Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (38 milliseconds)
English
Persian
quantified
چندی بیان کردن
quantifies
چندی بیان کردن
quantify
چندی بیان کردن
quantifying
چندی بیان کردن
Other Matches
to speak
[things indicating something]
بیان کردن
[رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
quantitate
چندی چیزی را تعیین کردن
warns
بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warn
بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
warned
بیان وقوع یک رویداد خط رناک . بیان وجود خط ر.
awhile
یک چندی
quantitatively
چندی
soon after he left for paris
چندی
divers
چندی
quantative
چندی
partly
چندی
equation
هم چندی
quantity
چندی
equations
هم چندی
quantities
چندی
quantitative
چندی
numerosity
چندی
bill of quantites
سیاهه چندی ها
erwhile
چندی پیش
not long ago
چندی پیش
quantitation
چندی سنجی
telemeter
چندی سنج
more than a few
<adj.>
<adv.>
بیش از چندی
a short while ago
چندی پیش
not long a go
چندی پیش
for some time past
تا چندی پیش
poisson's ratio
در چندی پواسون
equation
هم چندی
[ریاضی]
not a few
<adj.>
<adv.>
بیش از چندی
quondam
قبلی مربوط به چندی قبل
telemetry
چندی سنجی از راه دور
statements
بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
statement
بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
imparting
بیان کردن
set out
بیان کردن
say
بیان کردن
says
بیان کردن
impart
بیان کردن
tells
بیان کردن
utter
بیان کردن
telling-off
بیان کردن
voice
بیان کردن
set forth
بیان کردن
imparted
بیان کردن
tell
بیان کردن
imparts
بیان کردن
frame
بیان کردن
to set forth
بیان کردن
iam out of practice
چندی است که وارد کار نیستم
iam not in prac tice
چندی است وارد کار نیستم
riddles
تفسیریا بیان کردن
sound off
ازادانه بیان کردن
riddle
تفسیریا بیان کردن
sound off
<idiom>
عقاید را بیان کردن
word
بالغات بیان کردن
expressing
بیان کردن اداکردن
come out with
<idiom>
بیان کردن ،گفتن
restating
مجددا بیان کردن
bubbled
بیان کردن حباب
bubbling
بیان کردن حباب
bubble
بیان کردن حباب
express
بیان کردن اداکردن
worded
بالغات بیان کردن
expressed
بیان کردن اداکردن
run on
بتفصیل بیان کردن
expresses
بیان کردن اداکردن
restate
مجددا بیان کردن
detail
یات را بیان کردن
restated
مجددا بیان کردن
restates
مجددا بیان کردن
detailing
یات را بیان کردن
bubbles
بیان کردن حباب
pronounces
رسما بیان کردن ادا کردن
pronounce
رسما بیان کردن ادا کردن
rephrases
به طرز دیگری بیان کردن
verbalizes
بصورت شفاهی بیان کردن
enouce
بیان کردن بصراحت گفتن
rephrasing
به طرز دیگری بیان کردن
verbalizing
بصورت شفاهی بیان کردن
verbalized
بصورت شفاهی بیان کردن
rephrased
به طرز دیگری بیان کردن
verbalize
بصورت شفاهی بیان کردن
rephrase
به طرز دیگری بیان کردن
language
بصورت لسانی بیان کردن
verbalising
بصورت شفاهی بیان کردن
verbalises
بصورت شفاهی بیان کردن
synopsize
بصورت مجمل بیان کردن
languages
بصورت لسانی بیان کردن
giving
نسبت دادن به بیان کردن
to set out
بیان کردن شرح دادن
verbalised
بصورت شفاهی بیان کردن
gives
نسبت دادن به بیان کردن
reword
باواژههای دیگری بیان کردن
represented
بیان کردن نشان دادن
give
نسبت دادن به بیان کردن
represents
بیان کردن نشان دادن
represent
بیان کردن نشان دادن
sneer
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneering
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneers
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
sneered
پوزخند زدن باتمسخر بیان کردن
paraphrased
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrases
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrasing
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
paraphrase
نقل بیان ترجمه و تفسیر کردن
Few reporters dared to enter the war zone.
چندی از خبرنگاران جرأت کردند وارد منطقه جنگی بشوند.
To speake in great detail.
مطلبی رابا طول وتفصیل بیان کردن
to speak volumes
[for]
کاملأ واضح بیان کردن
[اصطلاح مجازی]
separates
استفاده از کانالهای ارتباطی مستقل در سیستمهای چندی کاناله برای ارسال داده کنترل وپیام ها
separate
استفاده از کانالهای ارتباطی مستقل در سیستمهای چندی کاناله برای ارسال داده کنترل وپیام ها
separated
استفاده از کانالهای ارتباطی مستقل در سیستمهای چندی کاناله برای ارسال داده کنترل وپیام ها
caveatemptor
اصطلاحی است که متضمن بیان حق مشتری درامتحان کردن و بررسی مبیع میباشد
macro
کلمهای که برای بیان تعدادی دستور یا ساده کردن نوشتن برنامه به کار می رود
negative true logic
سیستمی منطقی که در ان یک ولتاژ بالا بیان کننده بیت صفرو یک ولتاژ پایین بیان کننده بیت یک میباشد
SGML
استاندارد مستقل از سخت افزار که نحوه علامتگذاری متن ها برای مشخص کردن bold,italic وحاشیه ها و غیره را بیان میکند
alphabetize
به ترتیب الفبا نوشتن باحروف الفبا بیان کردن
rhetoric
علم معانی بیان معانی بیان
authentication
استفاده از کدهای خاص برای بیان کردن به فرستنده پیام که پیام درست و قابل تشخیص است
quoted
نقل بیان کردن نشان نقل قول
quotes
نقل بیان کردن نشان نقل قول
quote
نقل بیان کردن نشان نقل قول
scanned
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scans
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
scan
شماره ارسالی از صفحه کلید به کامپیوتر سازگاز IBM PC برای بیان اینکه کلید انتخاب شده است و مشخص کردن کلید
cross examination
به طور کلی در CL کلیه شهود وکارشناسان و مامورین کشف جرم در موقع محاکمه بایدعلنا" و حضورا" اطلاعات خودرا بیان دارند و دادستان ووکیل متهم حق سوال کردن از ایشان را دارند
exposition
بیان
declaration
بیان
rhetorically
بیان
statement
بیان
declarations
بیان
statements
بیان
expositions
بیان
recitation
بیان
interpretation
بیان
wording
بیان
interpretations
بیان
recitations
بیان
explanation
بیان
explication
بیان
experssion
بیان
quotations
بیان
choice of words
بیان
expressions
بیان
pronunciation
بیان
word choice
بیان
say so
حق بیان
say-so
بیان
say-so
حق بیان
say so
بیان
verbiage
[American English]
بیان
quotation
بیان
diction
بیان
averment
بیان
wording
بیان
pronunciations
بیان
dit
بیان
explanations
بیان
dite
بیان
expression
بیان
diction
بیان
locution
بیان
locutions
بیان
freedom of experssion
ازادی بیان
inexpressibility
بیان ناپذیری
remarked
افهار بیان
self-expression
بیان حال
stated
<adj.>
<past-p.>
بیان شده
numbers
بیان کیفیت
verbalization
بیان شفاهی
mouths
مدخل بیان
remark
افهار بیان
shibboleths
بیان رایج
fair spoken
خوش بیان
expressing
بیان یا شرح
expressible
به بیان درامدنی
mouthed
مدخل بیان
termed
<adj.>
<past-p.>
بیان شده
mouth
مدخل بیان
number
بیان کیفیت
expresses
بیان یا شرح
liquorice
شیرین بیان
remarking
افهار بیان
formulation
بیان ریاضی
named
<adj.>
<past-p.>
بیان شده
mentioned
<adj.>
<past-p.>
بیان شده
anticlimaxes
بیان قهقرایی
verbalization
بیان کلامی
fluidity
سلاست بیان
account
بیان علت
fluidity
روانی بیان
remarks
افهار بیان
anticlimax
بیان قهقرایی
mouthing
مدخل بیان
expounder
بیان کننده
eloquence
علم بیان
said
بیان شده
dictograph
بیان نگار
presentment
بیان حضور
statements
بیان وضعیت
sweet root
شیرین بیان
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com