قانون
unbalance بر هم زدن اختلال مشاعر پیدا کردن
to orient oneself چهار سوی خود را پیدا کردن
shortest اتصال مدار اتصالی پیدا کردن
radio direction finding پیدا کردن جهت بی سیم دشمن
unbalancing بر هم زدن اختلال مشاعر پیدا کردن
unbalances بر هم زدن اختلال مشاعر پیدا کردن
rut شور پیدا کردن فحل شدن
pull oneself together بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
surging تکان خوردن لغزش پیدا کردن
ruts شور پیدا کردن فحل شدن
shorter اتصال مدار اتصالی پیدا کردن
make out معنی چیزی را پیدا کردن سردراوردن از
short اتصال مدار اتصالی پیدا کردن
wavering تردید پیدا کردن تبصره قانون
rubs اصطکاک پیدا کردن ساییده شدن
wavers تردید پیدا کردن تبصره قانون
scare up <idiom> ازروی اثراتی چیزی را پیدا کردن
rubbed اصطکاک پیدا کردن ساییده شدن
to get a meat for a bird برای مرغی جفت پیدا کردن
wavered تردید پیدا کردن تبصره قانون
rub اصطکاک پیدا کردن ساییده شدن
to get the upper hand برتری جستن تفوق پیدا کردن
canvassed مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvasses مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
canvassing مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
plunged غوطه ورساختن شیب تند پیدا کردن
to get to somebody [something] به کسی دسترسی پیدا کردن [ به چیزی رسیدن]
plunge غوطه ورساختن شیب تند پیدا کردن
to make friends [to make connections] رابطه پیدا کردن [با مردم برای هدفی]
plunges غوطه ورساختن شیب تند پیدا کردن
warm to one's work در کارخود گرم شدن و هیجان پیدا کردن
canvass مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
leadingquestion پرسشی که کمک به پیدا کردن پاسخ میدهد
divide پیدا کردن تعداد چهار هایی که در عدد جا می شوند
grapnels لنگر قلابدار برای پیدا کردن اشیای گم شده در اب
diachrony تحلیل کلمات و پیدا کردن منشاء و ریشه انها
proceed ناشی شدن ارتقا پیدا کردن در جمع عایدات
to always find something to gripe about همیشه چیزی برای گله زدن پیدا کردن
extending ادامه پیدا کردن باز شدن توسعه دادن
grapnel لنگر قلابدار برای پیدا کردن اشیای گم شده در اب
extends ادامه پیدا کردن باز شدن توسعه دادن
divides پیدا کردن تعداد چهار هایی که در عدد جا می شوند
proceeded ناشی شدن ارتقا پیدا کردن در جمع عایدات
cunclude تحلیل کلمات و پیدا کردن منشاء و ریشه انها
extend ادامه پیدا کردن باز شدن توسعه دادن
find کشف کردن پیدا کردن
finds کشف کردن پیدا کردن
fitcall finding پیدا کردن عیب کوچک مربوط به راننده یا رده یکم
to pick up somebody کسی را پیدا کردن [دوست دختر یا پسر یا یک نفر برای سکس]
tacit ضمنی
implicit ضمنی
episodic ضمنی
incident ضمنی
occasional ضمنی
implied ضمنی
incidents ضمنی
circumstantial ضمنی
episodical ضمنی
homing روش تعقیب و ردیابی امواج رادیویی یا رادار و پیدا کردن ایستگاه فرستنده ان
curve fitting روش ریاضی برای پیدا کردن یک فرمول که نمایشگرمجموعهای از نقاط داده میباشد
accidental ضمنی عارضی
by-products محصول ضمنی
tacitly بطور ضمنی
implication معنای ضمنی
incidentals time زمان ضمنی
implied رضایت ضمنی
incident حادثه ضمنی
connotation معنای ضمنی
contextual definition تعریف ضمنی
paraleipsis افهام ضمنی
paralipsis افهام ضمنی
sufference رضایت ضمنی
impliedly به طور ضمنی
connotation دلالت ضمنی
connotations دلالت ضمنی
by-product محصول ضمنی
incidents حادثه ضمنی
incidental جزئی ضمنی
connotations معنای ضمنی
implied term شرط ضمنی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com